تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -12
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اين من هستم
يک شاعر با بال هايي شکسته

که پرواز را دوست دارد
و شکار را...

بي آنکه پرنده اي بميرد!
و دستاني دارم که هيچ قفسي را نوازش نمي کنند

و چشماني که به انداز? تمام گل هاي وحشي
به زيبايي هاي دنيا آفرين مي گويند!

با قلمي که چونان جامِ شرابي
درونم را آشکار مي سازد

و بي آنکه هيچ نامي از خود داشته باشم
از نردبان زندگي بالا مي روم

آري...
من جهان را

از دريچ? باور خويش مي نگرم!
با رنگ ها حرف مي زنم!

سايه ها را مي شمارم!
درختان را در حال پلک زدن

تجسم مي کنم!
و چون پاييز در قلبم رسوخ مي کند

دلتنگي را روي برگ ها مي نشانم
و وقتي کلمات...

در شبم برهنه مي شوند
تمامِ قفل ها را با يک کليد باز مي کنم!

واينگونه به هست? عشق مي رسم
بي آنکه پيکره اش را خراشي داده باشم!

و مادامي که آغوشِ عشق
پرتگاهِ من است

طوفان را
با دستانِ بسته

نوازش کرده...
مي شنوم صداهايي را

که هيچ پژواکي ندارند
و زيباترين خاطراتم

در گشودنِ پنجره ها
خلاصه شده اند!

اما هرگز باران را
از پشتِ شيش? آنها

تماشا نکرده ام!
من لبخند را نوشيده ام

نوازش را چشيده ام
ترس را بوييده ام

درد را سنجيده ام
و در رويارويي با خويشتن

بخشش را برگزيده ام
که درخشان ترين اتفاقات زندگي ام

شکست هايم بوده اند!
و هنگامي که

روي ترديد ها خاک مي ريزم
از حقيقت به خود نزديکترشده

آنقدر سرم را به اهدافم مي کوبم
که در برخورد با درد ها

درمان زاده شود
و آينه ها امروزم را فقط با امروزم بسازند

اما هنوز مهم ترين پرسش در ذهن من
همان نخِ بادبادکي ست...

که در دستان کودکِ سرنوشت قرار دارد
و نمي دانم چرا تقويم بيهوده ورق مي خورد

بي آنکه به تماميِ آرزوهاي آدمي اجاز? تفسير دهد؟!
اما چون با دقيقه هايم خلوت مي کنم

قلبم آرامش را تصفيه مي کند
و خوشبختي آنقدر در ترازويم سنگين مي شود

که هيچ استدلالي به گاهِ ستايشِ خدا
ايمانم را ويران نمي کند

تا هنگامي که زمان
از حرکت باز ايستد

و در کوچه هاي ذهن خود
به بن بست برسم

و مرگ...
لبخندش را
به سوي قلبم نشانه بگيرد!

 


امير ساقريچي -رها

 

امير ساقريچي -رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 190

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

امشب تو را برهنه مي انديشم
هنگامي که خفتگان

فراموشي را
باردارند؛

وعاشقان کورکورانه
در خاموشيِ ژرفي

که وانمود مي کند ماناست،
سپيده را انتظار مي کشند!

و تو...
در امتدادِ حقيقتِ يک خيال

بدترين سوءظن را
به چشماني داري که

از روي نجابت
نمي گذارند

به همان زيبايي که هستي
دريابمت!

و وقتي از فريادهايت
کوچکتر مي شوم
ديگر مرا نمي شنوي!

 

امیر ساقریچی-رها

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 165

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خاطرم هست که آدينه تماشايي بود
وقتي از آمدنت،

کوچه چراغان مي شد!
ساعتِ خسته،

نفس را به دقايق مي باخت
و زمان...

از گلِ لبخندِ تو
شادان مي شد!

من در آرايشِ ديدارِ تو،
زيبا بودم

و تو با هر قدم،
از فاصله کم مي کردي

سطحِ هشياري ام...
از سويِ نگاهم مي کاست

چو پس از يک شبِ مانا
بغلم مي کردي!

ناودان خيره به بارانِ خداوندي بود
باد... با رايحه ي خوبِ تو،

غوغا مي کرد!
نبض...

در قلبِ خلل ناکِ زمين،
حس مي شد!

و مرا از غمِ پارينه،
مبرا مي کرد!

حال... دنيايِ مرا بي تو
خلاء پر کرده؛

هيچکس بر تنِ لب...
بوسه نمي پوشاند!

روز و شب...
منتظرِ معجزه اي ملموسم،

که تو را سويِ منِ غمزده
برگرداند!

تا کجا زخمِ نفسگير تو
زخمي تازه ست؟

گيجم از حادث? مبهمِ سرگرداني!
غرقِ رويايِ تو،

پايِ نفسم مي لنگد...
منگم از خستگيِ اين سفر طولاني!

تا که آهنگِ سکوتِ تو
قفس مي سازد...

من سراپا غمِ دلواپسي از فردايم
بي تو مانند درختي،

هدفِ پاييزم
که در آماجِ دوصد تخطئه

پابرجايم!
شهرِ من بعدِ فروپاشيِ دل،

جايي نيست...
جز همان کوچه،

که ردي ز تو در خود دارد!
جز همان پنجره

کز موهبتِ لبخندت،
به شکوفاييِ صد خاطره مي پندارد!

تا قلم دستِ رها بالِ پريدن دارد
روحِ آفت زده ام

زخميِ نافرماني ست!
عاشقم...

عاشقِ عشقي که تو يادم دادي،
وز تو مي گويم و فانوسِ شبم نوراني ست

 

 

امير ساقريچي -رها

 خاطرم هست که آدينه تماشايي بود

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 198

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ستوه آمدم از زمين و زمان
درين خانه تنها تر از من،

خداست!
پُر از ابرِ دلگيرِ باراني ام

ولي رويشِ اشک ها،
بي صداست!

درونم غمي کهنه...
جان مي کند؛

کسي در من...
از دستِ من خسته است!

ازين شامِ تاريک،
پژمرده ام؛

ولي بالِ پروازِ شب،
بسته است!

من از پشتِ دلتنگيِ شيشه ها
به يک راهِ بي رهگذر،

خيره ام!
زمان پيشِ چشمم کجا مي رود؟

گرفتارِ تکرارِ زنجيره ام!
لبالب سکوتم...

ولي با قلم،
تنِ واژه ها را رفو مي کنم؛

به شعر آشنا مي شود دفترم،
و با خود...

کمي گفتگو مي کنم!
کسي بايد از نو بسازد مرا،

که فردا شود،
اين شبِ رو سياه!

درونم هنوز آسمان ديدني ست؛
من از من...

جدا مانده ام بي گناه!
خدايا کمک کن...

رها خسته است!
نمي خواهد...

از غصه ها بشکند!
کنون با تمامِ پريشاني اش

به شوقِ سلامِ تو...
در مي زند!

 

امير ساقريچي -رها

 

ستوه آمدم از زمين و زمان 

 

دو خط موازي هم يکديگر را مي بوسند

اگر پايِ عشق در ميان باشد!

از فاصله چه مي گويي؟

 

امير ساقريچي -رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 239

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بيراهه
آنگاه که دلتنگي از حوصله ي ثانيه هايي که بي تو مي گذرند فراتر مي رود
حسرت بر تمام زندگي ام سايه گسترده، شعر در من مي ميرد
مي بيني؟ فرصت ها هميشه زود از دست مي روند
 
بيراهه
 
در   عنفوانِ    شب   ،   وقتي    خيــــالِ     تـو
با   زنـــدگي   مـــرا   ،   بيگانـــه    مي کنــــد
چشمـانِ  خستــه ام ،  بـارنـــده  مي شونـــد
دلتنگـي ات   مـــرا  ،  ديــــوانـــه   مي کنــــد
 
 
پيوستـــه   با   مني  ،  هــر جـا   که   مي روم
همراهِ   هــــر   نفس  ،  همسويِ   هـر  نگـاه
در   مـــن   شکفتـــه اي   ،   امـــا   نـــدارمـت
مي بينمت   ولي  ، دوري  بــه   قـــدرِ    مـــاه
 
 
حـرفي  نمي زنــد   ،  عکست   ميـــانِ  قـــاب
يـــاري   نمي کنـــــد   ،   تـــا   بـــاورت   کنــم
فـرصت   نمي دهـــد  ،   بــا   اتکا   بــه   شعر
همـــدوشِ    واژه هـــا   ،   زيبــاتــرت    کنـــم
 
 
هر  در   که  مي زنم  ، رو  به  تو  بستـه است
کــابـــوسِ      انتظار     ،    آخـــر     نمي شود
ذهـــنِ    خمـــوده ام   ،    بيـــراهه    مي رود
حــالِ  کسي   ازيــــن  ،   بــدتـــر   نمي شود
 
 
کاش امشب اين سکوت ، يکباره مي شکست
مي گفتـم   آنچـــه   را  ،  در  دل    نهفتـــه ام
وقتي  کــه  بــا   تــوأم  ،  جـــاري   نمي شود
حرفي  که   بي   تــو  بــا...  آيينــه   گفتــه ام
 
 
آه  از عبـــورِ   عمــر  ، از پــرسه هــايِ   مرگ
تقصيـــر  زنــدگي  ، بيش   از  تـو  و  من است
در   قطب   اضطــراب  ،  آشفتـــه    مي شود
شمعي  که خستـه  از ، تــرسِ دميـدن است
 
 
من  صادقم   ببين  ،  بيش  از  تــو   بـا   خودت
فرصت  دريـن  سرا ، مــرهـونِ  سايـه هاست
يک  لحظه،   يک  نفس ،  بـا  عــاشقي  بساز
مهرت   رسالتي  ،  بــر   شانــه ي   رهـاست

 

 


 
 امير ساقريچي -رها

 

در   عنفوانِ    شب   ،   وقتي    خيــــالِ     تـو

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 188

صفحه قبل 1 صفحه بعد