تبلیغات اینترنتیclose
در خــود تـو را روزي هــزاران بار خـــواهـم کشت( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در خــود تـو را روزي هــزاران بار خـــواهـم کشت
هر لحظه، هر ساعت، بسانِ قاتلي بي رحم!

من آن پريشان کودکِ گريان ز تقديرم
کز سينه هاي مادرِ هستي

نخواهد سهم!
اينجا محبت کسر شأنِ آدميزادست

عاشق شوي در چشمِ اين مردم گنهکاري
حق با تو بود آري

که مي گفتي نبايد داشت
با چشمِ نابينا هراسِ خواب و بيداري

در قرنِ ما انسان
اسير چنگِ خودخواهي ست

جايي نمي ماند براي عاشقي کردن
ديگر نمي ارزد عبور از خطِ قرمز ها

آسودگي را خرجِ يک وابستگي کردن!
تنهاييِ هرکس...

به قدرِ اختناقِ اوست!
گويي چو دلتنگي عذابت مي دهد بُردي

بايد محبت را رضامندانه کتمان کرد
وقتي ز ياران و عزيزانت

رکب خوردي!!!
حق با تو بود آري، نبايد عاشقت باشم

حالا که بر چشمانِ قلبت
عينکِ دودي ست!

خو کرده ام با درد و در آيينه مي بينم
نسلِ من و امثال من در حالِ نابودي ست!

در مسلکِ اين خسته دلتنگي توقع نيست
بگذار از احساست نصيبم

سرزنش باشد!
با مهرباني مي پذيرم اعتراضت را

حتي اگر اخمِ تو
نوعي واکنش باشد!

من را ازين برزخ توانِ پر کشيدن نيست
خواهي نخواهي زنده ام

با خنجري در پشت
عشقت رها را مي کِشد با خود يدک

اما...
در خود تو را روزي هزاران بار
خواهم کشت!

 

امير ساقريچي -رها


 

در خــود تـو را روزي هــزاران بار خـــواهـم کشت

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -20, | بازديد : 349