تبلیغات اینترنتیclose
بيخود از پنجره خواهانِ تساوي بودم( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بيخود از پنجره خواهانِ تساوي بودم
شبِ اين خانه...

هنوزم سفري طولاني ست!
ساعتِ پير اتاق

از حرکت بيزارست
هر طرف ثانيه اي

در قفسي زنداني ست!
زندگي غرقِ سکوتي شنوا مي بخشد

از نفس هاي مدرج شده با تنهايي
غصه هايي که حکومتگرِ اين کابوسند

مي شوند آينه...
در فرصتِ استثنائي!

من به همراهِ چراغي که
لبِ خاموشي ست

در پيِ کشفِ غم، آبستنِ بي فريادم
هر ورق... دامنِ اين منظره را مي گيرد

خاطري کهنه...
که هرگز نرود از يادم!

سايه ها يکسره افکار مرا مي بلعند
مستِ آرامشِ مدفون شده در نزديکي

چشمِ قي کرده...
فقيرانه وضو مي گيرد

با نمِ اشکِ سترون شده از تاريکي!
شامِ طولانيِ اين منظره را پاييدن

به تماشايِ هيولاي دوسر مي ماند
گيجم...از چرخشِ اين دايره ي سرگردان

که نفس را بري از سفسطه
مي ترساند!

خوابِ آسوده درين غمکده
تنها مرگ است

قصه اي ساده...
که دنيايِ عجيبي دارد

شوقِ پروازِ بلندي که کنون ممکن نيست
و رها در هوسش حالِ غريبي دارد!

 

امير ساقريچي - رها

 

 بيخود از پنجره خواهانِ تساوي بودم

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 325