تبلیغات اینترنتیclose
این منم،یک شاعر: همچو شمعی سوزان، ( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

این منم، یک شاعر
شباهنگام وقتی سکوت میان من و چشم های زیبای تو به پهنای تاریکی گسترده می شود و نوازش از سرزمین گرم دستانت کوچ می کند، آهسته پنجره ی خانه را می گشایم و ماه را در آغوش می گیرم و سخت می گریم. آسمان هم که از دیدن اندوه این شاعر سخت مکدر شده است، از روی همدردی در لحظه ای گره از بغض فروبسته می گشاید و قطرات باران با نوایی خوش بر بام خانه فرو می ریزند. ناگاه تو از برکت این هیاهو خواب را فراموش کرده، چشم می گشایی و آفتاب یک بار دیگر چونان صبحی دلفریب طلسم تنهایی مرا با طلوعی شورانگیز باطل می کند
 
 
این منم،یک شاعر
 
 
همچو شمعی سوزان، غرق نورافشانی
دیــده ای دریــــایی، گونـــه ای بـــارانـی
مثـل یک دیـــوانــــه ،خستـــه از آدم هــا
قفلِ لب خـاموشی ، گوشه ای زنــدانـی
 
 
واژگـان در یـــادم ، بیش و کم   دلتنگنـــد
دفتــرم می گریـــد، در فــــراقِ لبخنـــــد
در خـــودم پنهـانم، غصه ام مـی گیـــــرد
وقتی از احساسم،  دیگران می ترسنــد
 
 
بالِ پــروازم نیست، با قفس مـــأنـــوسم
حک شده ست از آغاز، غصه در قاموسم
در تضاد است انگار ، شـادمانی بـــا مـــن
چون قلم بر گیــرم، جـــان دهد فــانوسم
 
 
روز مـن می جنگــد ، با هـــراس از فــردا
هر نفس می میــرد ، در غمی نــو پیـــدا
در دلِ خامــوشم ، آتشی پـابـــرجــاست
وز شب مـــن دارد ، نـامِ خـــود را یـــلــدا
 
 
در تنم بیـــداری، مـوجـب ویــــرانی ست
روحم اندر تبعیــد، غرقِ سرگردانی ست
می نویسم امــا، از صــداقــت سیـــــرم
گرچـه در اشعارم، خصلتی انسانی ست
 
 
این منم ، یک شاعــر، صاف و بی آلایش
همچنـان آیینـــه، فــــارغ از فــــرسایـش
عاشقِ مـن بـــودن، کارِ آســانـی نیست
مـی رود از یــــادت ، در بــــرم آســایـش
 
 
مهربان باور کن ، عشق من بیماری ست
تلخی این تصمیـم ، لطف دورانگاری ست
یا فراموشم کن ، یا سفر خــواهــم کــرد
با رها خو کردن ، عین خویش آزاری ست

 


 
 
امیــر ساقریچی -رها

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -5, | بازديد : 180