تبلیغات اینترنتیclose
تو در لباسِ عروسي چقدر زيبايي( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تو در لباسِ عروسي چقدر زيبايي
به چشمِ مردِ غريبي
که با خيالِ تو
سوخت!
چه ساده له شد از عشقي
شبيهِ قصه و خواب
کسي که پشتِ حجله
دلش را
به درد و غصه
فروخت!
چو دشمنانِ کثيفت
نکوهشت نکنند
نگفتم...
آنچه دلم را
دچارِ مخمصه کرد
کنون تو در برابرِ جمعي
طلوعِ لبخندي
شکسته حرمتِ چشمِ مرا
تراوشِ درد!
تمامِ روز و شب من
به اين بهانه
گذشت...
کسي به غيرِ منت
شانه بالشت نکند
به يادِ رويِ تو
با خود...
چه عهد ها بستم
که دستِ
زشت
و
زمختي
نوازشت نکند!
لبت چگونه شعله بگيرد
در انفجارِ هوس؟
کجايِ پيکرت از تب
برهنه گرديده ست؟
هواي خلسه
برايت...
چه لذتي دارد؟
زمان در امتدادِ وصالت
چگونه چرخيده ست؟
بگو چه مدت از اين شب
در استفاده گذشت؟
برايِ نيتِ غسل ات
که را صدا کردي؟
اسير پنجه ي گرگي شدي
که بعدِ نماز...
کمين نشسته به راهت
که تا تو برگردي!
چرا گلِ بدنت را
به شهوتي دادي...
که در وجودِ ظريفت
طبيعتي گم بود؟
نگاهِ زخميِ من را
مگر نمي ديدي
که از شنيدنِ
آهت...
پر از ترحم بود؟
خزيده در تن و روحم
عذاب زن شدنت!
اسير جوششِ دردم
در انزوايِ سقوط!
نهاده...
سر
به
گريبان
درين کشاکشِ تلخ
طنينِ ممتدِ پوسيدنم
درين برهوت!
براي رد شدن از غم
شکسته بال و پرم
عذاب روحِ مرا
آسمان نظاره گرست
گسسته بندِ وجودم
از اعتيادِ زمين
کسي درونِ من
از من...
هميشه بي خبرست!
خدا خدا کنم...
از زخمِ سرنوشتِ سياه
اگرچه بانگِ رسايم
به گوشِ کس نرسيد
دوگانگي نفسم را
به دستِ لحظه سپرد
نه دل سپرده ي مرگم
نه رهسپارِ اميد!
تو در لباسِ سپيدت
عجب دلارايي
به چشم مردِ غريبي
که با فريب تو
باخت!
شکسته بغضِ مهيبي
حريمِ خاطره را
رها سرود و قلم را
ازين فسانه
گداخت!


امير ساقريچي -رها

تو در لباسِ عروسي چقدر زيبايي

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -21 , | بازديد : 341