تبلیغات اینترنتیclose
گاهي مرگ را برهنه مي انديشم( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گاهي مرگ را برهنه مي انديشم!
اين رازِ پيچيده ي هستي
که عاقبت روزي

به وسعتِ دردي عظيم
بر بال هايمان خواهد نشست

و
چه پذيرايش باشيم

و
چه نباشيم
آهسته آهسته از نفس
به ما نزديکتر شده

بي آنکه زخم تازه اي بزند
روحي که ارزشِ زندگي را نمي داند
باز پس خواهد ستاند
آنگاه که ديگر

هيچ دستي...
براي مهارِ آتشِ پيرامونمان
در حقيقتِ تاريکي
داوطلب نتواند بود!!!

بي ترديد آن روز که دور نيست
سخت افسوس خواهيم خورد
به حالِ فرصت هايي که
براي دوست داشتن
از دست داديم!

قلب هايي که
با بي رحمي شکستيم!
اشک هايي که
در اندوهِ يکديگر
نريختيم!

دوستي هايي که
به دشمني تبديل کرديم!
عيب هايي که در ديگران
زودتر از خويشتن يافتيم!

و
دقايقي که در تنهايي
گذرانديم!
آري...
مرگ به مانندِ باران
درست در نقطه اي
که فراموشي آغاز مي شود

و
در همان کوچه اي که
بارها نامش را شنيده ايم
ما را که با چتري کاغذين
به استقبالِ فردا رفته ايم
خيس خواهد نمود

تا ديگر هيچ آرزويي
در دسترس نماند
که در باورِ رسيدنِ به آن
بي اجازه...
از شانه هاي يکديگر
بالا برويم

و
هيچ درختي که
در ستيزِ پرنده با شکارچي
سر پناهمان باشد!

و
در آخرين وداع
هيچ چشمي ديگر
براي گريستن
زود نيست

تا
به گاهِ پشيماني
احساسمان را با اندک آرامشي
دگرگون کند!
اما دشوارترين آزمون
در سراشيب پايان
مواجهه با وجدانِ بيداري ست
که مي پرسد:
آيا زندگي را زيسته اي؟

و
زماني که سرنوشت
به بهانه ي مرگ
ما را از خويشتن جدا مي سازد
به سادگي تمامِ اميدهايمان
براي جبرانِ ناداشته ها
،
نا گفته ها

و
نا کرده ها
به يکباره...
از دست مي روند

و
ديوارهايي که
دور خود کشيده ايم
يکي پس از ديگري
مقابل چشمانمان فرو مي ريزند
جايي که ترس...

تنها شجاعتِ عريانِ ماست!
کسي چه مي داند؟
شايد فردا
شکافِ گسترده ي
ميانِ مرگ و زندگي را
ترميم کردند

و
انسان...
در قله ي ابديت
ايستاد!
اما تا آن زمان
هرچه دور
هرچند نزديک
مرگ بدون ترديد
خواهد آمد

و
در جدالِ با وي
سعادتمند تنها کسي ست
که به مانند پروانه اي رها
سبکبال باشد!

 

امير ساقريچي-رها

گاهي مرگ را برهنه مي انديشم!

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 303