تبلیغات اینترنتیclose
خاطره های بی غبار -16
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من به کوتاهيِ اين ثانيه ها معتقدم!
عشق يک معامله نيست
ساده مي بايد گفت:
دوستت مي دارم

امیر ساقریچی-رها

**


جاذبه چشمانت تعادلم را بر هم مي زند!
مي خواهي پيش پايت زانو بزنم؟
به خـاک افتـادنِ مرا...
دوست داري؟
نگاهم کن!

امیر ساقریچی-رها

**

 بيمارِ آن سايه ام که با ايستادنت مقابل خورشيد
جهـانم را... تيــــره و تــاريک مي کنــد!
تو ماهِ کدامين آسماني بانو؟

امیر ساقریچی-رها

**


به من عادت نکن، شايد… هنوزم عاشقم باشي!

امیر ساقریچی-رها

**

 سال سردى در پيش است...
دستانت را به من بسپار
براى درد هاى بدنم
فكر ديگرى میکنم

 

امیر ساقریچی-رها

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 249

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شب ميانِ من و چشمانِ تو يک پنجره است
رنگِ روياييِ مهتابِ خراميده بر آب

طرحِ دلواپسيِ شاعري
از جنسِ سکوت

که پريشان شده...
در محبسِ بي روزنِ خواب!

تو دليلِ تپشِ آينه هستي
که مدام

شرمِ تصوير مرا
با هيجان مي نگرد!

گنگيِ قال و مقالي ز تکاپويِ نسيم
کز دلِ روزنه اي رو به خدا مي گذرد!

بگشا ديده ي جان را که درين بزمِ خموش
مردِ يادآوريِ وسوسه هايِ تو منم

من که بي دغدغه
هر جايِ جهان هم بروم

مستِ رويايِ تو...
در باورِ شب مي شکنم!

من به بيداري ازين خواب گران معتقدم
در دلم ردِ قدم هاي تو

گلدان شده است
در پيِ کشفِ وجودم

ز لبِ شارحِ عشق
که پسِ پرده ي مژگانِ تو

پنهان شده است!
غير ازين عادتِ تب

شيوه يِ ديدارِ تو چيست؟
به هوايِ تو به دنبالِ شفا آمده ام

نکند معجزه هذيان، ندهد بهره هبوط
که بدين خانه به ديدارِ وفا آمده ام!

لحظه ها را به فراخوانيِ آينده ببخش
غصه ها را به فراموشي پاينده سپار

گيسوانت همه...
سرچشمه اي از رايحه اند

شانه کن پاقدمِ موسمِ بالنده، بهار
هر تپش يک ورق از دفتر اين زندگي است

مي توان ساده گذشت...
از همه ي خاطره ها؟

بشِکن پنجره ي بسته ي شب را بشِکن
که دهي فرصتِ ديدارِ حقيقي به رها

 

امير ساقريچي -رها

 

شب ميانِ من و چشمانِ تو يک پنجره است

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 268

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


به تماشايِ خدا در دلِ يک صبحِ سپيد
به پريشانيِ گيسويِ زمين

در کفِ باد
به شکوفاييِ رويا

به شفابخشيِ عشق
به درخشانيِ اشکي که زچشمِ تو فتاد

به دل آراييِ باغي که بهاري شده است
به عطشناکيِ گل...

درهوسِ جرعه ي آب
به دل انگيزيِ يک رايحه

بر دوشِ نسيم!
به گذر کردنِ يک قاصدک

از حلقه ي خواب!
به سبکبالي يک ثانيه در مستيِ عمر

به ثمر بخشيِ يک بوسه ز لب هاي سکوت
به اشاراتِ قلم

با گل و پروانه و شمع
به سراشيبيِ عريانِ جهانِ ملکوت!

به فراواني آيينه در آرامشِ سنگ
به خطوطِ کجِ پيراهنِ تب

بر تنِ يار
به نوازشگرِ باران و به زايشگرِ ابر

به رهايي ز قفس هاي زمان
معجزه وار!

به بلوغِ سحر از تابشِ خورشيدي و داغ
به صميميتِ لبخنده ي نوباوه ي برگ

به تکاپويِ تولد
به رسيدن

به ظهور
وان تلنگر که زند فصلِ خزان

دستِ تگرگ!
به هياهويِ پديد آمده در دامنِ خاک

به فريباييِ يک منظره
در قابِ حضور

به سرافرازيِ نيلوفرِ پيچيده به خواب
که تجلي کند از چشمه اي آکنده ز نور

به همين دم که رها شعر تو را زمزمه کرد
به همين لحظه...

که سرمنشاء بالندگي است
عاشقت هستم و

از مرزِ قسم مي گذرم
عاشقت هستم و...
اين معجزه ي زندگي است!

 

امير ساقريچي -رها

 

به تماشايِ خدا در دلِ يک صبحِ سپيد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 223

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


حيف... از آن روزگاران، روزهاي خوب
آن سحرگاهان

که غم با کوچ شب مي ُمرد!
شوريِ آينده با کانوني از لبخند

همچو اشک...
از صورتِ آيينه سُر مي خورد!

در کنارِ سفره ي بگشوده ي مادر
لقمه هاي تازه را هر دانه مي چيديم

غصه و غم بود!
حسرت بود!

وحشت بود!
ما ولي...

با چشمِ خود
چيزي نمي ديديم!

بي نيازي... راه سرسبزِ سعادت بود
قلب مردم از محبت پلکان مي ساخت

قيمتِ شادي لب خندانِ بابا بود
وان بها را...

کودکِ هر خانه مي پرداخت!
نازنين مادربزرگ از قصه ها مي گفت

از پريزادي
که ديوش عاشقِ او شد!

از گدايي
کز سرِ زيبايي اش روزي

تاج و تختِ پادشاهي لايقِ او شد!
در حياطِ خانه مان پروانه مي ديديم

وقتِ بازي...
دشمني از دوستي مي باخت!

آنچه را در سينه هرکس آرزو مي کرد
زندگي بي وقفه با دستانِ خود مي ساخت!

خنده بر لب هايمان همواره پيدا بود
مهرباني را نمي شد ساده کتمان کرد

بذرِ آرامش درون سينه مي روييد
مي شد از رفتن...

زمان را هم پشيمان کرد!
هر نفس...

يک جرعه از شهدي گوارا بود
بوسه ها بر روي لب ها

جا نمي ماندند!
زير بارانِ خدايي خيس مي گشتيم

موج ها... در سينه ي دريا نمي ماندند!
هر نفس شکرانه ي اين زندگي عشق است

با چه استدلالي از غم ها گذر کرديم؟
با کدامين جرأت

از حسرت نترسيديم؟
وانهمه ايامِ زيبا را هدر کرديم؟

ما همان نوباوگانِ شادِ ديروزيم
کز محبت خانه ها در يادِ هم داريم

مي شود آري...
هنوزم مي شود خوش بود

ما هنوز از لذتِ دنيا طلبکاريم!
در دلِ اين شامِ تار از صبح بايد گفت

يا که بر فردا
لباس تازه اي تن کرد!

مي توان همچون رها در قعرِ تاريکي
آتشي زيباتر از خورشيد
روشن کرد!

 

امير ساقريچي -رها

 

 

حيف... از آن روزگاران، روزهاي خوب
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دلگيــــرم از سکــوت و... در خـــانـــه کـم مبـــاشد
دلتنـگِ شعـــرم امــــا، گــــو ايــــن قلــم مبــــاشد

در بنــــدِ غصــه هــــايـــم ، فـــريــــادِ بي صــدايــم
رو کرده ام بـــه چـشمي، کـــو همــدمم مبـــــاشد

دارم بـــه دل هـــوايت، هـــر سو نشانـــه هـــايـت
جــــز آهِ سينــــه سـوزي، در دفـتــــــرم مبـــــاشد

بنـــــد از دلم رهــــا کــن، ويـــــن کرده در خفـا کن
در مسلکِ اسيــــــران، جــــز ايـــن قسم مبــاشد

بـــادا تو باشي و مــن، پـــــروانــه چـــرخِ تــــوسن
مهــري که از تــــو در دل... مي پـــــرورم مبــــاشد

هــر دم هــــراسِ فــــردا، مجنـــون و زار و شيـــــدا
ايــــن دوري از تــــو حـــاشا، در بـــــاورم مبــــاشد

جامـم بـه دست و نـــوشان، ساقي وفـــا فروشان
وان جــــرعـه کو بــرد ليک، هوش از سرم مبـاشد

چشمي اسيـــرِ رويــــا، خــواب است و مـوجِ دريــا
جـــــز ردِ پـــــاي بـــــاران، بــــر بستــــرم مبــــاشد

زلفي رهيــــده در بـــــاد، عطـــري همـــاره در يـاد
مهتـــاب رويـــت اي گـــل، دور از شبــــم مبـــاشد

بــر مسنــــدِ تبـــاهي، خـــون نـوشم از صـــراحي
رنجــيـــــده ام ز بـختـي، کـــو يـــــاورم مبـــــــاشد

در دامِ غــم اسيـــــرم، درمـــــان نمـي پــــذيــــرم
چــون بـــوسه ات شرابي، در ساغـــرم مبـــــاشد

لب مي گزم ز حسرت، خــــو مي کنم بــه غـربت
تــــاب مهــــارِ ايــــن غـــم، در پيکــــــرم مبــــاشد

سربـــــازِ بـي سلاحـم، جـــــا مانــــده از سپـاهم
جــــز در مصــافِ عشقت، دل خنجــــرم مبـــــاشد

پر بستـــه بي تو، باز آ! دل خستـــه بي تو، باز آ!
بالاتــــر از سيـــــاهي... بعــد از عــــدم مبـــــاشد

تـــرسم به دستِ حسرت، گيــــرد زمـــانه فــرصت
وقتي بيــــايي از ره، جــــــان در بـــــــرم مبــــاشد

در من هراسِ تن نيست، مايي نبود و من نيست
ايــــن وقــتِ کوتــــهِ عمــــر، گـــر مغتنـم مبــــاشد

رحمي بــه قصـه هـــا کن، وز نــــو مـــــرا رهــا کن
ديـگــر کبــــوتـــــرت را، ميـــــلِ حـــــرم مبـــــاشد!

 

 

امير ساقريچي -رها

 

 دلگيــــرم از سکــوت و... در خـــانـــه کـم مبـــاشد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 246

صفحه قبل 1 صفحه بعد