تبلیغات اینترنتیclose
دکلمه : عاشقانه : شب دامان سياه خود را ( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید: تشکر میکنم

لطفا برای اجرا کلید play را بزنید

 

 

شب دامان سياه خود را به وسعت زمين گسترده بود

 و بانوي ماه در آسمان نورافشاني مي کرد.

 تو به مانند هميشه غرق روياهاي شيرين بر بستر سپيدي

 از گل ها آرميده بودي

 و من در جستجوي نگاهِ مهربانت

سرزمين خشکيده ي انتظار را با پاي پياده مي پيمودم.

 هرکجا که مي ايستادم

سراغت را از رهگذران مي گرفتم

و با اميد چشم گشودنت تنهايي را تاب مي آوردم.

 لحظات به سرعت از کنار هم مي گذشتند

 و ما را از روزهاي آشنايي دور و دورتر مي کردند...

 باد آبستن عطر گيسوان مواج تو بود

 و هر نفس مرا نويد صبحي تازه مي داد.

اما آن شب دلتنگي هم در خانه رنگ و بوي ديگري داشت.

 سکوت مرا ميان بازوان نيرومندش مي فشرد

 و آهي نمي کشيدم که مبادا تو از خواب بيدار شوي...

آخر براي مني که تمام عمر پنجره ها

 را به روي آفتاب نگاهت گشوده بودم،

 بي خوابي تنها آزمون سخت زندگي بود

 و وقتي تو آهسته لبخند زدي

تا من به حرمت آرامشي که در چهره ات مي ديدم،

 لبانم را به روي زمزمه هاي عاشقانه ببندم، غصه ام گرفت.

قلم برداشتم تا چند سطري بنويسم، اما نشد.

تصميم گرفتم تا سحرگاه فقط تماشايت کنم...

يادم مي آيد آنقدر نگاهت کردم

 که تنهايي عاقبت گره از بغض فروبسته ام باز کرد

 و قطرات نمناک اشک قلب تب دارم

را به زيارت روشن آيينه ميهمان نمود.

 تا خواستم سر برگردانم، ابر دلگير چشمانم پيشدستي کرده،

قطره باراني را پيشکش صورت زيبايت کرد

و تو بي خبر از همه جا ديدگانت را

براي لحظاتي هرچند کوتاه گشودي

 تا مرا ميان شرم آزردنت اندوهگين بيابي

 و بي آنکه چيزي بپرسي با مهرباني در آغوشم کشيده،

دوباره به خواب فرورفتي...

نمي دانم چرا آن شب هيچ گاه به سحر منتهي نشد...

فردا بي رحمانه از گرد راه رسيد

و تو که در دنياي خواب راهت را گم کرده بودي،

 ديگر هرگز بازنگشتي... ن

فس هايت به شماره افتادند

 و تا خواستم بيدارت کنم براي هميشه

 از اين خانه دل کندي...

مي گويند گذر زمان همه چيز را عوض مي کند.

 اما تو رفتي و براي من زندگي در همان لحظه تمام شد.

 اي کاش پيش از رفتن نيازرده بودمت...

 اي کاش آن بغض کهنه نفسم را مي گرفت

 و چشمه اشکي از پاي نيلوفر رخسارت نمي گذشت.

 اي کاش ...

و امروز سالها از آن ماجرا مي گذرد.

عاشقان جمله شب ها بيدارند و افسانه ي

 عشق ميان من و تو روشني بخش محفل آنهاست...

حالا ديگر مجنون را بي شعرهاي من

 نمي شناسند و ليلي تنها ياد تو را در ذهن دلدادگان تداعي مي کند.

حالا ديگر مردم مرگ را خواب ابدي مي پندارند

 و شاعري در زمره ي ديوانگي ست...

مي بيني دلبندم؟ دوره و زمانه عوض شده است...

حالا ديگر اگر عاشقي دلتنگ هم باشد

 و بخواهد نفسي تازه کند،

حتماً به او خواهند گفت: مرد که گريه نمي کند!

 

امير ساقريچي-رها

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه: عاشقانه , | بازديد : 318