تبلیغات اینترنتیclose
از چشمِ تو يک قطره ي رخشنده فرو ريخت( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


از چشمِ تو يک قطره ي رخشنده فرو ريخت
دنيايِ خيالاتِ مرا دستِ فنا داد!

دلتنگِ سحر
در قفسِ پنجره بودم

غم هايِ مرا سيلِ خروشنده غنا داد!
آخر ز چه رو

راهِ مرا يک شبه بستي
با شبنمِ لغزنده ي آن غنچه ي تابان؟

گويي به دلت مهرِ اهوراييِ من نيست
خون مي خورم از جانبِ شک

ناقلِ طوفان!
با تيرِ نگاهت مزن آهويِ دلم را

کين طفلِ نظر کرده
به ديدارِ تو شاد است

مي رنجد و
پروا کند از مادرِ گيتي

با جوششِ اشکي که ز چشمِ تو
فتاده است!


من با همه ي دبدبه فرمان برِ عشقم
راضي به عذابم نشو اي ماهِ دل افروز

با بارشِ آن ابرِ سيه فامِ نگاهت
آتش به جهانِ منِ دلخسته

نيافروز!
ديوانه ي عشقِ تو سزاوارِ جفا نيست

با ما به ازين ديده ي باران زده تا کن!
سنگين دلِ بي عاطفه

انصافِ تو را شکر
يک بوسه بدين شاعرِ غمديده

عطا کن!
تا آينه ي مهرِ تو سرمايه ي جان است

آسايشِ بي دغدغه ات
نانِ شب ماست!

بي اذنِ لبانت نرود کارِ رها پيش
گلخنده ي شيرينِ تو حکمِ رطبِ ماست!

 

امير ساقريچي - رها

 

از چشمِ تو يک قطره ي رخشنده فرو ريخت

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -19 , | بازديد : 259