تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -15
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها
خلوتِ خانه کجا، اينهمه تنهايي من؟!

زخميِ کوچِ غم انگيزِ توأم
بي کم و کاست

تا کجا مي کند اين خاطره همراهيِ من؟
غمي آکنده و ديوانه دلي در خفقان

نفسي مرده
و

طبعي ز تکاپو شده لنگ
هر ورق...

رويشِ صد خاطره از دفتر عشق
هر قدم...

شوقِ گريز از غم و
يک عالمه سنگ!

در دلم جايِ تو خالي شده، تنها شده ام
چو مترسک...

که تماشاگرِ يک مزرعه است
بي سبب مرتکب خط زدنِ روز و شب ام

زندگي بي تو درين غمکده
يک فاجعه است!

همچنان آينه اي يخ زده نفرين شده ام
دم به دم قلب مرا حادثه اي مي شکند

آنچه پيرايه ي شعرم شده
جز مرثيه نيست

وين قلم رخوتِ بي پايه فرا مي فکند!
به کدامين سبب از چشمِ تو افتاده ام و

قلب دريايي من بي رمق از فاصله هاست؟
چه شنيدي...

که مرا خوارِ غضب کردي و باز
نقلِ اين واقعه سرگرميِ بي حوصله هاست؟

آرزو مي کنم اين قصه به آخر نرسد
صحبت از عشق من

و
مهرِ تو و
لطفِ خداست
در سرم پر شده افکار پريشان و هنوز
يادِ تو بارقه اي مملوِ تصوير و صداست!
خسته ام...
خسته ازين کوچه، ازين فاصله ها
بي تو دنيايِ من از شاديِ آينده تهي ست
مرغِ عشقي شده ام يکه و تنها به قفس
که پرش بسته

و
در پيکره اش حنجره نيست!
يا تو برگرد و مرا زندگيِ تازه ببخش
يا که مي ميرم و...
اين بار گنه گردنِ توست
از رها مانده همين شاعرِ خشکيده قلم
که همه زندگي اش دردِ سفر کردنِ توست!

 

امير ساقريچي -رها

 

خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


دلگيـــرم از دنيــــــا و از نـــامــــردمـــاني که...
از غصـه و انـــــدوهِ عـــريــــان در جـهاني که...

ديــــوانگي هـــا، دشمني هـا، نــارفيـقي هـا
خــويـشان و نـزديکان و حتي از کساني که...

شب هــا مــــرا کــــز تلخيِ آينــــده محـــزونم
غــم مي فشـارد در ميــــــانِ بـــازواني کــه...

فــــرقي ميـــــانِ نــــور و تــــاريکي نمي بينـم
لعنت به غــــربت در کنــــارِ همــزبــــاني که...

اينجـــا محبـت کســرِ شــأنِ آدميـــــزاد است!
رد مي شود هــر عاشقي در امتحــاني که...

در سينــه ام پــــروانـه اي آهستــه مي ميــرد
مي تــــرسم از ديـدارِ شمعِ نيمه جاني که...

يکسر دچـــــارِ وحشتي آلــوده بــــا يـــأس ام
با خـــود مـــدارا مي کنـم از شرمِ نـاني که...

رسمِ زمـان بــازي ميـانِ خواب و بيداري ست
گل مي خــورد از يـار خــود دروازه بــاني که...

وقتي که بـا وجـــدانِ خــواب آلـوده مي جنگم
بــر دوشِ مـن جان مي سپارد قهرماني که...

هر دم بــــري نـــو مي دهـــد بــاغِ گــرفتـــاري
اشکم فــرو مي افتــــد از هر نــردبـــاني که...

فــرسايـشِ بيهـوده مبنـايِ جهـان بيني ست
مي سوزدم پيـــوستــه دردِ استخـواني که...

در کيشِ من صدهـــا گنـاهِ بي عقوبت هست
حاجت نمي گيـــرم چنيـــن از آسمـاني که...

بــرگـم که از گــرمـــــايِ تـابستـــان گريــــزانـم
گويي نمي دانـــم که مي آيـــد خــزاني که...

بيــــزارم از آيينــــه هــــاي خـــالي از لبخنـــــد
گوشم پُرست از هاي و هويِ ايـن و آني که...

لب را سکوتي کهنـــه بي رحمــانــه مي دوزد
داغي که حاشا مي کنم چـون مـادراني که...

طفلي درونـــم يـک نفس بيچـــاره مي گريـــد
همچـون زنان در سوگِ مرگِ همسراني که...

شعــــرم که ابيـــاتم گريــــزان از تنـــزل نيست
شرحــــم بـه دفتــــر وصفِ حــالِ ناتواني که...

پـايِ غـــــزل در پيچ و تـــابي سـاده مي لغــزد
وقتــي قلم تـــن مي فــروشد در مکاني که...

حـاشا اگر ايـــــن قصه پـــايـــانِي سيـــــه دارد
نـامي ز مــــن بــــادا نمانــــد در زمـــاني که...

آري "رهـــا" هـر روز و شب بيـهوده مي نــالــد
آخــر چـه مي داني تـــو از حــال جـواني که...

 

امير ساقريچي -رها

 

 

دلگيـــرم از دنيــــــا و از نـــامــــردمـــاني که 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 200

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اين همان نقطه از دنياست! 

 

اين همان نقطه از دنياست!
جايي که...

زيباترين خاطراتمان
در گورها خوابيده اند

و
اشک ها
به اندازه ي سدي

که در مقابلِ چشمانمان ساخته اند
ما را از ديدنِ فرداهايي

که هرگز نخواهند آمد
باز مي دارند!

جايي که هيچکس
به اندازه ي فداکاري هايش
خشنود نيست!

و
هيچ انساني...
به قدرِ تمامِ پنجره هايي که گشوده است
از زيبايي هاي هستي
لذت نمي برد!
..
اين همان نقطه از دنياست
جايي که...
دردها اخم را بر پيشاني هايمان
حک کرده اند

و
نابرابري ها
آدمي را به سر حد جنون رسانيده اند
تا به همين نفس هاي پراکنده قناعت کنيم
و همواره در انتظار جنگجويي باشيم
که انتقاممان را از سرنوشت بگيرد!
گويي ما را براي هميشه
در قفسي بي انتها
رها کرده اند

و
ارزش زندگي مان
تنها به کشفِ روزنه هايي ست
که بويِ آزادي مي دهند!
افسوس که ما در اين سرزمينِ تاريک
حقيقت را به حماقت
باخته ايم

و
تمامِ استخوان هايمان
هنگامِ گريزِ از تنهايي ترک برداشته اند
و
فاصله ها پيوسته بي درنگ
خود را به ما تحميل مي کنند!
...
اين همان نقطه از دنياست!
جايي که...
اعتراض به تضييع هيچ حقي
قانوني نيست!

و
خوب و بد
هر يک به نوعي بي دفاع اند
ما در اين برهوت
با نفرت...
عاشق مي شويم!
با جسارت...
فراموش مي کنيم!
و
با رضايت...
خود را تسليم عقايدي مي سازيم
که به آنها باور نداريم!
و
همچنان مغز هايمان
انبار زباله هايي ست
که با دستانِ خود
توليد کرده ايم!
آري...
اين همان نقطه از دنياست!

 

 

امير ساقريچي-رها

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا پنجره هاي خانه اي
که چشمانت...

در قلبم ساخته اند
نور را به تساوي

با زندگي ام
قسمت مي کنند

نگاهم که مي کني
سبز مي شوم
و
چون درختي تناور
سر بر آسمان مي سايم

تا رهگذرانِ خسته
در سايه ام

به استراحتي آرام
بنشينند

مادامي که نور را
به تساوي...

با زندگي ام قسمت مي کنند
پنجره هاي خانه اي

که چشمانت
در قلبم ساخته اند!

 

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بگير جانِ مرا اي زمانه
باز بگير!

که ديگر از نفس
اين آهِ بي صدا باقي ست!

کنون که در مواجهه با خود
دچارِ تضعيفم

قرارِ راه و قدم هاي خسته
الحاقي ست!

هزار شکوه ز دردها در تنم دارم
هزار غصه دلم را اسير مي گيرند

خموده شانه ي مردانه ام
ز آفتِ يأس

شکوفه هايِ باور من
در کوير... مي ميرند!

شبم اسير سلطه
و

چنگالِ ديوِ بيداري ست
زمان ز راهِ بلندم نظر نمي دوزد

شبيهِ ماهي قرمز... که با نويدِ بهار
درونِ تنگِ بلورينِ خويش مي سوزد!

بگير جانِ مرا اي زمانه
باز بگير!

چراغِ خانه فروزد ز سوزِ خود آهم
در آسمان هدفم را چگونه گم کردم

که يوسف از غمِ فردا
تکيده در چاهم؟

پرم شکست
و

مرا خوش نشينِ غربت کرد
چو چشمِ خيسم از ادراکِ شب

سياهي رفت
کجاي راهِ رسيدن به عشق برزخ بود

که پايِ لنگِم از آن نقطه... اشتباهي رفت؟
بدين شقاوت اگر زندگي ست

بايد مُرد!
رها فقط به دلش زنده است

و
احساسش!

زمانه... آه زمانه... چه قدر بايد رفت
که زندگي به پري بسته
طي شود راهش؟!

 

امير ساقريچي -رها

 

بگير جانِ مرا اي زمانه

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 257

صفحه قبل 1 صفحه بعد