تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک( امیر ساقریچی) رها
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


جــــامِ طبيـعت اينــک، لبــــريــــزِ از شـــراب است
فصل الخطاب مستي ، يک جـرعـه استجــاب است
مـــائيــم و نـــو بهـاري ، کَش بـــا کــرشمـــه آمـــد
ساقي بــه شوقِ نـوروز، سرخــوش ز ارتکـاب است


سين است و خوانِ الوان ،هفت است و رخ نمــايي
شمــع است و مهــرِ آتش ، آب است و روشنـــايي
سيب است و طعم هجـران ، آيينــه است و فــــردا
ديــــوان و يـــک تفــأل ، حـــافــظ بـــه رهنمـــايــي


تحــــويــل سالي از نـــو ، در بــــزمي عـــارفــانـــه
يــــادي ز لطــفِ ايـــــزد ، بـــا شکـــرِ منصفـــانــــه
عيـــد آمدست و ايـران از ريشه سبــزِ سبــز است
بـــادا کـه کهنــــه گــردد ، ايـــن پيـــکِ جــــاودانـــه


رنگيـــن کمــان بسـازد، بــــر چشـمِ آسمــان پُـــل
در عطــرِ خـــود بسوزد ، سرزنـــــده شـاخِ سنبــل
بــــرگي فـــرو نيفتــــد ، بـي رخـصـت از درخــتـش
بـــاغي تـــرانـــــه گـــردد ، يکجـــا نصـيـب بــلبـــل


چون محفلي که گــل هــا ، بـر مسنـدش سوارنـــد
پــــروانگـــان بــــه يمنش ، مشتـــــاقِ انتظــارنـــد
حــــاشا دلي نگــردد ، زخــمي زقهـــر و هجـــــران
جــايي که عــاشقانش ، سرمستِ وصــلِ يـــارنـــد


آسيمــه سـر گـريــــزد ، از کوچــه هـــا زمستــــان
وز فيـــضِ ابــــــرِ آزاد ، عــــالــم شــود گلستــــان
قمـــري بــه شاخـه خوانـــد ، صد نغمه ي هـويــدا
جـــويــــد رهِ خــــــدا را ، انـــــدر سمــــاعِ بـــــاران


تـــا در زميـــــن هنــــوزم ، يک آيــت از بهـــار است
مــا را به رسم ديــريـن ، کي جـــايِ اعتـــذار است
شاديـم ، اگــرچــه شــادي در مسلکِ رهــا نيست
عــريــان قلـم بچــرخــد ، چــونان که بـر مـدار است

 

 

اميـــر ساقريچي متخلص به رهـا


 جــــامِ طبيـعت اينــک، لبــــريــــزِ از شـــراب است

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تو در لباسِ عروسي چقدر زيبايي
به چشمِ مردِ غريبي
که با خيالِ تو
سوخت!
چه ساده له شد از عشقي
شبيهِ قصه و خواب
کسي که پشتِ حجله
دلش را
به درد و غصه
فروخت!
چو دشمنانِ کثيفت
نکوهشت نکنند
نگفتم...
آنچه دلم را
دچارِ مخمصه کرد
کنون تو در برابرِ جمعي
طلوعِ لبخندي
شکسته حرمتِ چشمِ مرا
تراوشِ درد!
تمامِ روز و شب من
به اين بهانه
گذشت...
کسي به غيرِ منت
شانه بالشت نکند
به يادِ رويِ تو
با خود...
چه عهد ها بستم
که دستِ
زشت
و
زمختي
نوازشت نکند!
لبت چگونه شعله بگيرد
در انفجارِ هوس؟
کجايِ پيکرت از تب
برهنه گرديده ست؟
هواي خلسه
برايت...
چه لذتي دارد؟
زمان در امتدادِ وصالت
چگونه چرخيده ست؟
بگو چه مدت از اين شب
در استفاده گذشت؟
برايِ نيتِ غسل ات
که را صدا کردي؟
اسير پنجه ي گرگي شدي
که بعدِ نماز...
کمين نشسته به راهت
که تا تو برگردي!
چرا گلِ بدنت را
به شهوتي دادي...
که در وجودِ ظريفت
طبيعتي گم بود؟
نگاهِ زخميِ من را
مگر نمي ديدي
که از شنيدنِ
آهت...
پر از ترحم بود؟
خزيده در تن و روحم
عذاب زن شدنت!
اسير جوششِ دردم
در انزوايِ سقوط!
نهاده...
سر
به
گريبان
درين کشاکشِ تلخ
طنينِ ممتدِ پوسيدنم
درين برهوت!
براي رد شدن از غم
شکسته بال و پرم
عذاب روحِ مرا
آسمان نظاره گرست
گسسته بندِ وجودم
از اعتيادِ زمين
کسي درونِ من
از من...
هميشه بي خبرست!
خدا خدا کنم...
از زخمِ سرنوشتِ سياه
اگرچه بانگِ رسايم
به گوشِ کس نرسيد
دوگانگي نفسم را
به دستِ لحظه سپرد
نه دل سپرده ي مرگم
نه رهسپارِ اميد!
تو در لباسِ سپيدت
عجب دلارايي
به چشم مردِ غريبي
که با فريب تو
باخت!
شکسته بغضِ مهيبي
حريمِ خاطره را
رها سرود و قلم را
ازين فسانه
گداخت!


امير ساقريچي -رها

تو در لباسِ عروسي چقدر زيبايي

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 333

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گاهي مرگ را برهنه مي انديشم!
اين رازِ پيچيده ي هستي
که عاقبت روزي

به وسعتِ دردي عظيم
بر بال هايمان خواهد نشست

و
چه پذيرايش باشيم

و
چه نباشيم
آهسته آهسته از نفس
به ما نزديکتر شده

بي آنکه زخم تازه اي بزند
روحي که ارزشِ زندگي را نمي داند
باز پس خواهد ستاند
آنگاه که ديگر

هيچ دستي...
براي مهارِ آتشِ پيرامونمان
در حقيقتِ تاريکي
داوطلب نتواند بود!!!

بي ترديد آن روز که دور نيست
سخت افسوس خواهيم خورد
به حالِ فرصت هايي که
براي دوست داشتن
از دست داديم!

قلب هايي که
با بي رحمي شکستيم!
اشک هايي که
در اندوهِ يکديگر
نريختيم!

دوستي هايي که
به دشمني تبديل کرديم!
عيب هايي که در ديگران
زودتر از خويشتن يافتيم!

و
دقايقي که در تنهايي
گذرانديم!
آري...
مرگ به مانندِ باران
درست در نقطه اي
که فراموشي آغاز مي شود

و
در همان کوچه اي که
بارها نامش را شنيده ايم
ما را که با چتري کاغذين
به استقبالِ فردا رفته ايم
خيس خواهد نمود

تا ديگر هيچ آرزويي
در دسترس نماند
که در باورِ رسيدنِ به آن
بي اجازه...
از شانه هاي يکديگر
بالا برويم

و
هيچ درختي که
در ستيزِ پرنده با شکارچي
سر پناهمان باشد!

و
در آخرين وداع
هيچ چشمي ديگر
براي گريستن
زود نيست

تا
به گاهِ پشيماني
احساسمان را با اندک آرامشي
دگرگون کند!
اما دشوارترين آزمون
در سراشيب پايان
مواجهه با وجدانِ بيداري ست
که مي پرسد:
آيا زندگي را زيسته اي؟

و
زماني که سرنوشت
به بهانه ي مرگ
ما را از خويشتن جدا مي سازد
به سادگي تمامِ اميدهايمان
براي جبرانِ ناداشته ها
،
نا گفته ها

و
نا کرده ها
به يکباره...
از دست مي روند

و
ديوارهايي که
دور خود کشيده ايم
يکي پس از ديگري
مقابل چشمانمان فرو مي ريزند
جايي که ترس...

تنها شجاعتِ عريانِ ماست!
کسي چه مي داند؟
شايد فردا
شکافِ گسترده ي
ميانِ مرگ و زندگي را
ترميم کردند

و
انسان...
در قله ي ابديت
ايستاد!
اما تا آن زمان
هرچه دور
هرچند نزديک
مرگ بدون ترديد
خواهد آمد

و
در جدالِ با وي
سعادتمند تنها کسي ست
که به مانند پروانه اي رها
سبکبال باشد!

 

امير ساقريچي-رها

گاهي مرگ را برهنه مي انديشم!

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


باد
مهماني طوفان
رگبار!
و
هوايي...
که گلوگاهِ سحر را بسته ست
کودکِ پنجره
از ترسِ فروپاشيدن
زخمي از تجربه ي تنديِ باران
خسته ست!
لرزشي در بدنِ ثانيه جريان دارد
غصه ها
نعره زنان
ذهنِ مرا مي کاوند
قامتِ صاعقه
با خونِ سکوت آلوده است
گرچه...
در اينهمه بلوا
همه دنيا خواب اند!
من غريبانه...
به همدستيِ شمعي خاموش
فارغ از ظلمتِ عصيانگرِ شب
بيدارم!
و
غمي را
که نهان ازِ همه ي آدم هاست
همچنان کوله اي از خاطره
با خود دارم!
کاش ازين غمکده
يکباره سفر ممکن بود
ديگر از درکِ فروپاشيِ فردا سيرم
پشتِ ارابه ي روحم
نفسي سنگين است
و
به عريانيِ اين حادثه
در زنجيرم!
خسته ام، خسته ازين قصه
ازين آدم ها
سرخيِ سيب مرا دستِ حماقت ها چيد
مانده ام با شبِ تاري
که جهانش نامند
و
اسيرِ بدنِ خويشتن ام در تبعيد!
سايه ام چون شبحي
يکسره سرگردان است
هيچکس...
همدمِ تنهاييِ من
با من نيست!
آسمان دستِ رها سويِ نگاهش دارد
و
خدايي
که سزاوارِ پرستيدن نيست!

 


امير ساقريچي -رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 308

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من از غصه در خود فـــرو رفتـه ام
تــو لبـــريــــزِ احســاسِ آرامشـي
اگـر عاشقي جــز فــداکاري است
ندارم از آغـــوشِ تـــو خــواهشي

بـه ديــوانگي مي شود تکيـه کرد
دقايـــق مگــر با تـو پــايــا شونـــد
شب از ديــدگانـم طلب مي کنـم
تــداعي گـــرِ مـــدِ دريـــا شـونـــد

مرا بـــا تـــو در خـود کجا مي برد؟
خيالي که پيوسته همراهم ست
از اينجا که مــن غـرقِ دلتنگي ام
فقط يک قـدم مانده تـا آهم است

درونِ دلِ ســوت و کــــورم هنــــوز
تپش هــاي نا مطمئــن جاري اند
ز چشمــانــم آيينـه گل مي دهــد
زمـــاني که درگيـــرِ بيـــداري انـــد

در اين ورطه آسان نبايد شکست
غرورم مقـاوم تر از خواهش است
بسـوزان و خـاکستـــرم را ببخش
کسي در من آماده سازش است

تو را بي نيـاز از تو مي خــواهمت
فــراتـــر از ايـــن عمـــر بي اعتبــار
به شوقـت قلم را که تن مي کنم
ورق مي خـــورد بــــرگي از انتظار

شکايت نـدارم... قسم مي خورم
که در من هوايت برآشفتـه نيست
رهــا بي تو هم از تـو دم مي زنـد
تهِ جمله هايش ولي نقطه نيست

 

اميــر ساقـريچي -رهـا

من از غصه در خود فـــرو رفتـه ام
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 336

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چون شاخه ي نيلوفـري سرسبز و شاداب
مي پيچــد احساست به قلب زخـميِ من
هــر شب ازيــن ويـــرانه وحشت را بگيـــرد
آيينــه ي لبخـنــــدِ تـــو... اي مـــاهِ روشن!

يک آسمان پـــــروانــــه گــرداگــردِ چشمت
پـر پـر زنــان رقصان و ابــريشم به دوشنـــد
صدهـــا چکاوک بي هـراس از بــاد و بـاران
عطـرِ تــو را بـــا هــر تــرنـم مي فــروشنـــد

ارديـبـهشتِ سرزمـــيـــــــنِ گيــــســوانــت
آکنـــــده از گل هـــايِ زيبــــايِ بهاري ست
يک کهکشان دور از طبيعت هم که باشي
گلخنــــده ات تنها دليـــــلِ مانـدگاري ست

نبــضِ زميــــن در انحصــارِ بـــودنِ تـــوست
شب بـــا سحـــر در انتظـارت خـــو بگيـــرد
با بـــوسه از لب هاي داغــت کشتي عمر
در ســــاحــــلِ آســـودگـي پهلــو بگيــــــرد

از مشــرقِ پيـــراهنت خــورشيــــدِ شادان
با هـــر طلــوعي زنـــــدگي مي آفـــرينــــد
وز جـــذبــــه ي آرامشـت مـــرغِ سعـــادت
بــر شانـــه هـــاي استــوارم مي نشيـنــد

وقتي نبـــاشي از خــدا هــم آيتي نيست
اي بودنت سرمايــــه ي شب زنـــده داري
گر کائنــات از جـــانِ شيـــريـن سرفـرازنــد
در مـن تــو روحي، ريشه اي پاينــده داري

در رهگــــذارِ قلـب شاعـــر زنـــــدگي کــن
اين سينـه با احساسِ زيبـايِ تو درياست
راهي که عشق آمـــاده ي گــامِ رهــا کرد
باشي... بـراي من ازينجــا تـــا ثـريــاست

 

امير ساقريچي -رها

 چون شاخه ي نيلوفـري سرسبز و شاداب

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بيخود از پنجره خواهانِ تساوي بودم
شبِ اين خانه...

هنوزم سفري طولاني ست!
ساعتِ پير اتاق

از حرکت بيزارست
هر طرف ثانيه اي

در قفسي زنداني ست!
زندگي غرقِ سکوتي شنوا مي بخشد

از نفس هاي مدرج شده با تنهايي
غصه هايي که حکومتگرِ اين کابوسند

مي شوند آينه...
در فرصتِ استثنائي!

من به همراهِ چراغي که
لبِ خاموشي ست

در پيِ کشفِ غم، آبستنِ بي فريادم
هر ورق... دامنِ اين منظره را مي گيرد

خاطري کهنه...
که هرگز نرود از يادم!

سايه ها يکسره افکار مرا مي بلعند
مستِ آرامشِ مدفون شده در نزديکي

چشمِ قي کرده...
فقيرانه وضو مي گيرد

با نمِ اشکِ سترون شده از تاريکي!
شامِ طولانيِ اين منظره را پاييدن

به تماشايِ هيولاي دوسر مي ماند
گيجم...از چرخشِ اين دايره ي سرگردان

که نفس را بري از سفسطه
مي ترساند!

خوابِ آسوده درين غمکده
تنها مرگ است

قصه اي ساده...
که دنيايِ عجيبي دارد

شوقِ پروازِ بلندي که کنون ممکن نيست
و رها در هوسش حالِ غريبي دارد!

 

امير ساقريچي - رها

 

 بيخود از پنجره خواهانِ تساوي بودم

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 310

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

برای شتیدن این دکلمه زیبا به ادامه مطلب بروید

 بعد از کلیک تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید

 

 

تمام روز های عمرم را در آرزوی ديدارت انتظار کشيدم تا مگر لطف لبخندی از تو قلبم را روشنی بخشيده از تاريکی رهايم کند! افسوس حالا که رويايم جامۀ حقيقت پوشيده زير تلی از خاک گرفتارم و با اينکه در دل از لطف ديدارت شادمانم ، تو از غم مرگ من اشک مي ريزی و غمگین درحسرت این انديشه ام که باز بايد برای يک لبخند تو بيقراری کنم
 
اشک ساقی 

 


 
قطره ای اشک ز چشم تو فتاد
قطره ای پاک و زلال

قطره ای نرم و لطیف
شبنمی رنگ همآغوشی گلبرگ و نسیم

به درخشانی الماس و به شفّافی سیم
ـ قلبم از دیدن اشکِ تو بلرزید و فسرد

به دلم اشکِ تو آتش زد و مرد
و همین قطره مرا

تا به اعماقِ مصیبت زدگی با خود برد
ـ حیف از آن قطرۀ پاک

که به راه غم عشق چو منی
بی سبب رفته به دیدار هلاک

بی گنه ریخته بر دامن خاک
ـ بیخود این اشک مریز

بیخود این گنج نهان در نگهت را مفروش
گر نداری تو دمی

تاب دیدار غمی را  ز  ـ رها ـ
دیده بپوش

گریه بس کن تو دگر
گریه ات جانِ مرا چنگ زند

اشکِ تو مرغ گرفتار دلم را به قفس سنگ زند
ـ دیده را آب مده از غم دل

مکن اینگونه مرا باز خجل
که دگر طاقت چشمان تو را

که دگر طاقت آن دیدۀ گریان تو را
که دگر طاقت رخسار پریشان تو را

من ندارم گل ناز
 ـ پس بیا با من و با دوری راه

تا رسیدن به تجلّی گه راز
تا رسیدن به بلندای نیاز

فارغ از هر غم و هر سوز و گداز
با غم سینه بساز
ـ گریه بس کن تو دگر ـ

 


 

برای شتیدن این دکلمه زیبا به ادامه مطلب بروید

 

 بعد از کلیک تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید

 

 


امیر ساقریچی متخلص به رها

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه : اشک ساقی, | بازديد : 371

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آه، گو اي کودکِ بيچاره
آيا در تو باز...

اشتياقِ زندگي را مي توان اندازه کرد؟
مي توان ديگر برايت از خدا آيينه ساخت؟

مي رود آيا ز يادت
طعمِ جانفرسايِ درد؟

وقتي آن لبخندِ زيبا بر لبت پژمرده شد
هيچ طرحي از محبت

در پسِ يادِ تو بود؟
هيچوقت آيا برايت مادري هنگامِ خواب

قصه اي مي خواند و
لالايي برايت مي سرود؟

حال دانستي که انسان را چرا از ابتدا
از بهشت و آسمانِ پاک

بيرون رانده اند؟
حال فهميدي چرا ما را زدوران هاي دور

از لهيب آتشي سوزنده
مي ترسانده اند؟

آه اي ناخوانده، اي آزرده ي بي ادعا
دست هاي کوچکت را

زخم ها پر کرده اند
آه گويي در زمينِ ما

محبت مرده است
عشق را در ذاتِ انسان ها

تصور کرده اند
کاش مي شد چشم ها را بست و

دنيا را نديد
کاش مي شد مهرباني را به ما تفهيم کرد

کاش مي شد زندگي را هم شبيهِ آفتاب
با گلي افتاده در چنگِ خزان

تقسيم کرد!
ديده بگشا گرچه اين دنيا

سزاوارِ تو نيست
هيچ آهي نيست در دنيا که باشد بي اثر

چون رها بيهوده...
در بندِ خود آزاري مباش
تا نسوزي روز و شب در غصه هاي بي ثمر

 

امير ساقريچي -رها

رها

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 325

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

پر از حسِ دلتنگي ام بي تو باز
درين خانه... جز غم

کسي زنده نيست!
ميانِ من و خاطراتت هنوز

يکي... تا همين لحظه
بازنده نيست!

پس از رفتنت شب
درين خانه ماند

زمان طعمه ي لحظه ها مي شود
طنينِ قدم هاي من

در اتاق...
پيام آور غصه ها مي شود

به آيينه بي خنده ات گفته ام
که بايد دچارِ شکستن شوي

فقط قاب خالي که
آيينه نيست

تو بايد شبيهِ خودِ من شوي!
به زندانِ بي روزن

افتاده ام
نفس هايم از هم

جدا مانده اند
تپش هاي قلبي

که درمانده است
درونِ قفس

بي صدا مانده اند!
شکايت به دريا کند ديده ام

ز اشکي که خواب از سرم مي برد
کسي در من...

آماده ي مردن است
ز دردي که

جان در برم مي درد!
به يأس آشنا گشته ام در خفا

مگر بي تو با خود
مدارا کنم

دلِ زخمي ام را
به دستِ جنون

به سرسختيِ سنگِ خارا کنم
سکوتِ تو يک برزخ واقعي ست

براي رها... کز دعا خسته است
غرورم به خود طعنه ها مي زند

که در من به دستِ تو
بشکسته است!

 

امير ساقريچي -رها

پر از حسِ دلتنگي ام بي تو باز

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -20, | بازديد : 326

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد