تبلیغات اینترنتیclose
هر شب در اوج تاریکی ( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هر شب در اوج تاریکی

با فانوسی در دست به دیدارت می آیم

 تا کوله بار دلتنگی را از روی شانه های خسته ات برگیرم

و دوباره چشمان مهربان و بارانی ات را

با مرهمی از جنس بوسه و نوازش آشنا کنم.

 تو نیز که تا آن زمان چشم به راه من بوده ای،

به آهستگی لبخند می زنی

 و گرمتر از همیشه در آغوشم می گیری،

 تا برای لحظه ای هرچند کوتاه فقط مال تو باشم.

 آنگاه من برایت از آرزوهایم می گویم

و تو تنها نگاهم می کنی

و عقربه های شتابان ساعت

به احترام این ضیافت عاشقانه قدری لختی می کنند.

 اما ناگهان سپیده همچون میهمان ناخوانده ای

از گرد راه می رسد ،

تا مرز میان دنیای من و تو

به گستردگی روزی دیگر آشکار شود

 و هر دو باز هم فراموش می کنیم

که در تکرار رویایی بی سرانجام به یک اندازه گناهکاریم.

 

 

امیر ساقریچی- رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -3, | بازديد : 489