تبلیغات اینترنتیclose
دفتر دیباچه
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


غریق

 

آه ای بـــاران کـــه در تبعیـــدِ میــــغ
بوسه بـاران می کنی لب هـای تیــــغ
از کـدامیــن آسمـــان دل کنــده ای !؟
از چه می باری به دنیـا بی دریـغ !؟

خلـوتِ ایــن خــانــه را بــر هم مـزن
بـا نــوازش جـان نمـی گیـــرد سخــن
خستـــه ام از قلـب هـــای بـی عبــور
وز هــــراس زخـــم هـــای بـی بــدن

با تـــو غــم هـایـم شکـوفــا می شوند
غصــه هــایــم نیــز زیبــا می شونــد
مــاهیـــانِ دفتـــــرِ اشعــــارِ مـــن ...
نیمـــه شب مشتـاقِ دریـــا می شونــد

بــا گهـر هــایـت نفس را شانـــه کــن
عطـر هــا را میــهمــان خــانـــه کـن
خــالــی ام از حـــرف هــــای گفتنـی
قطـره ای از شوکــران پیمـانـــه کــن

در زمیـــنِ مــــا همــه بــازیگــرنـــد
آدمیــت را خـــلایــــق مــی درنــــــد
عشـق را در خلـوتِ پس کـوچــه هــا
بـا وعیــــدِ لقمــه نــانـی می خــرنـــد

ریشـه هــایـم را امیـــدِ خـاک نیـست
ویـــــن قـلـــم آبستـــنِ ادراک نیـست
شعـر هــا در خــاطـرم می پژمرنــد
دامـنِ انـدیشــه هـــایــم پــاک نیـست

شکـلِ طوفــانی زمیـــن را در نــورد
بگـذر از پـابــوسِ ایــن دنیـــای سرد
آذرخــشی را بــه بیــگـاری بخـــوان
تــار و پـــودم را بسـوزان در نبـــرد

بـــر زمیــن آغوش نگشا بـی دریـــغ
بــازگــرد آهستــه در آغــوشِ میــــغ
جان بـه دستــانِ تـــو می بخشد رهــا
سیــل را آزرده کـی سـازد غــریـق ؟

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15710/139941.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دیباچه, | بازديد : 161

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


شعر دلتنگی

 


ستوه آمدم از زمین و زمان
درین خانه تنها تر از من،

خداست!
پُر از ابرِ دلگیرِ بارانی ام

ولی رویشِ اشک ها،
بی صداست!

درونم غمی کهنه...
جان می کند؛

کسی در من...
از دستِ من خسته است!

ازین شامِ تاریک،
پژمرده ام؛

ولی بالِ پروازِ شب،
بسته است!

من از پشتِ دلتنگیِ شیشه ها
به یک راهِ بی رهگذر،

خیره ام!
زمان پیشِ چشمم کجا می رود؟

گرفتارِ تکرارِ زنجیره ام!
لبالب سکوتم... ولی با قلم

تنِ واژه ها را،
رفو می کنم؛

به شعر آشنا می شود دفترم،
و با خود...

کمی گفتگو می کنم!
کسی باید از نو بسازد مرا،

که فردا شود،
این شبِ رو سیاه!

درونم هنوز آسمان دیدنی ست؛
من از من...

جدا مانده ام بی گناه!
خدایا کمک کن...

رها خسته است!
نمی خواهد از غصه ها،

بشکند!
کنون با تمامِ پریشانی اش

به شوقِ سلامِ تو...
در می زند!

 

امیر ساقریچی -رها

 

http://www.shereno.com/16152/15710/164066.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دیباچه, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


دوستت می دارم

 

نیمه شب وقتی ماه،
در هماغوشی رویایی ژرف،

از دلِ نازکِ این پنجره ی باکره تو می آید،
من به یمنِ قدمِ کودکِ مهتابش باز،

که به اندازه ی لبخندِ خدا عریان است،
در اتاقی خلوت...

تا شکوفایی چشمانِ سحر بیدارم
وز همین غصه،

که دوری به من و اینجایی...
بیش و کم حال غریبی دارم.

هیچ اندیشیدی...
چه کسی مرز میانِ من و غم را برداشت؟

هیچ با خود گفتی...
وقتی از حسرتِ یک بوسه لبم می سوزد،

زندگی با تو برایم چه ثمر خواهد داشت؟
باز هم می گویم...

عشق از منظر من واژه ی ممنوعی نیست
قلب من گلدانی ست

که محبت ز تمامیتِ آن می روید
و گل این گلدان،

یکسر از تابش چشمِ تو سخن می گوید.
دوستت می دارم...

گرچه بین من و تو فاصله ای تا فرداست.
دوستت می دارم...

گرچه تصمیم سفر وسوسه ای پا برجاست.
راستی می دانی...

که برایت نفسی یکسره در جریان است؟
هیچ آیا گفتم...

در دلم مهر تو عمری همه سرگردان است؟
آه یادت باشد...

زندگی سخت فراسوی زمان می تازد
عشق را باور کن...فرصتی دیگر نیست

هر نفس ذره ای از جانِ تو را می بازد
دوستت می دارم...

در همین لحظه که در شعر رها فریادی
دوستت می دارم...
چون قلم را تو به دستان نحیفم دادی

 


امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15710/138698.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دیباچه, | بازديد : 199

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


این منم،یک شاعر

 

همچـو شمعی سوزان ، غـرق نـورافشانـی
دیـــده ای دریــــایی، گونـــه ای بـــارانـی
مثــل یک دیـــوانــــه ،خستـــه از آدم هــا
قفلِ لب خــــاموشی ، گوشه ای زنـــدانـی

واژگـان در یــــادم ، بیش وکم دلتنگـنـــد
دفتــــرم می گریـــد، در فــــراقِ لبخنـــــد
در خـــودم پنهـانم، غصه ام مـی گیـــــرد
وقتی از احساسم، دیگران می تـــرسنـــد

بــالِ پــــروازم نیست، با قفس مـــأنـــوسم
حک شده ست از آغاز، غصه در قاموسم
در تضاد است انگار، شـادمانی بـــا مـــن
چـون قلم بر گیــــرم، جـــان دهد فــانوسم

روز من می جنگــد، با هـــراس از فــردا
هـر نفس می میــــرد، در غمی نــو پیـــدا
در دلِ خـــامــوشم، آتشی پـــابـــرجــاست
وز شب مـــن دارد، نـامِ خـــود را یـــلــدا

در تنم بیــــداری، مـوجـب ویــــرانی ست
روحم اندر تبعیـــد، غرقِ سرگردانی ست
می نـــویسم امـــا، از صــداقــت سیـــــرم
گـرچـــه در اشعارم، خصلتی انسانی ست

این منم ، یک شاعــر، صاف و بی آلایش
همچنـــان آیینـــه، فــــارغ از فــــرسایـش
عـاشقِ مــــن بـــودن، کارِ آســانـی نیست
مــی رود از یــــادت، در بــــرم آســایـش

مهربــان باور کن، عشق مـن بیماری ست
تلخی این تصمیـم، لطف دورانگاری ست
یا فـــراموشم کن، یا سفر خـــواهــم کــرد
با رها خو کردن، عین خویش آزاری ست

 

 

امیر ساقریچی -رها


http://www.shereno.com/16152/15710/139322.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دیباچه, | بازديد : 275

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 آه پاییز آمد

.


آه پاییز آمد
فصل دلتنگی هاست

و زمین با همه ی زیبایی،
باز هم غمگین است

برگ ها بر بدن کوچه فرو می افتند،
خش خشی می آید

و به گوش همه ی رهگذران این فریاد،
نرم و آهنگین است
...
آسمان می گرید
من سراسیمه به دنبال کسی می گردم،

که نفس هایم را...
وامدارش هستم

و تو در باغچه ی خاطر من بی پروا
باز هم می رویی
...
یاد دارم آن شب
وقتی از آینه ی چشم تو رو بگرفتم،

از رها پرسیدی...
دوستم می داری؟

از درون پوسیدم
و نمی دانستی

که من عاشق تر از آنم که بگویم... آری
با سکوتی سنگین،

بغض را بلعیدم
و گمان می کردم...
که تو ایثار مرا ظلم نمی پنداری

...
رفتی آخر ، رفتی...
گرچه قلبم ز برای تو فقط می لرزید...

و درون دلِ من حسرتِ تو مانا شد
ولی این درد به خوشبختی تو می ارزید
...
آه پاییز آمد،
فصلِ دلتنگی هاست

و من اینجا هر شب، تا سحر دلخونم
کاش بر می گشتی

تا بگویم... آری
عاشقم، مفتونم، واله ام، مجنونم
کاش می شد، ای کاش

 

امیر ساقریچی  -  رها

 

http://www.shereno.com/16152/15710/147404.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دیباچه, | بازديد : 256

صفحه قبل 1 صفحه بعد