تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -11
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

امشب
در ضيافتِ آغوشت

مي خواهم تا سپيده دمان
پلک نزده بيدار بمانم

و هنگامي که لبانت
بوسه هاي آتشينم را

با هم قسمت مي کنند
سايه گيسوانت را

بر بوم سپيد سکوت
رنگ آميزي کنم

تورا به جان عزيزت
زودتر طلوع کن!

آخر وقتي به من
از نوازش هم

نزديکتر مي شوي
هيچ تن پوشي

در جغرافياي تنم
تاريکي را تاب نمي آورد!

 

امیر ساقریچی-رها

 

در ضيافتِ آغوشت

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -11 , | بازديد : 102

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باران خوشبختي
نگو که عشق حقيقت ندارد! وقتي تنها اشتياقِ بي حدِ زندگيِ شاعري اين است که در امتــداد سکوت، پنجـره ها را به روي انتظار بگشايــد تا تو لبخند زنان از گرد راه برسي و هواي چشمانش را باراني کني، نمي شود اين معجزه را اقرار نکرد. کسي چـه مي دانــد، شايد سهم تو از عشق به اندازه ي همين نگاه هاي پنهاني باشد
 
 
باران خوشبختي

*
 
آسمان باراني ست
باد هم مي آيد

و هوا بوي خوشِ خاطره ها را دارد
من لب پنجره

دنبال کسي مي گردم
که نگاهش زميان فاصله را بردارد

ناگهان مي رسي از راه و گلِ لبخندت
با من از زندگيِ تازه سخن مي گويد

همچو خورشيد
زيمن قدمت در باران

از زمين حلقه ي زيباي قزح
مي رويد

تا سرآسيمه تو را در بغلم مي گيرم
اشکم از شوقِ سلامِ تو

فرو مي ريزد
حرمتِ چشمِ مرا گريه نگه مي دارد

که نفس
از دلِ سرما زده

بر مي خيزد
هرمِ آغوشِ تو

سرمنشأ سرسبزي هاست
رنگِ گلهايِ بهاري

به تو بر مي گردد
عطرِ گيسويِ تو

چون رودِ خروشان جاري ست
با نگاهت شب کاشانه

سحر مي گردد
هر تپش قلب من از عشقِ تو

مي گيرد وام
هر قدم راهِ سعادت که بپويم

با توست
تازه فهميده ام

از لطفِ تماشايت بود
که تنِ پنجره را

گوهرِ باران مي شست
حسِ خوشبختيِ ما

در گرو رويا نيست
در تکاپويِ رسيدن به لبانت
شادم

آنقدر بوسه ز باغِ دهنت
شيرين است

که درين معرکه
ديوانه تر از فرهادم

من به وحدانيتِ عشقِ تو
ايمان دارم

عاشقي با تو
به معنايِ حقيقي زيباست

تو درين خانه گرانمايه تر از مهماني
نازنين مهر تو در قلب رها
ناميراست


 
امير ساقريچي -رها


 باران خوشبختي

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -11 , | بازديد : 163

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بر تنِ باغچه ردي ز قدم هاي تو نيست
اين سکوت آنهمه تلخ است،

که پژواکِ صداست!
مُردم از غصه ي بيچارگي پنجره ها

اين گنه گردنِ کم طاقتيِ
ثانيه هاست!

تو به يک وسوسه
دل کنده اي و

گرگِ خزان
قاصدک هاي مرا

کشته به همدستيِ باد
من به اندازه ي يک خاطره

دلتنگِ توأم
و

مرا قلبِ تو در حادثه اي
برده ز ياد!!!

خانه
بي عطرِ نفس هاي تو

زندانِ من است
هر طرف رو کند آيينه ي جان

چهره ي توست!
شايد از مرثيه ات

چشمِ من آزرده شده
که پسِ پرده نيانداخته

تصويرِ درست!
بينِ دنيايِ من و تو

سفري ممکن نيست!
قدرِ دلواپسي ام

در گرو
خورشيد است

اين نفس هايِ پراکنده
عجب بي روحند!

دور از امنيتِ آغوشِ تو
شب... تبعيد است

قصه ي دوريِ ما هيچ نهايت دارد؟
خسته از فاصله ام

کاش
که
بر
مي گشتي

 

امیر ساقریچی-رها

 

بر تنِ باغچه ردي

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -11 , | بازديد : 230

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


وقتي تنها
به قدر رويايي کوچک
ميان من
و چشم هاي روشنت
راه است
مگر ديوانه باشم
که بيداري را
ارزان
به مرگ
نفروشم

 

امیر ساقریچی-رها

**

 

تمام سال
به انتظار نشسته ام
تا يک دقيقه
بيشتر
تماشايت کنم
لبخند بزن!
يلدا
هميشه براي من
زود تمام مي شود

 

امیر ساقریچی-رها

**

 

 

 

از عشق
انتظار معجزه ندارم
وقتي آفتاب هم
براي طلوع
به چشمانت
نگاه مي کند!
بازخواهي گشت
مي دانم!
تو به فکر من هم که نباشي
به اين پنجره ها رحم مي کني

 

امیر ساقریچی-رها

**

 


هيچ مي دانستي
من
تو
را
نه!
فراموشش کن
عشق هنوز براي تو خيلي زود است

 

 

 

امیر ساقریچی-رها

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -11 , | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کابوس
همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد! سکوت تو بود و چشمان من؛ وعشقي که تمام قد پيش سرنوشت زانو زده بود. خداحافظ را اول من گفتم و تو تنها دست تکان دادي... ساده تمام شد، مي دانم
 
 
کابوس
 
کدوم ديوونــه  بعد از  من
با رويــــايِ  تو  سر کرده؟
کجــا از تـــرسِ  تــاريکـي
لباتــو   شعلــه ور کـرده؟
نوازش  تــا کجـــايِ  شب
گرفته خوابو  از چشمات؟
کي گرمايِ  نفس هــاتــو
تو آغوشش  هــدر کرده؟
 
دلم  تنگه   يـه  کاري  کن
که بي انـــدازه   غمگينم
با چشمام  پشتِ پـايِ تو
گلِ   بـــارونـو   مي چينم
محاله  بعد   ازيـــن  قصه
يه بارِ  ديگه  عاشق  شم
پُرم   از  اشکِ  پـژمـــرده
نمي ده  گريــه   تسکينم
 
بـرام   احساسِ  تنهـايـي
هنـــوزم    تــازگـي   داره
حالا بيـــنِ  مــن و يـــادت
خيـــانـت  عيـــنِ ديـــواره
تو رفتي تــازه  فهميـــدم
که دنيــا  رفتــه از دستـم
فقط من  مونـدم و قلبـي
کــه  از    آيينــه   بيـــزاره
 
دلم    پـابنــدِ   چشماتــه
هنوزم  عاشقت  هستم
شبــا  بيــدارم  از   وقتي
به  کابوسِ  تو  دل  بستم
کي  باور   مي کنه  اينجـا
يکي   دلواپست  بــاشه؟
به  کي  بايـــد  بگم  آخــر
جدا شد دستت از دستم

 


 
امير ساقريچي-رها

 

 کابوس

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -11 , | بازديد : 68

صفحه قبل 1 صفحه بعد