تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( امیر ساقریچی) رها
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


حيف... از آن روزگاران، روزهاي خوب
آن سحرگاهان

که غم با کوچ شب مي ُمرد!
شوريِ آينده با کانوني از لبخند

همچو اشک...
از صورتِ آيينه سُر مي خورد!

در کنارِ سفره ي بگشوده ي مادر
لقمه هاي تازه را هر دانه مي چيديم

غصه و غم بود!
حسرت بود!

وحشت بود!
ما ولي...

با چشمِ خود
چيزي نمي ديديم!

بي نيازي... راه سرسبزِ سعادت بود
قلب مردم از محبت پلکان مي ساخت

قيمتِ شادي لب خندانِ بابا بود
وان بها را...

کودکِ هر خانه مي پرداخت!
نازنين مادربزرگ از قصه ها مي گفت

از پريزادي
که ديوش عاشقِ او شد!

از گدايي
کز سرِ زيبايي اش روزي

تاج و تختِ پادشاهي لايقِ او شد!
در حياطِ خانه مان پروانه مي ديديم

وقتِ بازي...
دشمني از دوستي مي باخت!

آنچه را در سينه هرکس آرزو مي کرد
زندگي بي وقفه با دستانِ خود مي ساخت!

خنده بر لب هايمان همواره پيدا بود
مهرباني را نمي شد ساده کتمان کرد

بذرِ آرامش درون سينه مي روييد
مي شد از رفتن...

زمان را هم پشيمان کرد!
هر نفس...

يک جرعه از شهدي گوارا بود
بوسه ها بر روي لب ها

جا نمي ماندند!
زير بارانِ خدايي خيس مي گشتيم

موج ها... در سينه ي دريا نمي ماندند!
هر نفس شکرانه ي اين زندگي عشق است

با چه استدلالي از غم ها گذر کرديم؟
با کدامين جرأت

از حسرت نترسيديم؟
وانهمه ايامِ زيبا را هدر کرديم؟

ما همان نوباوگانِ شادِ ديروزيم
کز محبت خانه ها در يادِ هم داريم

مي شود آري...
هنوزم مي شود خوش بود

ما هنوز از لذتِ دنيا طلبکاريم!
در دلِ اين شامِ تار از صبح بايد گفت

يا که بر فردا
لباس تازه اي تن کرد!

مي توان همچون رها در قعرِ تاريکي
آتشي زيباتر از خورشيد
روشن کرد!

 

امير ساقريچي -رها

 

 

حيف... از آن روزگاران، روزهاي خوب
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دلگيــــرم از سکــوت و... در خـــانـــه کـم مبـــاشد
دلتنـگِ شعـــرم امــــا، گــــو ايــــن قلــم مبــــاشد

در بنــــدِ غصــه هــــايـــم ، فـــريــــادِ بي صــدايــم
رو کرده ام بـــه چـشمي، کـــو همــدمم مبـــــاشد

دارم بـــه دل هـــوايت، هـــر سو نشانـــه هـــايـت
جــــز آهِ سينــــه سـوزي، در دفـتــــــرم مبـــــاشد

بنـــــد از دلم رهــــا کــن، ويـــــن کرده در خفـا کن
در مسلکِ اسيــــــران، جــــز ايـــن قسم مبــاشد

بـــادا تو باشي و مــن، پـــــروانــه چـــرخِ تــــوسن
مهــري که از تــــو در دل... مي پـــــرورم مبــــاشد

هــر دم هــــراسِ فــــردا، مجنـــون و زار و شيـــــدا
ايــــن دوري از تــــو حـــاشا، در بـــــاورم مبــــاشد

جامـم بـه دست و نـــوشان، ساقي وفـــا فروشان
وان جــــرعـه کو بــرد ليک، هوش از سرم مبـاشد

چشمي اسيـــرِ رويــــا، خــواب است و مـوجِ دريــا
جـــــز ردِ پـــــاي بـــــاران، بــــر بستــــرم مبــــاشد

زلفي رهيــــده در بـــــاد، عطـــري همـــاره در يـاد
مهتـــاب رويـــت اي گـــل، دور از شبــــم مبـــاشد

بــر مسنــــدِ تبـــاهي، خـــون نـوشم از صـــراحي
رنجــيـــــده ام ز بـختـي، کـــو يـــــاورم مبـــــــاشد

در دامِ غــم اسيـــــرم، درمـــــان نمـي پــــذيــــرم
چــون بـــوسه ات شرابي، در ساغـــرم مبـــــاشد

لب مي گزم ز حسرت، خــــو مي کنم بــه غـربت
تــــاب مهــــارِ ايــــن غـــم، در پيکــــــرم مبــــاشد

سربـــــازِ بـي سلاحـم، جـــــا مانــــده از سپـاهم
جــــز در مصــافِ عشقت، دل خنجــــرم مبـــــاشد

پر بستـــه بي تو، باز آ! دل خستـــه بي تو، باز آ!
بالاتــــر از سيـــــاهي... بعــد از عــــدم مبـــــاشد

تـــرسم به دستِ حسرت، گيــــرد زمـــانه فــرصت
وقتي بيــــايي از ره، جــــــان در بـــــــرم مبــــاشد

در من هراسِ تن نيست، مايي نبود و من نيست
ايــــن وقــتِ کوتــــهِ عمــــر، گـــر مغتنـم مبــــاشد

رحمي بــه قصـه هـــا کن، وز نــــو مـــــرا رهــا کن
ديـگــر کبــــوتـــــرت را، ميـــــلِ حـــــرم مبـــــاشد!

 

 

امير ساقريچي -رها

 

 دلگيــــرم از سکــوت و... در خـــانـــه کـم مبـــاشد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 246

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها
خلوتِ خانه کجا، اينهمه تنهايي من؟!

زخميِ کوچِ غم انگيزِ توأم
بي کم و کاست

تا کجا مي کند اين خاطره همراهيِ من؟
غمي آکنده و ديوانه دلي در خفقان

نفسي مرده
و

طبعي ز تکاپو شده لنگ
هر ورق...

رويشِ صد خاطره از دفتر عشق
هر قدم...

شوقِ گريز از غم و
يک عالمه سنگ!

در دلم جايِ تو خالي شده، تنها شده ام
چو مترسک...

که تماشاگرِ يک مزرعه است
بي سبب مرتکب خط زدنِ روز و شب ام

زندگي بي تو درين غمکده
يک فاجعه است!

همچنان آينه اي يخ زده نفرين شده ام
دم به دم قلب مرا حادثه اي مي شکند

آنچه پيرايه ي شعرم شده
جز مرثيه نيست

وين قلم رخوتِ بي پايه فرا مي فکند!
به کدامين سبب از چشمِ تو افتاده ام و

قلب دريايي من بي رمق از فاصله هاست؟
چه شنيدي...

که مرا خوارِ غضب کردي و باز
نقلِ اين واقعه سرگرميِ بي حوصله هاست؟

آرزو مي کنم اين قصه به آخر نرسد
صحبت از عشق من

و
مهرِ تو و
لطفِ خداست
در سرم پر شده افکار پريشان و هنوز
يادِ تو بارقه اي مملوِ تصوير و صداست!
خسته ام...
خسته ازين کوچه، ازين فاصله ها
بي تو دنيايِ من از شاديِ آينده تهي ست
مرغِ عشقي شده ام يکه و تنها به قفس
که پرش بسته

و
در پيکره اش حنجره نيست!
يا تو برگرد و مرا زندگيِ تازه ببخش
يا که مي ميرم و...
اين بار گنه گردنِ توست
از رها مانده همين شاعرِ خشکيده قلم
که همه زندگي اش دردِ سفر کردنِ توست!

 

امير ساقريچي -رها

 

خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


دلگيـــرم از دنيــــــا و از نـــامــــردمـــاني که...
از غصـه و انـــــدوهِ عـــريــــان در جـهاني که...

ديــــوانگي هـــا، دشمني هـا، نــارفيـقي هـا
خــويـشان و نـزديکان و حتي از کساني که...

شب هــا مــــرا کــــز تلخيِ آينــــده محـــزونم
غــم مي فشـارد در ميــــــانِ بـــازواني کــه...

فــــرقي ميـــــانِ نــــور و تــــاريکي نمي بينـم
لعنت به غــــربت در کنــــارِ همــزبــــاني که...

اينجـــا محبـت کســرِ شــأنِ آدميـــــزاد است!
رد مي شود هــر عاشقي در امتحــاني که...

در سينــه ام پــــروانـه اي آهستــه مي ميــرد
مي تــــرسم از ديـدارِ شمعِ نيمه جاني که...

يکسر دچـــــارِ وحشتي آلــوده بــــا يـــأس ام
با خـــود مـــدارا مي کنـم از شرمِ نـاني که...

رسمِ زمـان بــازي ميـانِ خواب و بيداري ست
گل مي خــورد از يـار خــود دروازه بــاني که...

وقتي که بـا وجـــدانِ خــواب آلـوده مي جنگم
بــر دوشِ مـن جان مي سپارد قهرماني که...

هر دم بــــري نـــو مي دهـــد بــاغِ گــرفتـــاري
اشکم فــرو مي افتــــد از هر نــردبـــاني که...

فــرسايـشِ بيهـوده مبنـايِ جهـان بيني ست
مي سوزدم پيـــوستــه دردِ استخـواني که...

در کيشِ من صدهـــا گنـاهِ بي عقوبت هست
حاجت نمي گيـــرم چنيـــن از آسمـاني که...

بــرگـم که از گــرمـــــايِ تـابستـــان گريــــزانـم
گويي نمي دانـــم که مي آيـــد خــزاني که...

بيــــزارم از آيينــــه هــــاي خـــالي از لبخنـــــد
گوشم پُرست از هاي و هويِ ايـن و آني که...

لب را سکوتي کهنـــه بي رحمــانــه مي دوزد
داغي که حاشا مي کنم چـون مـادراني که...

طفلي درونـــم يـک نفس بيچـــاره مي گريـــد
همچـون زنان در سوگِ مرگِ همسراني که...

شعــــرم که ابيـــاتم گريــــزان از تنـــزل نيست
شرحــــم بـه دفتــــر وصفِ حــالِ ناتواني که...

پـايِ غـــــزل در پيچ و تـــابي سـاده مي لغــزد
وقتــي قلم تـــن مي فــروشد در مکاني که...

حـاشا اگر ايـــــن قصه پـــايـــانِي سيـــــه دارد
نـامي ز مــــن بــــادا نمانــــد در زمـــاني که...

آري "رهـــا" هـر روز و شب بيـهوده مي نــالــد
آخــر چـه مي داني تـــو از حــال جـواني که...

 

امير ساقريچي -رها

 

 

دلگيـــرم از دنيــــــا و از نـــامــــردمـــاني که 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 200

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اين همان نقطه از دنياست! 

 

اين همان نقطه از دنياست!
جايي که...

زيباترين خاطراتمان
در گورها خوابيده اند

و
اشک ها
به اندازه ي سدي

که در مقابلِ چشمانمان ساخته اند
ما را از ديدنِ فرداهايي

که هرگز نخواهند آمد
باز مي دارند!

جايي که هيچکس
به اندازه ي فداکاري هايش
خشنود نيست!

و
هيچ انساني...
به قدرِ تمامِ پنجره هايي که گشوده است
از زيبايي هاي هستي
لذت نمي برد!
..
اين همان نقطه از دنياست
جايي که...
دردها اخم را بر پيشاني هايمان
حک کرده اند

و
نابرابري ها
آدمي را به سر حد جنون رسانيده اند
تا به همين نفس هاي پراکنده قناعت کنيم
و همواره در انتظار جنگجويي باشيم
که انتقاممان را از سرنوشت بگيرد!
گويي ما را براي هميشه
در قفسي بي انتها
رها کرده اند

و
ارزش زندگي مان
تنها به کشفِ روزنه هايي ست
که بويِ آزادي مي دهند!
افسوس که ما در اين سرزمينِ تاريک
حقيقت را به حماقت
باخته ايم

و
تمامِ استخوان هايمان
هنگامِ گريزِ از تنهايي ترک برداشته اند
و
فاصله ها پيوسته بي درنگ
خود را به ما تحميل مي کنند!
...
اين همان نقطه از دنياست!
جايي که...
اعتراض به تضييع هيچ حقي
قانوني نيست!

و
خوب و بد
هر يک به نوعي بي دفاع اند
ما در اين برهوت
با نفرت...
عاشق مي شويم!
با جسارت...
فراموش مي کنيم!
و
با رضايت...
خود را تسليم عقايدي مي سازيم
که به آنها باور نداريم!
و
همچنان مغز هايمان
انبار زباله هايي ست
که با دستانِ خود
توليد کرده ايم!
آري...
اين همان نقطه از دنياست!

 

 

امير ساقريچي-رها

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا پنجره هاي خانه اي
که چشمانت...

در قلبم ساخته اند
نور را به تساوي

با زندگي ام
قسمت مي کنند

نگاهم که مي کني
سبز مي شوم
و
چون درختي تناور
سر بر آسمان مي سايم

تا رهگذرانِ خسته
در سايه ام

به استراحتي آرام
بنشينند

مادامي که نور را
به تساوي...

با زندگي ام قسمت مي کنند
پنجره هاي خانه اي

که چشمانت
در قلبم ساخته اند!

 

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بگير جانِ مرا اي زمانه
باز بگير!

که ديگر از نفس
اين آهِ بي صدا باقي ست!

کنون که در مواجهه با خود
دچارِ تضعيفم

قرارِ راه و قدم هاي خسته
الحاقي ست!

هزار شکوه ز دردها در تنم دارم
هزار غصه دلم را اسير مي گيرند

خموده شانه ي مردانه ام
ز آفتِ يأس

شکوفه هايِ باور من
در کوير... مي ميرند!

شبم اسير سلطه
و

چنگالِ ديوِ بيداري ست
زمان ز راهِ بلندم نظر نمي دوزد

شبيهِ ماهي قرمز... که با نويدِ بهار
درونِ تنگِ بلورينِ خويش مي سوزد!

بگير جانِ مرا اي زمانه
باز بگير!

چراغِ خانه فروزد ز سوزِ خود آهم
در آسمان هدفم را چگونه گم کردم

که يوسف از غمِ فردا
تکيده در چاهم؟

پرم شکست
و

مرا خوش نشينِ غربت کرد
چو چشمِ خيسم از ادراکِ شب

سياهي رفت
کجاي راهِ رسيدن به عشق برزخ بود

که پايِ لنگِم از آن نقطه... اشتباهي رفت؟
بدين شقاوت اگر زندگي ست

بايد مُرد!
رها فقط به دلش زنده است

و
احساسش!

زمانه... آه زمانه... چه قدر بايد رفت
که زندگي به پري بسته
طي شود راهش؟!

 

امير ساقريچي -رها

 

بگير جانِ مرا اي زمانه

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 257

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باز پاييز آمد
فصل دلتنگي هاست
و زمين با همه ي زيبايي
باز هم غمگين است
برگ ها بر بدن کوچه فرو مي افتند
خش خشي مي آيد
و به گوش همه ي رهگذران
اين فرياد...
نرم و آهنگين است!

آسمان مي گريد
من سراسيمه
به دنبال کسي مي گردم
که نفس هايم را وامدارش هستم
و تو...
در باغچه ي خاطرِ من بي پروا
باز هم مي رويي

ياد دارم آن شب
وقتي از آينه ي چشمِ تو
رو بگرفتم
از رها پرسيدي
دوستم مي داري؟
از درون پوسيدم
و نمي دانستي
که من عاشق تر از آنم
که بگويم... آري!
با سکوتي سنگين
بغض را بلعيدم
و گمان مي کردم
که تو ايثار مرا
ظلم نمي پنداري

رفتي آخر
رفتي...
گرچه قلب من
از احساسِ جنون مي ترسيد!
و درون قفس اش حسرتِ تو مانا شد
ولي اين درد به خوشبختي تو مي ارزيد

آه پاييز آمد
فصلِ دلتنگي هاست
و من اينجا هر شب، تا سحر دلخونم
کاش بر مي گشتي
تا بگويم... آري
عاشقم
مفتونم
واله ام
مجنونم

 

امير ساقريچي -رها

 

باز پاييز آمد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


با تو هستم... اى ماه شب هاى مهتابى
كجاى آسمان زندگى ام ايستاده اى
كه تا به خورشيد سلام مى كنى
روز من تمام مى شود؟!

امیر ساقریچی-رها

**


وقتى پرستار تو باشى
در اين جهان
هيچ دردى
مقدس تر
از عشق
نيست!

امیر ساقریچی-رها

**


به دنبال درمان نمي رود
قلبي که به تو نزديکتر
از هر دردي ست!

امیر ساقریچی-رها

**

 تجربه تلخي ست
خداحافظي
ـ با تو ـ
وقتي هر روز
بارها تکرار مي شود
و من هر بار
دلم مي لرزد
که مبادا عاقبت
دستانت رانگرفته
بميرم!

امیر ساقریچی-رها

**


مگر دنياي من چيزي به جز توست؟
چــــرا محتـــــاجِ لبخنـدت نبــــاشم؟
بــه زنــــدانـت نمـي انــــدازم... امــا
نمـي خـواهم کــه در بنـدت نبـاشم

امیر ساقریچی-رها

**


هيچ احساسى شعر نمى شود
مگر پاى چشمان تو
در ميان باشد!

بيدار نمى شوى؟

 

امیر ساقریچی-رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


شهر من جايي ست که آفتابش از پشتِ چشمانِ تو طلوع مي کند!

مجنون

بـه لـب هـاي شفــابخشِ تـو سوگنــد
به گيسويت که بـــاغِ يــاسميـن است
بـــــراي مــــن... کـــه دلتنـگِ بـهــــارم
تنت زيبـاتـــريــن جـــايِ زميــــن است

بـه دامــانِ پـــريشـــان کـــرده در بـــاد
معطــر کـــــن فضـــاي خــــانـــــه ام را
مــــرا در شهــر آغــــوشت رهـــا کـــن
بــــه رقـــص آور دلِ ديـــــوانــــــــه ام را

اگر لــب تـــر کنـــد چشمِ تــو ، بـــاران
بهـــارم را بـــه طـوفــــان مي سپـــارد
به من خــو کن که بي مهر تـــو قلبــم
زمستــان را بـــه خـدمت مي گمــــارد

نمي خـواهـم بـــه دستـــانـــم بگويم
نــوازش امتحـــــانِ ســـاده اي نيست
وگـــر دلبستگي يــک اشتبــــاه است
درين دنيا چـو مـن دلــداده اي نيست

بيـا بـــا خنــــده اي همــرنــگِ مهتـاب
شـب تــــاريــکِ اينجـــا را سحـــر کـن
بـــــراي آنکـــه مجـنـــونـــت بمــــانـــم
مــرا بــا بــوسه هــا بي بال و پـــر کن

بــــراي عـــاشقي بـــايــــد خطـر کــرد
نمي خــواهم گـريـــزان از تـــو بــاشم
دلم چــون مــرغکي ديوانـه ي توست
که مي خـواهـم به زنــدانِ تـو بــاشم

هراسـانـم مبــــادا چشمِ بــــد خــواه
تـــو را از دستِ رويـــــايــــم بــگيـــــرد
بيـا تـا زنــــدگي سرمــايـه ي مـاست
که جـان خـواهي رهـايت مي پـذيـرد

 

امير ساقريچي -رها

 

بـه لـب هـاي شفــابخشِ تـو سوگنــد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 271