تبلیغات اینترنتیclose
رازهايي چه سترگ! زخم هايي چه عميق( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ جمعه 27 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 رازهايي چه سترگ! زخم هايي چه عميق!
زندگي کشفِ کدامين طرفِ پنجره است؟

اين چه دردي ست...
که تا لحظه ي پيدايشِ مرگ

عطشِ واضحِ فريادِ تو بي حنجره است؟
غرقِ خاکسترِ سوزانِ هبوطم نکنيد!

من به اندوهِ زمين قبلِ سفر باخته ام
متبلور شده در حوضچه ي طالعِ من

ترسِ آينده که...
در باور خود ساخته ام!!!

نه... نبايد که قفس شوقِ مرا کور کند
مي توان در دلِ شب روزنه اي کوچک يافت

مي توان رد شد از آوارِ مکان بي پرواز
گيسِ مواجِ زمان را به فريبايي بافت!

مي توان بر تنِ تفتيده ي هامون باريد
همچو باران...

که صميمانه و تنگاتنگ است
ساده با پر زدنِ قاصدکي شادي کرد

که به اندازه ي يک مزرعه
خوب آهنگ است!

من به لمسِ همه ي وسوسه ها مشتاقم
لغزشِ شبنمِ تر را به سحرگه ديدي؟

نبضِ سبزينه ي گلدان اتاقم پيداست!
وز تنِ جاريِ يک رود نوازش چيدي؟

در دلم آينه اي دارم و عشقش نامند!
من بدين واژه جهان را

به زبان مي گيرم!
همچو پيچک...

به تنِ عقربه ها مي پيچم
و شراب از بنِ چشمي نگران مي گيرم!

ابر احساسِ من از رايحه آبستن شد
در همان دم...

که خدا با گلِ ميخک روييد!
غصه ها از سبدِ زندگي ام افتادند

شب که سرشاخه ي اشعارِ مرا مي بوييد!
در دلِ هاونِ اين سينه چه را مي کوبند؟

از کدامين ترکِ اين شور و نوا مي جوشد؟
گنگيِ معجزه ي اين همه آرامش چيست؟

روحم از چشمه ي شفافِ کجا مي نوشد؟
من به ابهام همين يک نفس ايمان دارم

حالم آينده و...
فرداي مرا مي سازد
لمسِ نورسته ي شاخي ز تنِ نيلوفر
در همين ثانيه دنيايِ مرا مي سازد

زندگي در نظرم با همه ي تلخي ها
بهترين موهبت و زنده ترين تصويرست

آنچنان مي زيم آزاد و «رها» در طوفان
که پس از اين دمِ بي وقفه
نگويم ديرست!

 

 

امير ساقريچي -رها

 


 رازهايي چه سترگ! زخم هايي چه عميق!

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -18 , | بازديد : 225