تبلیغات اینترنتیclose
دلخستـه از شبي که چـراغش ستــاره نيست( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دلخستـه از شبي که چـراغش ستــاره نيست
غمگيـــن کنـارِ پنجـره تنها نشستــه ام

دست از تلاشِ باورِ فردا کشيده ام
آيينه ي سکوتِ رسا را

شکسته ام!
يک چشمم ازغَرابتِ ديدن

نمين ز اشک
يک چشمم از قصورِ حقايق


چو رودِ خون!
در من کسي...

هماره به پهلو نشسته است
تا سر نهد...

به شانه ي تفتيده ي جنون!
از لحظه ها که مستِ تکاپويِ رفتن اند

تنها صداي پايِ ـ چرا؟ ـ
مي رسد به گوش!

ساعت چنانکه
تشنه ي درجا دويدن است

بي آنکه ناله اي بزند، مي رود ز هوش!
اينجا عبور خاطره با اقتدارِ شب

در امتدادِ کوچه
سرابي هميشگي ست

حتي به ضربِ صاعقه حاصل نمي شود
بيداري از اسارتِ خوابي

که زندگي ست!
گاه از طنينِ آهِ قلم در مسيرِ شعر

در عنفوانِ حادثه پروا نمي کنم
وقتي لبالب از غم و اندوهِ ساري ام

با دفترم...
اقامه ي دعوا نمي کنم!

حاشا هر آنچه واژه مهيا کنم عزاست
نفرين به من...

که شاعرِ اين شهرِ مرده ام
وقتي اميد و عاطفه را در ميانِ راه

بي اذنِ قلبِ خود
به امانت سپرده ام!

در سرزمينِ حنجره روييده بذرِ بغض
باران به چشمِ بسته

تلنگر نمي زند
ابرِ سيه...

که مادرِ طوفانِ گريه هاست
ديگر لگد به بختِ هم آخور

نمي زند!
اينجا... کنارِ پنجره تنها نشسته ام

دلخسته از شبي که
چراغش ستاره نيست

عمري چنين به نامِ رها در اسارتم
بيچاره عاشقي که دلش سنگِ خاره نيست!

 

 

امير ساقريچي -رها

 

دلخستـه از شبي که چـراغش ستــاره نيست

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -19 , | بازديد : 340