تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -7
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


رقص سماع
نترس ،آخر کسی نمي داند تو مرا دوست داری! من تنها اين راز را به گوش باد گفتم ! باد به ابرها گفت و آنها از سر احساس گريه کرده و باران قطره قطره چکيد و با هر تلنگری اين حادثه را فرياد زد! حالا اين فريادِ سرسبزی زمين را به انتظار نشسته تا از قلب خاک جوانه های عشق بروياند. نترس ، من که گفتم کسی نمي داند تو مرا دوست داری
 
 
رقص سماع

 


 
تو معطـر شـده ی دشتِ شقــایــق هــایی
تـو  بــه  انــدازه ی  رویــای  سحر  زیبـــایی
به دعـــا شکر  بــرآرم  که  کنـــون  اینجـایی
بشنوم  یا که بگویم  تو  چــه می فرمــایی؟
 
 
لطف دیــدار تـــو شمعی شـده بــر بـالیـنـم
نور عشقی که درین  ساعت شب می بینم
چـه دهم شرح ز شوقی کـه مــرا مهمـانی
طاقــتـی کـو  کــه کنـــد معجـــزه  در آئینــم
 
 
خـواب  لبــریـــز  ز آهنـگِ  سرابـی  گلگــون
عشق جاری شده در بنـد به بندم چون خون
کاش ساعت نفسِ ثـانیـه هـا را می سوخت
تــا زمــان حبس شود در دلِ زنــدان سکــون
 
 
تو شفـابخش دلِ سوخــتـــه ی یـــاسمنـی
گرچــه گاهی به جفــایی دل ما می شکنی
دفتـــری بـاز و قلم  ساحره ی رقصِ سمـاع
تـا تـو شایـــد بـــه گلِ قــافیـــه لبخنــد زنی
 
 
تـو  رهـــاورد  منی ،  زمـــزمــه ی   بـارانی
فــاتــــحِ قـلـــه ی معصــومـیــتِ انســانـی
تــو همان نــور  خدایی  که دریــن خاموشی
کنــــد از شمع  جگــر سوختـــه نــا فرمانی
 
 
ما که از  لطفِ  حضور  تــو سبکبـــال  شدیم
از دو صد شاعر  فرهیختـــه  غــربـال شدیم
بنگر طعمه ی  دلخـــواه بـــه دام آمده است
گرچـــه  ما شیر نری بوده که بی یال شدیم
 
 
بوسه ای   بهر  شفـا  بـــر لب   بیمار  بـــزن
نه بـه  آسودگی  اما  تـــو  بــه  اصرار  بـــزن
جای  این هدیه ی مهمانی  رویـــای شگرف
مرحمت  کن بـــه  دلم  خنجـر بسیـــار بــزن
 
 
آفــرین بر  قلمی کز  تو  روان  ساخت سرود
با تــو  زیباست  درین  دفتر  خونبــار ، سجود 
قصه ی وصلِ تو  در شعرِ تــرم یـافت  قـــرار
با ـ رهــا ـ  تا  به  ابـــد  بر تو  فرستنـد  درود

 

 


 
 
امیر ساقریچی -رها
 

 

رقص سماع

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


یک نظـر ما را نمی بینی کــه در دام توایم،

 با تمـام سرکشی چــون کودکی رام توایم ،

بی تناسب بـا زمـان مـا را می افروزی مـدام...

 روز و شب درگیـرِ استفهـام و ابـرام تـوایم.


 

امیر ساقریچی- رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 140

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خداوندا خلاصم كن،

 كه روحم خسته از بند است،

 بيا جاني ستان امشب

كه از خشم تو خرسند است...

 

امیر ساقریچی- رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وقتی از شادی می نویسم انگار اشک در

چشمانم گواهی می دهد که دروغ نمی گویم.

شعری از شادی...

 

غمی در چهرۀ آیینه پیدا بود،
ودر یک لحظه گویی آسمان غرید
صدای مبهمی در کوچه جاری شد
که آنگه ماه هم از روی شب ترسید
من آن شب خواب را در خود نجستم هیچ،
به شمعِ خانه گفتم گریه کن آری ـ
قلم را آمدم حرکت ببخشایم،
سرِ اندیشه ام خم شد به دشواری
به خود گفتم نباید غصه باشد هیچ
دلم شعری ز شادی می سراید باز
که از هر بیت، لبخندی،
ببخشد بر نگاهی باز...
به هر زحمت که بودش قطعه ای گفتم
نگاهش کردم و دیدم که غمناک است
نمی دانستم این مقدار غمگینم
که قدری شادی از اشعارِ من پاک است
دلم خون شد غمم افزون
نگاهم را ز خط کندم
قلم را گفتم ای نالان
چرا من بر تو پابندم
نمی دانم ، نشد
ـ افسوس ـ
نگفتم شعری از شادی
به خود گفتم که ای شاعر
حرامت باد آزادی

 

امیر ساقریچی -رها

 

شعری از شادی...

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بی خوابی
شباهنگام وقتی ماهتاب آهسته از دیوار خانه بالا می آید تا از روزنه ی پنجره ی رو به باغچه، مرا که در تنهایی به شوق تو قلم می زنم تماشا کند... ناخواسته دقایقی هرچند کوتاه، مرگ شمع به تعویق می افتد تا گل سرخ با مهربانی پروانه را به استراحتی آرام بنشاند... و این تنها دلیل زیبایی شعر های رهاست
 
بی خوابی 
 
 
وقـتی  ستـــارگـان  ، در قــاب آسمــان
شب را میــانجیِ  ، مهتــاب می کنـنــد
در چشمِ عاشقم ، پـروانه هــای اشک
ارواحِ  خفتــه  را  ، بی خواب  می کننـد
 
 
در  بنــدِ وحشتی  ، زائـیــده ی سکـوت
لب  را جســارتِ  ، فــریـــاد  مـی دهـم
با هجمـه ی قلم ، بـر دفتـــری سپـیــد
دشتی  ز قـاصدک ، بــر بــاد  می دهم
 
 
شمعی خمیده هم، خورشید می شود
آنجا  که سایــه ات  ، بر آشیــانه نیست
بـاران  پـــرنــده  را  ،  تـازانــه  می زنــد
مـژگانِ  نازکت ،  چون  در  میـانه  نیست
 
 
تصویــری از  تو  را ، در  ذهن  خسته ام
بر بـامِ  خاطرات ،  تــرسیـــم می کنــم
هــر دم  بلورِ اشک ، در دیــده  بشکنـد
آن را به دستِ  خویش ، ترمیم می کنم
 
 
در عمقِ  ریشه ام ، دردی نهفتـه است
احساسِ  زندگی، دوراز تو ساده نیست
دیگر شراب شعـر ، مستی نمی دهــد
گویی  که از  ازل ، در  من  اراده  نیست
 
 
کـاش   آرزوی  تـو  ،  رویــای  من   نبـود
تـا  از حصــارِ   تــب  ، آســوده   بگــذرم
می تــرسم عاقبت، در لحظـه ی هبوط
بـــال  فـــرشتـــه ای  ، ســوزد  ز  آذرم
 
 
حائـل  میــان  ما ، دنیــای  دیگری ست
پروا  کن  از حجاب ، خورشیـــد   دلفروز
دلتـنگـیِ  رهــــا ، درمـــان نمـی شـود
تا آخـریــن نفس  ، می جویمت  هنــوز


 
 
 امیر ساقریچی -رها
 
 

بی خوابی

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 235

صفحه قبل 1 صفحه بعد