تبلیغات اینترنتیclose
دفترخنیا
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کاش می دانستی

 

کاش می دانستی،
وقتی از گوشۀ آن پنجرۀ بسته نگاهم کردی

در دلم تاریکی،
جای خود را به فلق داد و گریخت

و به سیمای کویر دلم انگار خدا،
قطره ای باران ریخت

آسمان با همۀ وسعتش آن لحظه گداخت
تو به من خیره شدی

و همان نیم نگاه،
آذرخشی زد و در سینۀ من باغچه ساخت

بارور شد رحم ابر و فروریخت گلاب
زندگی فارغ از آزار خزان،

یافت شتاب
دانه ای کاشت نگاه تو و رویید سلام

و تو لبخند زدی
قفل آن پنجره را بگشودی

و گرفت از لب خندان تو سیمایم وام
کاش می دانستی،

عشق از لمس نگاهت متولد شده است
و صبا شیفتۀ رایحۀ دلکش توست

کاش می دانستی،
زندگی از جهش نبض تو جریان دارد

مرغزار بدنت مادر زیبایی هاست
و در آن فاخته آوای بهاران دارد

راستی می دانی،
پرنیان از گل گیسوی تو می سازد باد؟

راستی می دانی،
که گریبان تو هنگام نزول باران

می کند قوس قزح را ایجاد؟
کاش می دانستی،

اسمین پیش تو می بازد رنگ
وتو حتی وقتی ، در کنارم هستی

باز هم بهر تو هستم دلتنگ
نه، نمی دانی تو

که برایم همۀ پنجره ها زیبایند
و هنوزم قطراتی که به هنگام سحر

شیشه ها را به گل خاطره می آرایند
در دلم یاد تو را زنده نگه می دارند
کاش می دانستی ، کاش می دانستی

 

امیر ساقریچی -رها


http://www.shereno.com/16152/15547/137638.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفترخنیا, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مرا دریاب

 

باز گندمزار گیسویت به دست باد می رقصد ،
و من بیهوده در صحرای چشمانت ...
- به رغمِ تشنگی ، سرگرم ایثارم
و بر صحن غبار آلوده ی این خانه ی خلوت ،
هنوزم دانه می کارم.
چه بی اندازه مشتاقم ...
- برای دوری از تنهایی و تبعید ،
و دلتنگم چه بی علت ...
- برای خلعت زیبنده ی خورشید ،
که گرمایش پس از باران نگاهت را ...
- به شرط رویش رنگین کمان می باخت
و ناگه برقِ لبخندی ...
- ز فتحِ قله های گونه ات سر زنده ام می ساخت.
چه محتاجم ...
- به حس گم شدن در شهر آغوشت.
چه غمگینم ...
- برای لحظه های خوب و زیبایی ،
که راحت شد فراموشت.
و دلگیرم ز مرگ ساکت عشقی ...
- که چون بار گنه افتاده بر دوشت.
صدایم کن ،
کمک کن باز چشمانت ....
که تنها شاهد شلاق تبعیضند ،
به لطف شعر های من ،
گهرهایی فرو ریزند ،
مگر با دانه های خفته در خاکِ نگاهت در بیامیزند.
و ناگه ، از دل شب ها بروید غنچه ی مهتاب ،
که برگیرد ز دنیای ز هم بگسسته ی ما خواب
دلم دیگر ندارد تاب ...
- مرا دریاب ،
- مرا دریاب .

 

 

امیر ساقریچی -رها

 

http://www.shereno.com/16152/15547/138244.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفترخنیا, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

طغیان

 

من آن سپند نیَـم ، کـز قصـورِ ایمـانــم
بســوزد آفـتِ آتـش حـــریـــرِ دامـانـم

وگــرچــه بی اثـرم در نگـاهِ بـد خواهان
هــزار نـالـه کنـم تـا ، دلــی بسوزانم

ببیـن که گرم عبــورم از آستـانه ی درد
بـه لطفِ صاعقــه ابــری غنی ز بـارانـم

گنـاهِ عشقِ تـــو را شـرمِ ارتکابـم نیست
گمان مبـر کـه ز خشمت ، دمی گریـزانـم

کنــون که ماهیتـم ، از عمـوم پنهـانست
چگونه در نظرت با حجاب ، عــریــانم ؟

فـزون عیـــوبِ مــرا در نقــاب می بینی
مگــو کـه بـایـد از آیینـه رو بگـردانم

به دیگـران نفروشم ، دمی خیـالِ تــو را
فــدایِ نـاز نگاهـی ، که کــرده انسـانم

مپـوش چهره که دلخسته ام به عمر گران
مبند دیـده ، کــه دلتنـگِ نو بهـارانم

رَسَم به نامِ تـو هر جـا ، ز آرزوی وصال
شکوفــه می دمد از خــاکِ سردِ چشمــانم

چـــو رنجِ هجــرِ تو بی طاقتم کند ، حاشا
لگــامِ بغـضِ فـرو هشتــه ، سـدِ طغیــانم

هوای وصل تو ما را به کوچ راغب کرد
فغـــان ، کـه بــالِ شکستـه نـداد امکانم

مرا به اصلِ خود آیـا امیـدِ رجعت هست؟
کــه روحِ سـرکشم امـا ، اسیـــر زنـدانم

دلـم ز موهبتِ عشقِ غیـــر ، مستغنی ست
بــه سحرِ مهرِ تــو یــارب کنون گلستـانم

زبـان که بـا هیجان از تو قصه می گوید
کرشمه می کند اشکی ، به خــارِ مـژگانم

بگو ز بــام جهـان ، بی دریــغ می بخشی
مــرا که شعـر تری شد ، دلیــلِ عصیـانم

قلـم بــه یــاری ام آمـد ، مگر طنینِ دعا
بـه آسمــان بــرسانـــد ، کمــانِ دستانم

مفـــارقــت نپـــذیــــری ز آرزوی رهـا
قسم بـــه حـــرمتِ اشعــار نغــزِ دیـوانم

 

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15547/138071.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفترخنیا, | بازديد : 206

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

زخم خاطره

 

گاهی میـانِ خاطره هــای تـو بی گنـاه
درگیـــرِ وسوســه ی غصـه مـی شوم
بــا هــر قلم کـه بــه یادِ تـــو مــی زنم
مبـهــوتِ عـــاقـبـتِ قصــه مــی شوم

اینجــا بـه یـــادِ تو شب هـــا مکررنــد
گویـــا زمان خیـــال خزیـدن نمی کنـد
شـاهیــــنِ عقــربـــه ی ساعتِ اتــــاق
میـــلِ دوبــــاره پـــریــــدن نمـی کنــد

آخر چگونه واژه فشانم درین سکوت؟
کـز ریشه می جَـود انــدیشه ی مـــرا
دستـــــانِ حـــادثـــه شلاق می زنـنـــد
بیرون ز خـــاکِ تنت ریشــه ی مـــرا

بـا من غریبگی نکن ای آشنــا تـریــن
بـا بوســه هـــای قلم ترکِ خـواب کـن
وز لمسِ آینــــه یِ شعـــر هــــای مـن
افسانـــه را بـــه حقیـقت مجـــاب کــن

چیــزی نگو مگر از عشق و احتــرام
راضی نشو فــاصله هـــا ماندنی شوند
کاری نکن خــاطره هــا هم بـه سادگی
بـر پـایــه هـــای سکـون مبتنی شونــد

چیزی بگو که پنجره ی بسته ی نگـاه
روی سحــر ، نیــامده آغوش وا کنــد
شایــد غریزه سبب شد که برق اشک
مـن را بـه چشمِ سیـــاهِ تــو جــا کنـــد

آه ای مسافــرِ شب هـــایِ مانـــدگــار
بـاز آی و عشق رهـــا را بهـانـه کـن
گیسویِ شـامِ مــرا بــا حـریـــرِ اشک
دیــوانــه وار همـآغــوشِ شانــه کــن

 

 

امیر ساقریچی-رها

http://www.shereno.com/16152/15547/140392.html


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفترخنیا, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باز هم نگاهم کن

 

نگــاهم کن کـه بی چشمِ تــو دنیـــا
بـرایـم جــز اتــاقِ کـوچـکی نیست
تــو دامنگیـــرِ رویـــایـی ، ولیـکن
دلـم بـــر نــا امیـــدی متکی نیست

چه از من دیده ای غیر از محبت؟
بجز قلبی کـه دریـــا در دل اوست
نمی دانـی مگر حتــی ز خــود هم
تـو را دارم هنوزم بیشتـر دوست؟

نفس مدیـــونِ چشمِ صادق تــوست
نــدارد رنگــی از نــا مهربــانـی
چــه می پنــداری ای بانوی زیبــا
که دل می بخشی و دل می ستانی؟

نگــاهم کـن کــه قلبِ ساده انگـــار
دریــن شب هـــا غمِ مهتـــاب دارد
بپــوشــــانـم لبـــاسِ روشـنِ چشــم
کــه تصویـــرم هـوای قـــاب دارد

صدایـم کـن اگــر از رویِ احساس
بـه اصرارِ نـــوازش نــاگــزیـــرم
مــرا از لمس دستانت حـذر نیست
چــو بی دارویِ آغوشِ تـــو پیـرم

نگاهم کن که شاید قطره ای اشک
بنـوشانی بدیـن لب تشنــه مجنــون
نگـاهــم کن مگـر الطــافِ بــاران
بهــاران را ببخشایـــد به هــامـون

نخواه آیینـــه هــا مسکـون بمانــند
ز یـــادم می رود بـانــو ، سرودن
رهـــا را بــا پــریـــدن آشنــا کـن
که معنـــا می دهـــد یـــادِ تو بودن

 

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15547/138765.html


 

برچسب ها : ,

موضوع : دفترخنیا, | بازديد : 154

صفحه قبل 1 صفحه بعد