تبلیغات اینترنتیclose
شب ميانِ من و چشمانِ تو يک پنجره است( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شب ميانِ من و چشمانِ تو يک پنجره است
رنگِ روياييِ مهتابِ خراميده بر آب

طرحِ دلواپسيِ شاعري
از جنسِ سکوت

که پريشان شده...
در محبسِ بي روزنِ خواب!

تو دليلِ تپشِ آينه هستي
که مدام

شرمِ تصوير مرا
با هيجان مي نگرد!

گنگيِ قال و مقالي ز تکاپويِ نسيم
کز دلِ روزنه اي رو به خدا مي گذرد!

بگشا ديده ي جان را که درين بزمِ خموش
مردِ يادآوريِ وسوسه هايِ تو منم

من که بي دغدغه
هر جايِ جهان هم بروم

مستِ رويايِ تو...
در باورِ شب مي شکنم!

من به بيداري ازين خواب گران معتقدم
در دلم ردِ قدم هاي تو

گلدان شده است
در پيِ کشفِ وجودم

ز لبِ شارحِ عشق
که پسِ پرده ي مژگانِ تو

پنهان شده است!
غير ازين عادتِ تب

شيوه يِ ديدارِ تو چيست؟
به هوايِ تو به دنبالِ شفا آمده ام

نکند معجزه هذيان، ندهد بهره هبوط
که بدين خانه به ديدارِ وفا آمده ام!

لحظه ها را به فراخوانيِ آينده ببخش
غصه ها را به فراموشي پاينده سپار

گيسوانت همه...
سرچشمه اي از رايحه اند

شانه کن پاقدمِ موسمِ بالنده، بهار
هر تپش يک ورق از دفتر اين زندگي است

مي توان ساده گذشت...
از همه ي خاطره ها؟

بشِکن پنجره ي بسته ي شب را بشِکن
که دهي فرصتِ ديدارِ حقيقي به رها

 

امير ساقريچي -رها

 

شب ميانِ من و چشمانِ تو يک پنجره است

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -16 , | بازديد : 266