تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -14
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باز پاييز آمد
فصل دلتنگي هاست
و زمين با همه ي زيبايي
باز هم غمگين است
برگ ها بر بدن کوچه فرو مي افتند
خش خشي مي آيد
و به گوش همه ي رهگذران
اين فرياد...
نرم و آهنگين است!

آسمان مي گريد
من سراسيمه
به دنبال کسي مي گردم
که نفس هايم را وامدارش هستم
و تو...
در باغچه ي خاطرِ من بي پروا
باز هم مي رويي

ياد دارم آن شب
وقتي از آينه ي چشمِ تو
رو بگرفتم
از رها پرسيدي
دوستم مي داري؟
از درون پوسيدم
و نمي دانستي
که من عاشق تر از آنم
که بگويم... آري!
با سکوتي سنگين
بغض را بلعيدم
و گمان مي کردم
که تو ايثار مرا
ظلم نمي پنداري

رفتي آخر
رفتي...
گرچه قلب من
از احساسِ جنون مي ترسيد!
و درون قفس اش حسرتِ تو مانا شد
ولي اين درد به خوشبختي تو مي ارزيد

آه پاييز آمد
فصلِ دلتنگي هاست
و من اينجا هر شب، تا سحر دلخونم
کاش بر مي گشتي
تا بگويم... آري
عاشقم
مفتونم
واله ام
مجنونم

 

امير ساقريچي -رها

 

باز پاييز آمد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


با تو هستم... اى ماه شب هاى مهتابى
كجاى آسمان زندگى ام ايستاده اى
كه تا به خورشيد سلام مى كنى
روز من تمام مى شود؟!

امیر ساقریچی-رها

**


وقتى پرستار تو باشى
در اين جهان
هيچ دردى
مقدس تر
از عشق
نيست!

امیر ساقریچی-رها

**


به دنبال درمان نمي رود
قلبي که به تو نزديکتر
از هر دردي ست!

امیر ساقریچی-رها

**

 تجربه تلخي ست
خداحافظي
ـ با تو ـ
وقتي هر روز
بارها تکرار مي شود
و من هر بار
دلم مي لرزد
که مبادا عاقبت
دستانت رانگرفته
بميرم!

امیر ساقریچی-رها

**


مگر دنياي من چيزي به جز توست؟
چــــرا محتـــــاجِ لبخنـدت نبــــاشم؟
بــه زنــــدانـت نمـي انــــدازم... امــا
نمـي خـواهم کــه در بنـدت نبـاشم

امیر ساقریچی-رها

**


هيچ احساسى شعر نمى شود
مگر پاى چشمان تو
در ميان باشد!

بيدار نمى شوى؟

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


شهر من جايي ست که آفتابش از پشتِ چشمانِ تو طلوع مي کند!

مجنون

بـه لـب هـاي شفــابخشِ تـو سوگنــد
به گيسويت که بـــاغِ يــاسميـن است
بـــــراي مــــن... کـــه دلتنـگِ بـهــــارم
تنت زيبـاتـــريــن جـــايِ زميــــن است

بـه دامــانِ پـــريشـــان کـــرده در بـــاد
معطــر کـــــن فضـــاي خــــانـــــه ام را
مــــرا در شهــر آغــــوشت رهـــا کـــن
بــــه رقـــص آور دلِ ديـــــوانــــــــه ام را

اگر لــب تـــر کنـــد چشمِ تــو ، بـــاران
بهـــارم را بـــه طـوفــــان مي سپـــارد
به من خــو کن که بي مهر تـــو قلبــم
زمستــان را بـــه خـدمت مي گمــــارد

نمي خـواهـم بـــه دستـــانـــم بگويم
نــوازش امتحـــــانِ ســـاده اي نيست
وگـــر دلبستگي يــک اشتبــــاه است
درين دنيا چـو مـن دلــداده اي نيست

بيـا بـــا خنــــده اي همــرنــگِ مهتـاب
شـب تــــاريــکِ اينجـــا را سحـــر کـن
بـــــراي آنکـــه مجـنـــونـــت بمــــانـــم
مــرا بــا بــوسه هــا بي بال و پـــر کن

بــــراي عـــاشقي بـــايــــد خطـر کــرد
نمي خــواهم گـريـــزان از تـــو بــاشم
دلم چــون مــرغکي ديوانـه ي توست
که مي خـواهـم به زنــدانِ تـو بــاشم

هراسـانـم مبــــادا چشمِ بــــد خــواه
تـــو را از دستِ رويـــــايــــم بــگيـــــرد
بيـا تـا زنــــدگي سرمــايـه ي مـاست
که جـان خـواهي رهـايت مي پـذيـرد

 

امير ساقريچي -رها

 

بـه لـب هـاي شفــابخشِ تـو سوگنــد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خاطرم هست که آدينه تماشايي بود
وقتي از آمدنت،

کوچه چراغان مي شد!
ساعتِ خسته،

نفس را به دقايق مي باخت
و زمان...

از گلِ لبخندِ تو
شادان مي شد!

من در آرايشِ ديدارِ تو،
زيبا بودم

و تو با هر قدم،
از فاصله کم مي کردي

سطحِ هشياري ام...
از سويِ نگاهم مي کاست

چو پس از يک شبِ مانا
بغلم مي کردي!

ناودان خيره به بارانِ خداوندي بود
باد... با رايحه ي خوبِ تو،

غوغا مي کرد!
نبض...

در قلبِ خلل ناکِ زمين،
حس مي شد!

و مرا از غمِ پارينه،
مبرا مي کرد!

حال... دنيايِ مرا بي تو
خلاء پر کرده؛

هيچکس بر تنِ لب...
بوسه نمي پوشاند!

روز و شب...
منتظرِ معجزه اي ملموسم،

که تو را سويِ منِ غمزده
برگرداند!

تا کجا زخمِ نفسگير تو
زخمي تازه ست؟

گيجم از حادث? مبهمِ سرگرداني!
غرقِ رويايِ تو،

پايِ نفسم مي لنگد...
منگم از خستگيِ اين سفر طولاني!

تا که آهنگِ سکوتِ تو
قفس مي سازد...

من سراپا غمِ دلواپسي از فردايم
بي تو مانند درختي،

هدفِ پاييزم
که در آماجِ دوصد تخطئه

پابرجايم!
شهرِ من بعدِ فروپاشيِ دل،

جايي نيست...
جز همان کوچه،

که ردي ز تو در خود دارد!
جز همان پنجره

کز موهبتِ لبخندت،
به شکوفاييِ صد خاطره مي پندارد!

تا قلم دستِ رها بالِ پريدن دارد
روحِ آفت زده ام

زخميِ نافرماني ست!
عاشقم...

عاشقِ عشقي که تو يادم دادي،
وز تو مي گويم و فانوسِ شبم نوراني ست

 

 

امير ساقريچي - رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آسمان در شبِ چشمانِ تـو يک حادثه است
گـاهِ همـــراهــيِ بـــاران، دمِ عـــريـــانيِ يــاد!
وقتي از فـــرطِ فـــرامــوشيِ ايـــن پنجـــره هـا
دلِ بي تـــابِ مــرا... دستِ قضا داده بــه بـاد!

چــه مُجـدانــه دريـــن منظـره پنهـان شده اي
که زمين با نگهت غرقِ حواشي شده است؟
ترسم از لکنتِ پيوستـه ي ايــن آينـه هاست
گرچــه از اشکِ تـو دريـا متلاشي شده است

بـــاغِ آفت زده در حسرتِ يک معجـزه سوخت
شانـه خـــالي کنــد از غصه ي پنهانِ تـو کـوه
مي شود بـــر لبِ خشکيـده ي هر ثانيـه ديـد
حسرتِ کنـــدي و انکـــارِ زمــان را بـــه وضـوح

بــال و پــر بستـــه بــه همراهيِ آهـي شنــوا
بي تقلا... قفسِ خـــــاطــره را مــي شکنـــم
زخـميِ کـــوچِ سحــــرگـــاهيِ يک مـزرعـه ام
کـه مـتـرسک شـده بيننـــده ي تنهــا شدنـم

مي چکد جانِ من از هر مـژه ات بـا نمِ اشک
غصه مجـذوبِ نفس هايِ غم انگيزِ من است
همچــو شمعي که بــه فـردايِ سعادت نرسد
فکر بگذشتن ازيـن صومعه پــرهيـزِ من است

مثلِ موسيقيِ جـــا مانــده در آغوشِ سکوت
مثلِ يک نـامــه ي بي نـام و نشاني شده ام
مي مکـد شيــــره ي شفافِ درختــــانِ مــــرا
رنگِ پـــاييـــزيِ فصلي، کــه نهـــاني شده ام

من دريـن غـائله بيش از همه بي حوصله ام
ردِ غـــم هايِ تو بـر روح و تنم مانــدني است
گريـــه بس کن که خدا هم نفسي تــازه کنـد
پيشِ لبخنــدِ تو... اشعار رهـا خواندني است

 

امير ساقريچي -رها

 

آسمان در شبِ چشمانِ تـو يک حادثه است
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 212

صفحه قبل 1 صفحه بعد