تبلیغات اینترنتیclose
ميانِ خلوتِ جانانه ام شبي خاموش( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ميانِ خلوتِ جانانه ام شبي خاموش
کنارِ پنجره اي بسته

غرقِ غم بودم
سرم پر از چرا و اگر بود و

خسته از تکرار
دوباره با تبِ ديوانه هم قسم بودم

در آن سکوتِ مجدانه
کوهِ دلتنگي...

به قلبِ زخمي ام
آهنگِ استواري داشت

دوباره بغضِ گلوگيرِ تازه اي
يکسر...

در انسدادِ نفس
ميلِ ماندگاري داشت!

به ناگه عقربه چرخيد و گوشم آهنگي
شنيد از آينه اي پينه بسته بر ديوار

زمان به دستِ عاملِ بيگانه
باژگون مي شد

صدا مرا...
به سمتِ دري تازه مي کشيد انگار

نموِ برگِ جديدي به شاخه اي نازک
مرا به عمقِ هياهويِ گنگِ گلدان برد

سکوتِ خانه چو پروانه اي
فروزان بال

اگرچه...
بر بدنِ لحظه هاي من

مي خورد!
مسيرِ مبهمِ انديشه هايِ تو در تو

مرا قرينِ نفس هايِ خاک و باران کرد
به من دوباره...

حسِ شفابخشِ زندگاني داد
سپس به پيشِ خدا برد و

نوبهاران کرد!
گذشتم از دلِ شب هاي سخت و طولاني

بدادم افشره ي ژاله... غسلِ تعميدم
چو کودکي که به جز خنده

بر لبانش نيست
شدم درختي و بالي به ابر ساييدم!

به زندگي پس از عمري
سلامِ نو کردم

کسي زبندِ اسارت مرا رهايي داد
شفا رسيد و سحرگاه ديگري باري

به شامِ تارِ غريبانه
آشنايي داد!

کنون که ريشه
در اعماقِ خاک و پابرجاست

حذر چه دارم از آينده...
وحشيِ طوفان؟

دلم به روشنيِ مهرِِ آسمان گرم است
در ابتلايِ زمستان و

اوجِ يخبندان!
دو صد چکاوکِ بي دل درعنفوانِ بهار

به شاخِ شعرِ رها جمله آشيان دارند
اميد.. و... واژه

که در من به بار بنشسته اند
نشانِ روشني از مهرِ بي کران دارند!

 

امير ساقريچي -رها

 

ميانِ خلوتِ جانانه ام شبي خاموش
 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -19 , | بازديد : 264