تبلیغات اینترنتیclose
بانوی رویاهای من :وقتی چـراغ صبح ، بـر شاخـه ی ( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بانوی رویاهای من
وقتی زندگی به زیبایی رویاهایمان حسادت می کند ، سپیده از گرد راه می رسد و تو را که بانوی خواب های من هستی با خود به دنیای دیگری می برد و انگار نمی داند این افسانه ی بی سرانجام عشق ، هنوز هم مرا به خیال تو دلگرم می کند
 
 
بانوی رویاهای من 
 
 
وقتی چـراغ صبح ، بـر شاخـه ی نسیم
چشمـــانِ غنچـــه را ، آزرده مـی کنــــد
چیــزی شبیــه یـــاد ، در ذهـنِ دفـتـــرم
باغی تـرانــه را ، پـــژمـــرده مـی کنـــد
 
 
بـاور نمی کنـــم ، رویــا نمــانـدنی ست
شب هـای استـــوار ، همواره کوتـه انـد
اشعــار کهنــه را ، بی خنــده هـای تـــو
حتی بــه خواهشی، از مـن نمی خرنـد
 
 
در چشمِ خسته ام ، پیـــدا نمـی شوی
تا بـا خیـــالِ خـــود ، همبستـــرت کنــم
دنیـــای مـن تــویی ، با تکیـه بـر سکوت
فـرصت  نمـی دهی ، تــا بـــاورت کنــم
 
 
ای کــاش آسمـان ، بــا  ابـــر تیــــره ای
در جنــگِ روشنـی ، از راه می رسیــــد
پیــونـــد  می گرفــت ، روزم بـه تیــرگی
شایـــد تــو  را سحــر ، از من نمی بریـد
 
 
این قصه تـــا به کی،خواهد ادامه یافت؟
کی خسته می شوی،بانوی خواب من؟
شایـد خطای من ، دلبستگی به توست
شایــد گنـــاهِ تـــوست ، در انتخــاب من
 
 
تا کی میــانِ مــا ، جـایِ بهانــه نیست؟
بــا اینکـه در دلــم ، پیــوستــه بـــا منی
عشق مـــرا ببیــن ، دستِ مــرا بگیــــر
چیــزی بگـو چــرا ، حــرفی نمی زنی ؟
 
 
وقتی نمــانــده تـــا ، یـک روزِ ســـر زده
راحت کنــم ازیـــن ، کــابـــوسِ اضطراب
جـانِ رهــا فقط ، امشب بـــه خـــاطــرم
پروانــه شو بپــر ، از شانـه هــای خواب 

 


 
 
امیـــر ساقــریچـی -رهــــا
 

 

بانوی رویاهای من

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -4, | بازديد : 196