تبلیغات اینترنتیclose
اشکي چـکيــــد، باغِ نگاهم شکوفــه داد( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


اشکي چـکيــــد، باغِ نگاهم شکوفــه داد
ناگه رسيدي و

لبت آهنگِ خنده کرد!
يک بوسه بي مقدمه بر گونه ام زدي

قلبِ مرا به سِحرِ محبت
پرنده کرد!

گويي مرا همان دقيقه
به شادي رسانده اند!

گفتي سلام و...
مرگِ زمان يک بهانه شد

من ماندم و نگاهِ پر از مهرباني ات
تا لحظه لحظه در نظرم جاودانه شد!

وقتي شميمِ مويِ تو پيچيد و
شب گريخت...

دنيا دوباره با هيجان رنگِ نو گرفت
آهسته... خيره به بي انتها شدم

خورشيدِ زندگي ز شکوهت
الو گرفت!

سر بر ستيغِ شانه ات
از آشيانِ ابر...

پروانه گون، پريده رسيدم به پايِ رود
ظلمت گرفته رو ز ضميرم

ز برقِ آن...
يک کهکشان ستاره که در طالعِ تو بود!

نورسته مهرِ تو صدها جوانه زد
سر سبز و زنده و رويان
و
پر غرور
ديگر نهالِ نازکِ عشقِ تو مي رسيد

تا آسمان...
به بلندايِ شطِ نور!

جامي لبالب و دلي آکنده از اميد
سيبي ميانِ سفره ي اين قصه کم نبود

من بودم و تو، غرقِ هماغوشيِ هبوط
حتي خدا ميانِ تو و من

حَکم نبود!
حالا اگر چه در همه جا

جنگ و دشمني ست
ما در زمين هميشه به آينده دلخوشيم

در دم هر آنچه غيرِ تو و من ميانِ ماست
با اتکا به لطفِ صميمانه

مي کُشيم!
آري براي رد شدن از اين مسيرِ صعب

تنها محبت است و صداقت
که کيمياست

دانم تو را زمانه نمي گيرد از رها
عاشق هميشه هر نفسي مي کشد دعاست!

 

 

امير ساقريچي -رها

 

اشکي چـکيــــد، باغِ نگاهم شکوفــه داد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -20, | بازديد : 335