تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( امیر ساقریچی) رها
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خاطرم هست که آدينه تماشايي بود
وقتي از آمدنت،

کوچه چراغان مي شد!
ساعتِ خسته،

نفس را به دقايق مي باخت
و زمان...

از گلِ لبخندِ تو
شادان مي شد!

من در آرايشِ ديدارِ تو،
زيبا بودم

و تو با هر قدم،
از فاصله کم مي کردي

سطحِ هشياري ام...
از سويِ نگاهم مي کاست

چو پس از يک شبِ مانا
بغلم مي کردي!

ناودان خيره به بارانِ خداوندي بود
باد... با رايحه ي خوبِ تو،

غوغا مي کرد!
نبض...

در قلبِ خلل ناکِ زمين،
حس مي شد!

و مرا از غمِ پارينه،
مبرا مي کرد!

حال... دنيايِ مرا بي تو
خلاء پر کرده؛

هيچکس بر تنِ لب...
بوسه نمي پوشاند!

روز و شب...
منتظرِ معجزه اي ملموسم،

که تو را سويِ منِ غمزده
برگرداند!

تا کجا زخمِ نفسگير تو
زخمي تازه ست؟

گيجم از حادث? مبهمِ سرگرداني!
غرقِ رويايِ تو،

پايِ نفسم مي لنگد...
منگم از خستگيِ اين سفر طولاني!

تا که آهنگِ سکوتِ تو
قفس مي سازد...

من سراپا غمِ دلواپسي از فردايم
بي تو مانند درختي،

هدفِ پاييزم
که در آماجِ دوصد تخطئه

پابرجايم!
شهرِ من بعدِ فروپاشيِ دل،

جايي نيست...
جز همان کوچه،

که ردي ز تو در خود دارد!
جز همان پنجره

کز موهبتِ لبخندت،
به شکوفاييِ صد خاطره مي پندارد!

تا قلم دستِ رها بالِ پريدن دارد
روحِ آفت زده ام

زخميِ نافرماني ست!
عاشقم...

عاشقِ عشقي که تو يادم دادي،
وز تو مي گويم و فانوسِ شبم نوراني ست

 

 

امير ساقريچي - رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آسمان در شبِ چشمانِ تـو يک حادثه است
گـاهِ همـــراهــيِ بـــاران، دمِ عـــريـــانيِ يــاد!
وقتي از فـــرطِ فـــرامــوشيِ ايـــن پنجـــره هـا
دلِ بي تـــابِ مــرا... دستِ قضا داده بــه بـاد!

چــه مُجـدانــه دريـــن منظـره پنهـان شده اي
که زمين با نگهت غرقِ حواشي شده است؟
ترسم از لکنتِ پيوستـه ي ايــن آينـه هاست
گرچــه از اشکِ تـو دريـا متلاشي شده است

بـــاغِ آفت زده در حسرتِ يک معجـزه سوخت
شانـه خـــالي کنــد از غصه ي پنهانِ تـو کـوه
مي شود بـــر لبِ خشکيـده ي هر ثانيـه ديـد
حسرتِ کنـــدي و انکـــارِ زمــان را بـــه وضـوح

بــال و پــر بستـــه بــه همراهيِ آهـي شنــوا
بي تقلا... قفسِ خـــــاطــره را مــي شکنـــم
زخـميِ کـــوچِ سحــــرگـــاهيِ يک مـزرعـه ام
کـه مـتـرسک شـده بيننـــده ي تنهــا شدنـم

مي چکد جانِ من از هر مـژه ات بـا نمِ اشک
غصه مجـذوبِ نفس هايِ غم انگيزِ من است
همچــو شمعي که بــه فـردايِ سعادت نرسد
فکر بگذشتن ازيـن صومعه پــرهيـزِ من است

مثلِ موسيقيِ جـــا مانــده در آغوشِ سکوت
مثلِ يک نـامــه ي بي نـام و نشاني شده ام
مي مکـد شيــــره ي شفافِ درختــــانِ مــــرا
رنگِ پـــاييـــزيِ فصلي، کــه نهـــاني شده ام

من دريـن غـائله بيش از همه بي حوصله ام
ردِ غـــم هايِ تو بـر روح و تنم مانــدني است
گريـــه بس کن که خدا هم نفسي تــازه کنـد
پيشِ لبخنــدِ تو... اشعار رهـا خواندني است

 

امير ساقريچي -رها

 

آسمان در شبِ چشمانِ تـو يک حادثه است
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -14 , | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


سخت افسوس مي خورم
براي تمام روزهايي
که بي تو...
گذشتند
و
تمام شب هايي
که با تو...
نمي گذرند!
مي بيني دلبندم؟
هنوز رويايت تمام زندگي من است

 

 امیر ساقریچی- رها

**

 

يک شبِ باراني و دلگير بود
اشکِ فروخورده
فراگير بود
دست تکان دادي
و
رفتي که رفت
نعره زدم:
"باش و..."
ولي دير بود!

امیر ساقریچی- رها

**

 من به اندازه ى شرابى كه از لبانت مى نوشم
درونم را برايت آشكار خواهم ساخت
اگر مى خواهى مرا محك بزنى
يك قدم نزديكتر بيا!

امیر ساقریچی- رها

**

 پايان دنيا همين جاست!
تو امروز
مادر شده اي
و
من ديروز پدر
بي آنکه حتي لحظه اي...
يکديگر را در آغوش کشيده باشيم!

 امیر ساقریچی- رها

**

 با تو هستم... اى ماه شب هاى مهتابى
كجاى آسمان زندگى ام ايستاده اى
كه تا به خورشيد سلام مى كنى
روز من تمام مى شود؟!

 

 

 امیر ساقریچی- رها

 

  

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 162

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

شب دامان سياه خود را به وسعت زمين گسترده بود

 و بانوي ماه در آسمان نورافشاني مي کرد.

 تو به مانند هميشه غرق روياهاي شيرين بر بستر سپيدي

 از گل ها آرميده بودي

 و من در جستجوي نگاهِ مهربانت

سرزمين خشکيده ي انتظار را با پاي پياده مي پيمودم.

 هرکجا که مي ايستادم

سراغت را از رهگذران مي گرفتم

و با اميد چشم گشودنت تنهايي را تاب مي آوردم.

 لحظات به سرعت از کنار هم مي گذشتند

 و ما را از روزهاي آشنايي دور و دورتر مي کردند...

 باد آبستن عطر گيسوان مواج تو بود

 و هر نفس مرا نويد صبحي تازه مي داد.

اما آن شب دلتنگي هم در خانه رنگ و بوي ديگري داشت.

 سکوت مرا ميان بازوان نيرومندش مي فشرد

 و آهي نمي کشيدم که مبادا تو از خواب بيدار شوي...

آخر براي مني که تمام عمر پنجره ها

 را به روي آفتاب نگاهت گشوده بودم،

 بي خوابي تنها آزمون سخت زندگي بود

 و وقتي تو آهسته لبخند زدي

تا من به حرمت آرامشي که در چهره ات مي ديدم،

 لبانم را به روي زمزمه هاي عاشقانه ببندم، غصه ام گرفت.

قلم برداشتم تا چند سطري بنويسم، اما نشد.

تصميم گرفتم تا سحرگاه فقط تماشايت کنم...

يادم مي آيد آنقدر نگاهت کردم

 که تنهايي عاقبت گره از بغض فروبسته ام باز کرد

 و قطرات نمناک اشک قلب تب دارم

را به زيارت روشن آيينه ميهمان نمود.

 تا خواستم سر برگردانم، ابر دلگير چشمانم پيشدستي کرده،

قطره باراني را پيشکش صورت زيبايت کرد

و تو بي خبر از همه جا ديدگانت را

براي لحظاتي هرچند کوتاه گشودي

 تا مرا ميان شرم آزردنت اندوهگين بيابي

 و بي آنکه چيزي بپرسي با مهرباني در آغوشم کشيده،

دوباره به خواب فرورفتي...

نمي دانم چرا آن شب هيچ گاه به سحر منتهي نشد...

فردا بي رحمانه از گرد راه رسيد

و تو که در دنياي خواب راهت را گم کرده بودي،

 ديگر هرگز بازنگشتي... ن

فس هايت به شماره افتادند

 و تا خواستم بيدارت کنم براي هميشه

 از اين خانه دل کندي...

مي گويند گذر زمان همه چيز را عوض مي کند.

 اما تو رفتي و براي من زندگي در همان لحظه تمام شد.

 اي کاش پيش از رفتن نيازرده بودمت...

 اي کاش آن بغض کهنه نفسم را مي گرفت

 و چشمه اشکي از پاي نيلوفر رخسارت نمي گذشت.

 اي کاش ...

و امروز سالها از آن ماجرا مي گذرد.

عاشقان جمله شب ها بيدارند و افسانه ي

 عشق ميان من و تو روشني بخش محفل آنهاست...

حالا ديگر مجنون را بي شعرهاي من

 نمي شناسند و ليلي تنها ياد تو را در ذهن دلدادگان تداعي مي کند.

حالا ديگر مردم مرگ را خواب ابدي مي پندارند

 و شاعري در زمره ي ديوانگي ست...

مي بيني دلبندم؟ دوره و زمانه عوض شده است...

حالا ديگر اگر عاشقي دلتنگ هم باشد

 و بخواهد نفسي تازه کند،

حتماً به او خواهند گفت: مرد که گريه نمي کند!

 

امير ساقريچي-رها

 

شب دامان سياه خود را به وسعت

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 175

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

شب بود و خلوت در دقايق دست و پا مي زد
من بودم و ادراکِ ناميرايِ دلتنگي

ظلمت مدام...
از وحشتِ دوشينه مي پرسيد

نجوايِ دل رد مي شد از ديواره اي سنگي
هر ارتعاشي پلکِ شب را

منبسط مي کرد...
طرحِ سکوتي کهنه در ويران? ما بود

چشمانِ خود را بسته بودم،
تا بيايد صبح!

گو اينکه بي خوابي
چراغِ خانه ي ما بود!

ناگه...
در آغوشِ تو خود را آرزو کردم

نيلوفرين در انحنايِ شب خراميدي!
يک قطره اشک،

از آسمانِ ديده ام افتاد
چون پيچکي...

از خاکِ باران خورده روييدي!
محوِ تماشايِ تو مهتاب آمد و خنديد

گل هاي خواب آلوده
در گلدان برقصيدند

عطرت به سختي...
در فضايِ خانه جاري شد

پروانگان شهدي گوارا جرعه نوشيدند!
همسطحِ هشياري...

دگرگون مي شد احوالم
رويايِ عريانِ تو اقيانوسِ ژرفي بود

توفنده آغوشت...
مرا در خود فرو مي برد

هر بوسه اي...
تعبيرِ احساسِ شگرفي بود!

آن شب عطش همواره ناهمرنگِ آتش بود
يکسر هراسِ رفتنت از لذتم مي کاست!

پيشم بُدي...
اما نه در رويا و بيداري

چشمم تو را مي ديد
و

دنيايم تو را مي خواست!
وقتي سحر دستِ تو را از من جدا مي کرد

در سايه اش آرامشِ نو رسته
مدفون شد!

من ماندم
و

تنهاييِ متروکِ بي فردا
آسايشم با وحشتِ آينده همگون شد!

بعد از تو اينجا ساعتي ديگر نمي چرخد
گويي مرا در شهر تنهايي

ـ رها ـ کردند!
تنها نفس هايي که از کوچِ تو مخدوشند

آيينه هايِ خانه را
بيهوده...
ـ هاـ کردند!

 

امير ساقريچي -رها

 

شب بود و خلوت در دقايق دست و پا مي زد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 170

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


لبــريــــزم از احــسـاسِ نــافــــرمِ طلبکـــاري
سرشــارم از انگيــــــزه هــــاي مـــردم آزاري

وقتي خيـانت ديــــده اي ديگر نمي تـــرسي
از اينکـه مي داني چـــه حــالِ نـادخـي داري

اينجــا کسي دلــواپسِ انــدوهِ شاعـر نيست
گويـي نـــدارد غصه ي شعــري پــرستــــاري

يکسر بــــراي زنــــدگي بــايـــد تظاهــر کـــرد
آرامشت را مــي جَـــــود بيهــــوده بيـــــزاري

شمعي، اسيـر شهوت و خـودخـواهي آتش
اشکت مــدام از ديـــدگانت مي شود جــاري

وقتي زمـان بازيچـه ي تقويمِ احمق هـاست
هـــر انتخــابِ ساده اي مـي گــردد اجبـــاري

دائــم عـــذابت مي دهـــد آگـــاهـي از فـــردا
هــي مي کني بـــا اعتقـــاداتت کتک کــاري

آينـــده با سرگيجــه اي پيچيــده درگيـــرست
همـــواره دوشـادوش شـادي هـــا عـــزاداري

هر روزه تخمين مي زني خوشبختي خود را
مي سـوزي و مي سـازي و مــاننـــد ابــزاري

بيهوده جـــانت را بــه نــانِ خــانــه مي بـازي
مــــردي که زيــــر زايــمــان بـــايــــد دوام آري

مي ميـري اما فرصتِ يک ناله ات هم نيست
ماننــد خـر، خــو مي کنـــد بـا گـرده ات گاري

شرمنـــده ي تقديـرِ بي رحمي که رامت کرد
آسايشت گـــم مـي شود در حــــالِ بيگـاري

از غصه قلب زخـمي ات همبـــازي درد است
وقتي بــه فــرزنــــدانِ معصومت بــــدهکــاري

شب هـــا تنت مي سوزد از زخـمِ پـريشاني
چشمانِ خود را بستـــه اي بـا اينکه بيــداري

چيـــزي نمي گويي ولي در خــود فــرو رفتي
بــايــــد دقــــايــق را رضامنـــدانـــه بشمـاري

مغلوب بــازي هـــاي پنهاني... کـه پيـداينـــد
در قلب تبــــدارت گيــــاهِ کيــنـــه مي کـــاري

گــم مي شوي در ازديــــادِ خــطِ قــــرمــز هـا
مي گيــــري از وجــدانِ خــواب آلوده دلـداري

چيــــزي بـــراي دادن از دستت نمي مـــانـــد
وقتي بــه جــرمِ زنـــده مانــدن هم گنهکاري

گوشي نـدارد مـوجِ فـريـــادي که مي خشکد
از بس بــــراي بغضِ خـــود محتـــاج ديـــواري

تنها قفس همپــــايِ پـــروازت نمي تــــرســد
اينگــونـــه در چـنـگـــــالِ آزادي گـــرفتـــــــاري

بــــــادا رهــــا آخـــــر بگيـــــري انتقـــامــت را
از ديـــوِ دنيــــايـي کـــه بــــا او در کلنجــــاري

 

 

امير ساقريچي -رها

 

 لبــريــــزم از احــسـاسِ نــافــــرمِ طلبکـــاري

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


عمري رنج کشيدم
تا اين دو کلمه را
بدون اشکال
تلفظ کنم!
کاش...
تو مي گفتي
دوستت دارم!

 

 امیر ساقریچی-رها

**


هنوز هم وقتي چتر دلتنگي ات را مي گشايي
چشمانم رنگ و بوي باران مي گيرند!

 امیر ساقریچی-رها

**

 هر جا تو باشى
بهار همانجاست!
مى بينى دلبندم؟
سال هاى من
فقط با آمدن تو
تحويل مى شوند!

امیر ساقریچی-رها

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 170

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اين من هستم
يک شاعر با بال هايي شکسته

که پرواز را دوست دارد
و شکار را...

بي آنکه پرنده اي بميرد!
و دستاني دارم که هيچ قفسي را نوازش نمي کنند

و چشماني که به انداز? تمام گل هاي وحشي
به زيبايي هاي دنيا آفرين مي گويند!

با قلمي که چونان جامِ شرابي
درونم را آشکار مي سازد

و بي آنکه هيچ نامي از خود داشته باشم
از نردبان زندگي بالا مي روم

آري...
من جهان را

از دريچ? باور خويش مي نگرم!
با رنگ ها حرف مي زنم!

سايه ها را مي شمارم!
درختان را در حال پلک زدن

تجسم مي کنم!
و چون پاييز در قلبم رسوخ مي کند

دلتنگي را روي برگ ها مي نشانم
و وقتي کلمات...

در شبم برهنه مي شوند
تمامِ قفل ها را با يک کليد باز مي کنم!

واينگونه به هست? عشق مي رسم
بي آنکه پيکره اش را خراشي داده باشم!

و مادامي که آغوشِ عشق
پرتگاهِ من است

طوفان را
با دستانِ بسته

نوازش کرده...
مي شنوم صداهايي را

که هيچ پژواکي ندارند
و زيباترين خاطراتم

در گشودنِ پنجره ها
خلاصه شده اند!

اما هرگز باران را
از پشتِ شيش? آنها

تماشا نکرده ام!
من لبخند را نوشيده ام

نوازش را چشيده ام
ترس را بوييده ام

درد را سنجيده ام
و در رويارويي با خويشتن

بخشش را برگزيده ام
که درخشان ترين اتفاقات زندگي ام

شکست هايم بوده اند!
و هنگامي که

روي ترديد ها خاک مي ريزم
از حقيقت به خود نزديکترشده

آنقدر سرم را به اهدافم مي کوبم
که در برخورد با درد ها

درمان زاده شود
و آينه ها امروزم را فقط با امروزم بسازند

اما هنوز مهم ترين پرسش در ذهن من
همان نخِ بادبادکي ست...

که در دستان کودکِ سرنوشت قرار دارد
و نمي دانم چرا تقويم بيهوده ورق مي خورد

بي آنکه به تماميِ آرزوهاي آدمي اجاز? تفسير دهد؟!
اما چون با دقيقه هايم خلوت مي کنم

قلبم آرامش را تصفيه مي کند
و خوشبختي آنقدر در ترازويم سنگين مي شود

که هيچ استدلالي به گاهِ ستايشِ خدا
ايمانم را ويران نمي کند

تا هنگامي که زمان
از حرکت باز ايستد

و در کوچه هاي ذهن خود
به بن بست برسم

و مرگ...
لبخندش را
به سوي قلبم نشانه بگيرد!

 


امير ساقريچي -رها

 

امير ساقريچي -رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 190

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

امشب تو را برهنه مي انديشم
هنگامي که خفتگان

فراموشي را
باردارند؛

وعاشقان کورکورانه
در خاموشيِ ژرفي

که وانمود مي کند ماناست،
سپيده را انتظار مي کشند!

و تو...
در امتدادِ حقيقتِ يک خيال

بدترين سوءظن را
به چشماني داري که

از روي نجابت
نمي گذارند

به همان زيبايي که هستي
دريابمت!

و وقتي از فريادهايت
کوچکتر مي شوم
ديگر مرا نمي شنوي!

 

امیر ساقریچی-رها

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 165

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خاطرم هست که آدينه تماشايي بود
وقتي از آمدنت،

کوچه چراغان مي شد!
ساعتِ خسته،

نفس را به دقايق مي باخت
و زمان...

از گلِ لبخندِ تو
شادان مي شد!

من در آرايشِ ديدارِ تو،
زيبا بودم

و تو با هر قدم،
از فاصله کم مي کردي

سطحِ هشياري ام...
از سويِ نگاهم مي کاست

چو پس از يک شبِ مانا
بغلم مي کردي!

ناودان خيره به بارانِ خداوندي بود
باد... با رايحه ي خوبِ تو،

غوغا مي کرد!
نبض...

در قلبِ خلل ناکِ زمين،
حس مي شد!

و مرا از غمِ پارينه،
مبرا مي کرد!

حال... دنيايِ مرا بي تو
خلاء پر کرده؛

هيچکس بر تنِ لب...
بوسه نمي پوشاند!

روز و شب...
منتظرِ معجزه اي ملموسم،

که تو را سويِ منِ غمزده
برگرداند!

تا کجا زخمِ نفسگير تو
زخمي تازه ست؟

گيجم از حادث? مبهمِ سرگرداني!
غرقِ رويايِ تو،

پايِ نفسم مي لنگد...
منگم از خستگيِ اين سفر طولاني!

تا که آهنگِ سکوتِ تو
قفس مي سازد...

من سراپا غمِ دلواپسي از فردايم
بي تو مانند درختي،

هدفِ پاييزم
که در آماجِ دوصد تخطئه

پابرجايم!
شهرِ من بعدِ فروپاشيِ دل،

جايي نيست...
جز همان کوچه،

که ردي ز تو در خود دارد!
جز همان پنجره

کز موهبتِ لبخندت،
به شکوفاييِ صد خاطره مي پندارد!

تا قلم دستِ رها بالِ پريدن دارد
روحِ آفت زده ام

زخميِ نافرماني ست!
عاشقم...

عاشقِ عشقي که تو يادم دادي،
وز تو مي گويم و فانوسِ شبم نوراني ست

 

 

امير ساقريچي -رها

 خاطرم هست که آدينه تماشايي بود

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 199