تبلیغات اینترنتیclose
دفتر نسیم
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


یلدا


گاهی کنــارِ پنجره ی سردِ این اتـــاق
حتی عبورِخاطره هم غیرممکن است
می ‌میـــرم از تـــألّــم بی‌ تـــرانگی
وقتی‌ کـه یـــادِ تـــو تنها مُسکّـن است

می بارد ازدریچه ی چشمانِ خسته ام
اشکی به گرمی‌ِ عشقی‌ که خـواب بود
قلبـم مـــدام ز غم هــــا مکـــدر است
بــا اینکه لطفِ نگــــاهــت سراب بود

گویــــا سکوتِ غم انگیــــزِ کوچه هم
درگیــــرِ شـــرمِ شکستـــن نمی‌شــود
لطفِ بلــوغِ محبــت ، بهـانــــه ی
ایجـــادِ معجــــزه در مـــن نمی‌شــود

نقشِ غباری از تو درین آشیانه نیست
اینجا شبانه گرده ی غم می پراکنند
طبـــلِ حکـــایـــتِ رسواییِ مـــرا
تا روشنــــایِ سحرگـــاه می زنـنـــد

بایــــد رهـــا شوم از بنـــدِ ایـــن قفس
اما کجا تـــوانِ پــریـــدن میسر است؟
جـــایی کــه پنجـــره ی آسمانِ مـــن
در بـنــــدِ وحشتِ بیــــدادِ آذر است

دیگر خـــدا هم ازین خانــه رفته است
من مانـــدم و هــزار عـــذابِ نگفتنی
آخـــر چگونــه ـ رهــاـ یـت نفس کشد
در شهرِ ایـــن همـــه کابـــوسِ آهنـی؟

شایــــد غروبِ نفس‌هـــــای ممتــــدم
فصلی دوبــــاره بسازد دریــــن دیــار
یـــلدا برای من اینجــــا همیشگی ست
شب ها بلنــــد و ثانیه‌ها غـرقِ انتظار

 


امیر ساقریچی -رها


http://www.shereno.com/16152/15549/139226.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


مرگ گل سرخ

 

ای نگاهِ تو دو صد جلد کتاب،
نازنینم گٔلِ سرخ ،

با توأم‌ ای همه زیبایی ناب
تو که در گلدانی،

پشتِ این پنجرۀ بسته و تب دارِ اتاق،
خسته از نور چراغ ،

چند روزیست کمی‌ غمگینی
و ز گلبرگ نوازشگرِ تو،

نرسد رایحۀ تسکینی
غمت از چیست بگو ...که به هنگامِ سحر

ز بلوغِ قدمِ شبنمِ تر می گریی،
و دگر خاصیتِ معجزه در یادِ تو نیست؟

و شمیمی ز نفس های خدا،
در صمیمیّتِ فریادِ تو نیست؟

آخر از من ز چه رو رنجیدی؟
نکند از من دلخسته خطایی دیدی

که پس از آنهمه طنّازی پروانه فروز،
پس ازعمری که مرا یار بُدی هر شب و روز،

رخ بپوشیدی و پروانگی آموخته یی
یاد دارم که ترا ، در هیاهوی خیابان شلوغ

بخریدم ز یکی‌ دخترک خسته که در سرما بود
گرچه او زیبا بود

تو به دستان قشنگش پر از اصرار شدی
شاخه ات را به رها تعارف کرد،

و تو را من به پشیزی بخریدم که مگر
شب به یک نان و نوایی برسد آن کودک

و ترا در قفسم آوردم،
به تو چون گوهر کمیاب محبّت دادم،

تا کنارم باشی‌ ، بلکه یارم باشی
و درین خانۀ خلوت به نگاه تو کمی‌

رنگِ تنهایی من پاک شود.
ولی‌ افسوس که تو،

راه پژمردگی آغاز نمودی
و من از ماتم مرگِ تو کنون غمگینم،

و هنوز زنده ات می بینم
و به خود می گویم

من نبودم،
که به تأثیرِ هوس جانِ ترا فرسودم

کاش آن لحظه که در دست همان دخترک بیچاره
غرق شادی بودی،

من از آن وسوسۀ پوچ حذر می‌کردم
و ترا از خطر خویش خبر می کردم

و تو حالا شاید،
در کف دست کسی‌ می مُردی ، که به یادش بودی

به نگاه دمِ مرگِ تو قسم،
که دگر هیچ گلی را‌ نخرم

و ترا،
در دلِ اشعارِ ترم زنده کنم

و به آن کودکِ آواره برت گردانم
دیگرآسوده بخواب،

و بگو،
که پس از اینهمه پستی
تو رها را به دلِ نازکِ خود بخشیدی!

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15549/137977.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 307

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


عشق یک افسانه نیست

 

دوستی پرسیده بود ، عشق می دانی كه چیست؟
این حکایت گفتنی ست؟

در نگاهت عشق را تفسیر کن
با قلم اعجاب این افسانه را تعبیر کن

عشق را در شعر ها زنجیر کن...
با تمام خستگی ، در نگاهم عشق یک افسانه نیست

، من به عشق از خویشتن گشتم رها
در دلم سودای سرسبزی به پاست

فارغم از قالبِ اندازه ها
عشق یک افسانه نیست ،

عشق تقدیسِ محبّت های توست
کشفِ راز آفرینش از دلی

طعمِ جانفرسایی از لبهای توست
عشق یک افسانه نیست ،

عشق آن گلبرگ شبنم خورده ایست
کز بنِ عطرش سحر سرمست شد

کیمیایی کز قدوم برکتش ،
پادشاهی با گدا یکدست شد

عشق یک افسانه نیست ،
یک نگاه مهربان مادر است ،

لطف لبخند نگاری بر در است
عشق در زنجیر شعر من نمی آید به تنگ

عشق این یک لحظه است
تا تو شاید در خیال شعرها لختی کنی ،

اشک چشمان ترا روشن کند ،
با دوصد غم فکرِ خوشبختی کنی

عشق یک افسانه نیست ،
عشق بوی گندم است ،

 رنگ فقرِ سفره های مردم است
عشق از اندیشه می گیرد حضور

عشق یک افسانه نیست ،
شوق خاک و رویش سبزینه هاست

عشق ، شکلِ شادی دیوانه هاست
درکِ رمزِ صورتِ آیینه هاست

عشق ، همزادِ دلِ پروانه هاست
عشق یک افسانه نیست،

عشق تاثیرِ نوازش کردن است
تا دلی از غصّه ای خالی شود...

با محبّت باز خواهش کردن است
عشق یک افسانه نیست ،

 نوش داروی بلوغ قلب هاست
گردش رنگین کمان رنگ هاست

پاک بودن از غبار جنگ هاست ،
لذّت از زیبایی آهنگ هاست

عشق باران است و باران روشنی
عشق یعنی مهرِ بی ما و منی

انتظار رویش آلاله از ،

جسمِ یک گلدانِ سردِ آهنی

عشق یک افسانه نیست ،
عشق را در خویش باید یافتن ،

در نگاه کودکان پرداختن
این قلم یارای تفسیری نداشت

من اگر از عشق خواهم گفتنی...
صد کتاب امروز می باید نگاشت

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15549/140172.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 312

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

جای تو خالی ست هنوز

*

در همـآغـوشی گـل با مهتـاب
می سرایم دو سه مصرع ز کتاب
ساز و تنهایـی و آهنـگ عـذاب
بچکـد بلکـه مـرا شبنم خـواب

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

خــواب در می رســد و بیــدارم
بـه تــو و مهر تـو می پنـدارم
مـی دهـــد غصــه کــمـی آزارم
فـکــر فــــردا و غـم بسیـارم

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

تا سحر دیـده نمی بـنـدم و باز
می کنم با تـو بسی راز و نیاز
سینه از غصه پر از سوز و گداز
مـی دوم بـا قلـمی قافیــه ساز

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

صبح می آیـــد و تدبیــری نیست
عمر می تـــازد و زنجیـری نیست
به تو از این همه تقصیـری نیست
آدمی را که دمـی سیــــری نیست

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

روز هـم می گذرد تـــا دم شـام
اســب انـــدوه نمـی گـردد رام
شب و روزم همه مانـنـد صیـــام
گفتــه خـاموش ز تـزویـــر کلام

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

شب دگر بــاره جـوان می گـردد
خوابم از دیـــده نهان می گردد
بــــاز هـنـگـام اذان می گردد
آنچـــه بودست همــان می گـردد

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

نــه بـه شام و سحــرم آمـدی و
نـه بــه یادی بـه بـرم آمدی و
نــه دمــی در نـظــرم آمـدی و
نــه بــه اشعار تــرم آمـدی و

باز هـم جای تــو خالی ست هنوز

 

امیر ساقریچی -رها

http://www.shereno.com/16152/15549/137841.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


اشک ساقی
.

 

قطره ای اشک ز چشم تو فتاد
قطره ای پاک و زلال ،

قطره ای نرم و لطیف ،
شبنمی رنگ همآغوشی گلبرگ و نسیم،

به درخشانی الماس و به شفّافی سیم،
ـ قلبم از دیدن اشکِ تو بلرزید و فسرد،

به دلم اشکِ تو آتش زد و مرد
و همین قطره مرا ،

تا به اعماقِ مصیبت زدگی با خود برد
ـ حیف از آن قطرۀ پاک

که به راه غم عشق چو منی،
بی سبب رفته به دیدار هلاک ،

بی گنه ریخته بر دامن خاک
ـ بیخود این اشک مریز ،

بیخود این گنج نهان در نگهت را مفروش
گر نداری تو دمی ،

تاب دیدار غمی را ز ـ رها ـ
دیده بپوش .

گریه بس کن تو دگر ،
گریه ات جانِ مرا چنگ زند ،

اشکِ تو مرغ گرفتار دلم را به قفس سنگ زند
ـ دیده را آب مده از غم دل

مکن اینگونه مرا باز خجل
که دگر طاقت چشمان تو را ،

که دگر طاقت آن دیدۀ گریان تو را،
که دگر طاقت رخسار پریشان تو را،

من ندارم گل ناز
ـ پس بیا با من و با دوری راه ،

تا رسیدن به تجلّی گه راز،
تا رسیدن به بلندای نیاز،

فارغ از هر غم و هر سوز و گداز ،
با غم سینه بساز .
ـ گریه بس کن تو دگر ـ


امیر ساقریچی -رها

 

http://www.shereno.com/16152/15549/138153.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نفس های بی دلیل

 

امشب کسی بـه سازِ دلم چنگ مي زند
بيچاره بي خبـر چـه بـد آهنگ مي زند
گويی کبوتــرِان دلــم را غمـی شگرف
در التهــــابِ قــفــس سنـگ مي زنــــد

دلگيـــرم از هجـــوم نگــاهِ تـو در شبم
مي سوزد آفتـــابِ خيـــالِ تـــو در تبم
در بنـــد وحشتِ هــــذيـــانِ لحظه هـــا
قفـلِ سکوت گـــره خـــورده بـــر لبـــم

بيهــوده دشنـــه بــه ديـــوار مـي کشـم
زنجيـــرِ زخمـــه بديــــن تار مي کشم
بـــا جـــرمِ عاطفه بی عـفــوِ دفتــــری
صدها غزل به سوگِ توبردارمي کشم

سنگ غمت بـه سوی نگاهم کمانه کرد
باز اين ميانه ديده ی دل را نشانـه کرد
از برکتِ قـــدومِ نفس هـــای بی دليــل
آتش کشيـــد و شرر زد ، زبــانــه کرد

زنجيـــرِ خـواب بــه اشکی دريــــده ام
غمـديــــده گوشه ی عـزلت گزيـــده ام
تعبيـــرِ حـــالِ مــــرا مرگ اگر کننـــد
بيـــدارم اَرچــــــه کنـــون آرميــــده ام

بيهـوده سرزنشــم مي کــنــــد زمــــان
شايــــد خبــــر ندارد از انـدوه عاشقان
زنگارِ پيــــری و کــابـــوس زنــــدگی
چــون غنچه عطرِ نگاهِ تـــو سر گِران

کاش از توأم خبـــری بـود اگر که بود
بی پـــرده چشمِ تری بـــود اگر که بود
طاقت نيــارم اينهمه شب را به سادگی
کاش از پی اش سحری بود اگرکه بود

عمـــری به ظلم خيـــال تـــو سوختـــم
قلبــی شکستـم و جــــانی فــــروختــــم
شعری ز زخـــمِ رهـــا مي چکد هنوز
لب را ز داغ سخـــن گرچــــه دوختــم

 

امیر ساقریچی -رها


http://www.shereno.com/16152/15549/139023.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر نسیم , | بازديد : 263

صفحه قبل 1 صفحه بعد