تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -10
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

صاحب نقش
صاحب نقش

 


امروز اينجا هوا خيلي سرد و باراني نبود، اما جمعه ها با اينکه تعطيل نيستند اغلب کسل کننده و طولاني به نظر مي رسند. بعد از نيم ساعتي پياده روي وقتي به خانه بازگشتم، يک راست به سراغ کشوي ميزم رفتم تا چند نامه اي را که ديروز دريافت کرده بودم بخوانم و بي حوصله گي را قدري از خودم دور کنم؛ که ناگهان چشمم به خودکارهاي رنگارنگي افتاد که با بي رحمي هرچه تمام تر روي هم تلنبار شده بودند و با اينکه هرکدام روزي در آفرينش شعر يا داستاني صادقانه همراهي ام کرده اند، داشتند از شدت تنهايي ناله سر مي دادند! دلم نيامد مثل ده ها کتابي که هر روز صدايم مي کنند بي تفاوت از کنارشان بگذرم... و اين شد که عادلانه ميانشان قرعه انداختم و يکي را با مهرباني از قفس آزاد کردم. نمي دانم چقدر طول کشيد که از اتاق بيرون آمدم، اما از پشت سر مي شنيدم که بقيه داشتند تولد اين سروده را در گوش يکديگر تبريک مي گفتند
فردا قطعاً روز خوبي خواهد بود
 
 
صاحب نقش 
 
 
نگارينـا  بـه   اشکِ    مــا   وضو    کــن
به ايـن خونيــن  دلِ  دلخستـه  خو  کن
به سويِ  قبله   بــر  سجـاده   بنشين
دمي بــا  عـاشق   خــود   گفتگو   کن
 
 
مرا  تــاب غــم  هجــران نبـــاشد
 
 
فــروزان    گشتــه   آتش   در   نهانــم
ز سودايِ    تـــو    رسـواي    جهـــانم
به  لبخنـدي  گلستـــانم   کن  امشب
چـو خــواهي سربلنـــد   از  امتحــانم
 
 
ستيـز عشق  تــو آسـان  نبـــاشد
 
 
گريــز از  پنجه ي چشمت محال  است
نگاهت  پـاسخ  صدهـــا سوال   است
چو  صاحب نقشي   اي  بـانــوي  زيبــا
غمت چيـــزي  ورايِ شور و حال است
 
 
بـداني ، وز خـــدا  پنهــان نبـــاشد
 
 
گل انــدامي ، قــدت  چـون  سرو   آزاد
پــرينــازي ،  پــــريچهري  ،  پــريـــــزاد
گلستــــان  مي کشد خجلت هــويـــدا
چو  بــر زلفت شکنجي  نــو  دهـد  بـاد
 
 
چنيـن  اعجـوبـه اي انسان نبــاشد
 
 
نشاني   از مـــدارا   بـــا  منت   نيست
محبت  شيـــوه ي   دل   دادنت  نيست
بـدان  دست   از همه  دنيـا  کشيــــدم
اگر ديـــدي  سري  بـــر دامنت  نيست
 
 
چــه جــان گر لايق جــانان نبـاشد؟
 
 
مــرا با  بــوسه اي  بي  بــال  و پـر  کن
سخــن  را حول  و  حوشم  مختصر  کن
بسوزان  چشمِ   حــاسد  را ،  بسوزان
بيــا  يک  شب   در  آغـوشم  خطر  کن
 
 
الهي  تـــا  عـــدو  شـادان  نبـــاشد
 
 
دلم چــون  مرغکي  ديــوانه ي  توست
فقط  در فکـر  آب  و  دانــــه ي   توست
بگيـــر  از  ديـــده ام  پـــروانـــه هــا  را
قدم نو  کن که چشمم  خانه ي توست
 
 
رهــا   زيبنــده ي  زنـــدان  نبـــاشد

 


 
 
 امير ساقريچي -رها
 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

امشب با جام شرابي ارغواني در دست 

امشب با جام شرابي ارغواني در دست
به استقبالت آمده

بهترين ترانه ام را مي خوانم
و روي فرشي از گل هاي زيبا

برايت خواهم رقصيد
تا بيشتر از هميشه

مال تو باشم!
آنگاه سپيده دمان

که از خواب بيدار شوي
لبخند زنان

عطر مرا استشمام مي کني
و به ياد مي آوري

که ديرگاهي ست مرده ام!
و تازه در مي يابي

براي ديدن لبخندت
چه راه درازي را پيموده ام!

آخر دلبندم...
عشقي که حقيقت داشته باشد
برايش روح و جسم چه تفاوتي خواهد داشت؟

 

 امیر ساقریچی- رها

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 186

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در خزان برگريز محبت،
جز قلب تب دار اين عاشق

سرپناه امني نخواهي يافت!
آسوده کوچ کن...

به هرکجا که غريزه ات مي گويد؛
اگر اين عشق حقيقت داشته باشد،
من در همانجا به رويت آغوش خواهم گشود!

 

امیر ساقریچی- رها

 

در خزان برگريز محبت،


مرا از خود چه مي راني تو با فريادِ خاموشي؟

 جدايي بر نمي تابد تمنايِ هماغوشي

، سکوتِ عاشقان کفرست در آئينِ عرياني

، مرا دعوت به فوژان کن درين بزمِ فراموشي.


 

امیر ساقریچی- رها

**

 


ز سوداي تو رسواي جهانم

 ، به لب لبخند و آتش در نهانم

 ، در آغوشت گلستانم کن امشب

 ، چو خواهي سربلند از امتحانم

 

 

امیر ساقریچی- رها

  

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 173

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

ناخدا
هوا هنوز گرگ و ميش بود که بر بال پروانه اي زيبا، با قلبي مملو از عشق و اميد به ديدارت آمدم
 تو بي آنکه متوجه رسيدنم باشي، در گوشه اي از اتاق آرام نشسته بودي و گيسوانت را در مسير باد شانه مي کردي. فضا مملو از عطر روح نواز زندگي شده بود و عقربه هاي خسته ي ساعت داشتند نفسي تازه مي کردند. من که تا آنزمان ثانيه ها را در آرزوي تو دانه دانه شمرده بودم، بي آنکه سلامي کنم به سويت خيز برداشتم؛ اما باز هم سپيده پيروز اين ميدان شد و بيداري چنان ميهمان ناخوانده اي از گرد راه رسيد، تا بار ديگر فاصله ميان دنياي من و تو به قدر آسماني بي ستاره گسترده شود
سرنوشت را مي بيني...؟ من هنوز هم شبانه با يک دنيا آرزو به ملاقاتت مي آيم و تو که در جستجوي عشق هستي با تعجب به دستانم نگاه مي کني...اما هيچوقت نمي فهمي آنها را تنها به شوق در آغوش کشيدن توست که خالي نگاه داشته ام
افسوس اين قصه هميشه در همين جا تمام مي شود
 
 
ناخدا
 
 
من  به  آيينـه ي  چشمانِ  تـو  دل  بخشيــدم
گرچـه  تصويـــرِ  من  از  مقبــره ها بيــزارست
سرزميـــــنِ   بــدنـت   غــربـتِ    تلخي   دارد
انتخــاب  از بــد و بــدتــر  همه جـا دشوارست
 
 
قصه ي تــرسِ  تو  از اينهمه  دلتنگي  چيست
که  لبت  يکسره  از  بـــوسه   شکـايت   دارد؟
بسکه از منظره اي  يـــخ زده   گل  مي چـينم
به  زمستـــانِ   تنت  دستِ  من  عـــادت  دارد
 
 
عشق  اگر  اينهمه  غارتگر   و  بي پــروا   بـود
پيش ازين خــاطره هــا قصدِ سفــر مي کردي
شايـــد  آن  دوره ي  پر  حادثه  را يـادت نيست
که  بــرايم  چــه  دليــــرانـه  خطـر  مي کردي
 
 
اين  قفس  روزنــه اي  رو  بــه  رهـايي خواهد
سايه هـا منکسر از خستـگيِ خورشيـــدنـــد
قبل  ازيـن  فـاجعه  دستــــانِ  نحيفم  بودنـــد
که به احساسِ تو يک پنجــره  مي بخشيــدنـد
 
 
قطره اي فرصت  اگرمانده درين قحطي، کاش
سهمِ  اين  دانه ي  خشکيده ي  طاقت  باشد
قسمت  مي دهـم  اي  خفته  بيـا  کاري  کن
عشق اگر رفتــه ازيـــن خـانــه، رفــاقت باشد
 
 
بغضِ ايــن ثـانيــه هــا  را  به  کــدورت  نشکن
هر دلي  نيمه ي ره جـا بزنــد خـواهد سوخت
نازنيــن  حوصله  کن،  راهِ  سفر  طولاني ست
تن  بــه تقديـــرِ  رقم  خورده  اگر بايـــد دوخت
 
 
گرچه  مي ترسم  از  آرامشِ   پيش  از  طوفان
دل بــه  دريـــا  زده ام،  تـا  تــهِ  خط  همراهم
چون  قلم  دستِ رهـا را همه جــا مي گيـــرد
لحظـه اي  يــادِ   تــو  جــاري  نشود  بي آهم


 
امير ساقريچي -رها

 

 

ناخدا 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 174

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


روزگار عاشقي
دوستان خوبم سلام؛
 شايد از سکوت سنگينم فهميده باشيد که اين روزها بي حوصلگي به سختي مرا با وسوسه ي جدايي از فيسبوک دست به گريبان کرده است. کسي چه مي داند؟ شايد يکي از همين روزها بي خبر رخت سفر بربسته و براي هميشه از اين خانه دل کندم. خواستم به اين بهانه از همراهي و محبت هاي هميشگي شما تقدير و تشکر کنم. باور دارم درهرکجا که باشم، مهرتان را ازين دوست کوچک خود دريغ نخواهيد کرد و تا زنده ام محبت هاي بي دريغتان را فراموش نمي کنم
بادا که تمام روزهاي عمرتان را زندگي کنيد
 
 
 
روزگار عاشقي
 
 
يادم آيــد  که در  آن دوره  که  ما  دل  بستيم
عاشقي  رنگِ  خيــالات  سحـــرگاهي  بــود
بيش و کم فلسفه ي معجزه معنايي داشت
زندگي شکل  همين حوضِ  پـر از ماهي  بود
 
 
آسمان  دامن  گلگونِ  شفق  بر  تـن  داشت
کز  پسِ  پنجــره  لبخنــدِ  تــو  بينــا  مي شد
تا  زمان  فاصله ها  را  زميان  بر  مي داشت
همه  تــن ديـــده  گرفتــار  تمنـــا   مي شد
 
 
من سرآسيـمه  در  آن  فـــرصت  استثنـايي
بوسه ها  را  به  قدم هاي  تو  مي بخشيدم
بهر  گيسويِ  تــو  از  مزرعـــه ي  احساسم
غنچــه اي تـازه  شکوفا  شده  را  مي چيدم
 
 
عشقمان  رايحه ي  خوب  خـــدا  را  مي داد
شب  ما  با همه ي سادگي اش  رويا داشت
قلب  آدم نــه بــه اندازه ي يک  مشتش  بود
هر  تپش منظره ي  روشني  از  دريـا داشت
 
 
ولي  امــروزه  کسي  منتظـر  فــردا  نيست
غصه هـــا  حاکم  بي رحــمِ  زمــان   مــاينـد
عاشقي  مهر  حماقت  به  بشر  مي کوبـــد
همه   بــا   غربتِ   تنهاييِ  خـــود   تنهاينـــد
 
 
ديگر  از  عاطفه  يک  قصه  به  دفتـــر  مانــده
هرکسي  مرتکب  بوسه  شود محکوم است
صحبت  از قهر  خدا  بـا  همه ي  آدم هاست
که  بــراي منِ  بي  حوصله  نـا مفهوم  است
 
 
گرچه از خاطره ها   نقشِ  غبـــاري  برجاست
تـو   هنوزم   بــه   دلم   ريشه    تنـــاور داري
از  رهــا  مانــده  هميــن  شاعر  غمگين  اما
من همـان  عاشقِ زارم   که  تـو  بـاور   داري

 

 


 
امير ساقريچي -رها

 

   روزگار عاشقي

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 188

صفحه قبل 1 صفحه بعد