تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -8
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


دردانه

من شاعر نيستم !!! آری من مي توانم شب را در يک جمله تعريف کنم، مي توانم آسمان را به وسعت پرواز فرياد زنم و از زمين شعر سبزی بسازم به زيبايی عشقی که در سينه دارم. اما وقتی به چشمان تو مي نگرم در بند کلمات اسيرم! آخر شاعری که از چشمان تو نمي تواند بنويسد که شاعر نيست
 
 
دردانه
 
 
چـنـان بلبــل  کـــه  بـی علت،  گرفتــــار قـفس بــــاشـد
به جــان  می خواهمت  حتی، اگر  قصدت هـــوس باشد
مبـــادا  رنگِ  غـــم گیــــــرد، گــلِ  شــاداب  چشمــانـت
که بـرقِ  عـــالــم افـــروزش، دلیـلی  بـــر نفس بـــاشـد
 
 
سراپا اشتیـــاقــم  تـــا، در  آغـــوشـت  امــــان  گیــــرم
زمــــان  را گو  بتـــازانـــد، که  از  دستش  عنـــان  گیــرم
مـــرا  در روضه ی  مینـو ، چـــه  جا ی  شکــوه  دردانــه؟
مــــدارا  کن  که  تـــا  کامی،  زلب هـــایت  عیـــان گیـرم
 
 
جهنــــم  در خـیــــال مــن، همـــانـــا  ســـوز آه تـــوست
چو ما را کشته می خواهی، سرشکت خود سپاه توست
تـو بیـــزاری  ز عشق و مـــن، اسیــــر عاشقی بـــاشم
سزاوارم کــه تقصیــــرم، بـــه قـــدر  اشتبـــاه تــــوست
 
 
به سختی امتحـانم  کن  ، کـزیـن  سنجش  ابـایم  نیست
چـو  بی انـــدازه  زیبــایـی ، تمنـــایت  خطــایـــم  نیست
کمـاکـــان   آسمـــانِ   دل  ، هــویــــدا   اخـــتــــری  دارد
بجز ایــن  ره  که می پـویم ، مسیـری  پیش  پایم  نیست
 
 
خـدا بـــا خلقِ  چشمـــانـــت ،  محبت  را  حکایــت  کـــرد
خطــای  آفـــرینش   را ،  فقــط  بـــا   اتکـــایـــت    کـــرد
چه  گیـری خرده  بر شاعـر ، اگر  چشمم  چنـان  شمعی
ز قهر  خانمان  سوزت، بــه  دریــــاهـــا   شکایــت  کــرد؟
 
 
مــرا   آیینـــه ی   فـــردا ، گـــواهِ   عمـــر  کوتــــاه   است
ازیــــن  دم تـــا  دمی  دیگر ، به قـــدر عــــالمی راه است
نمی داند  کسی امشب ، سحـــر  را می تــــوانــــد دیـد
نه  وقــت آمــــدن  با  ما، نـــه رفتــن هـا  به  دلخواه است
 
 
الهی  چشــمِ   بـدخـواهـــان ،  سپـنـــد   آتشت  بـــاشد
رفیقت   شاهد   و  سـاغـــر ،  کــمـــانِ   آرشت  بـــاشـد
هـواخــــواه  تــو می مانـــد  رها ، تـا  جــان بـه تـــن  دارد
تغزل  پیشه اش ،  شایـد،  سمـاعـی  دلکشت   بـــاشـد

 

 


 
 
امیر ساقریچی -رها

 

دردانه 


 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -8, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


نگران جراحات قلب دردمند من نباش؛

 آنها را به دیگران نشان نخواهم داد!

باور کن این زخم ها آنقدر ها کاری نیستند

 که کشتنی باشند...

 بیا و به حرمت عشقی که دیگر

 نفس های آخرش را می کشد،

 گوهر چشم های روشنت

 را وقف این لحظات دهشتناک نکن

و بگذار این حادثه ی تلخ

را با یک خاطره ی خوب آغاز کنیم..

حالا کمی لبخند بزن...

من که به تو آموخته بودم جدایی

 هم بخشی از زندگی کوتاه ما انسان هاست

 

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -8, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


هنوزم یاد اون روزا می افتم،

 که رفتی بی بهونه از بر من،

تو رفتی عاشقی رو بردم از یاد،

 نرفت اما خیالت از سر من

 

 

امیر ساقریچی- رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -8, | بازديد : 173

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شعر تنهایی

باز هم یک روز دیگر، باز هم تنهایی من
شب که خوابیدم گمان بردم کنارم می خرامی
روز ها در انتظارت وه چه طولانیست!
وای اگر این انتظار لعنتی اینگونه باشد سخت و پیوسته
چه می ماند ز من در انتهای من؟
تفکر از میان رفته، من اینجا سخت تنهایم

باز هم یک روز دیگر، باز هم تنهایی من
شب که خوابیدم گمان بردم کنارم می خرامی
آفتاب صبح هم بی روی تو تاریکِ تاریک است
مرگ بی رحمانه می آید ببین... نزدیکِ نزدیک است

نمی دانم کجای این ندیدن انتها دارد؟
به من نزدیکی اما در کنارم نه !
تو امید منی و در دیارم نه!
خدا انگار خوابیده
کسی ما را نمی بیند؟!
عجب تاریکی سردی ! عجب اندوه پر دردی!

باز هم یک روز دیگر ، باز هم تنهایی من
شب که خوابیدم گمان بردم کنارم می خرامی
باز هم یک لحظه یک رویا و صبحی دیگر اما آه ...

باز هم تنهای تنهایم
میان این هیاهو با تمام رنگ و طعم دلپذیرش باز تنهایم
نمی دانم که تا کی باید این اندوه را در دل نگه دارم
خدایا قدرت طغیانِ من پس کو؟
خدایا در گلو خشکیده فریادم !
خدایا بندۀ نا شکر بودم من؟؟؟

نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم
فقط دیگر نمی دانم...
باز هم یک روز دیگر ، باز هم تنهایی من
شب که خوابیدم گمان بردم کنارم می خرامی
حیف شد ای کاش عمرم باز می گردید
کاش من یک بار دیگر نوجوان بودم

و در روز خوشِ دیدارمان ، آن روز رویایی
که دستت را فشردم از سر احساس
دیگر تا ابد هرگز فراموشت نمی کردم
کاش تا یک بار دیگر بوسه بر رویت زنم
ای کاش...
کاش تا یک بار دیگر شانه گیسویت زنم
ای کاش...

کاش ، صد ها کاش
تا یک بار دیگر با منت باشی
باز هم یک روز دیگر ، باز هم تنهایی من

 

امیر ساقریچی -رها


 

شعر تنهایی

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -8, | بازديد : 329

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باران که می بـارد

 خاطره ها بوی تو را می دهند

 و ردپای اشک هایم را قطرات زلالی

 که از دلِ ابــر دلگیر آسمانی

 بر سینه ی خاک کوچه فرومی ریزند،

 می شویند.

 اکنون تنها خیـال توست

 که بـر بـام این خانــه ایستـاده است

 و تنــدبــاد خاطراتت هو هو کنــان

 افکارم را در می نوردد.

 می بینی دلارامم ،

 حتی مرگ هم برای جدا کردن

 من و تو از خود ضعف نشان می دهد

 و زمان با تمام عجله ای که دارد باز کندی می کند.

باور کن دیوانگی کوچک ترین پاداشی ست

که بعد از رفتنت از دنیا گرفته ام

 

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -8, | بازديد : 199

صفحه قبل 1 صفحه بعد