تبلیغات اینترنتیclose
شعری از شادی: غمی در چهرۀ آیینه پیدا بود، ( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وقتی از شادی می نویسم انگار اشک در

چشمانم گواهی می دهد که دروغ نمی گویم.

شعری از شادی...

 

غمی در چهرۀ آیینه پیدا بود،
ودر یک لحظه گویی آسمان غرید
صدای مبهمی در کوچه جاری شد
که آنگه ماه هم از روی شب ترسید
من آن شب خواب را در خود نجستم هیچ،
به شمعِ خانه گفتم گریه کن آری ـ
قلم را آمدم حرکت ببخشایم،
سرِ اندیشه ام خم شد به دشواری
به خود گفتم نباید غصه باشد هیچ
دلم شعری ز شادی می سراید باز
که از هر بیت، لبخندی،
ببخشد بر نگاهی باز...
به هر زحمت که بودش قطعه ای گفتم
نگاهش کردم و دیدم که غمناک است
نمی دانستم این مقدار غمگینم
که قدری شادی از اشعارِ من پاک است
دلم خون شد غمم افزون
نگاهم را ز خط کندم
قلم را گفتم ای نالان
چرا من بر تو پابندم
نمی دانم ، نشد
ـ افسوس ـ
نگفتم شعری از شادی
به خود گفتم که ای شاعر
حرامت باد آزادی

 

امیر ساقریچی -رها

 

شعری از شادی...

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -7, | بازديد : 100