تبلیغات اینترنتیclose
ناخدا: من به آيينـه ي چشمانِ تـو دل بخشيــدم( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

ناخدا
هوا هنوز گرگ و ميش بود که بر بال پروانه اي زيبا، با قلبي مملو از عشق و اميد به ديدارت آمدم
 تو بي آنکه متوجه رسيدنم باشي، در گوشه اي از اتاق آرام نشسته بودي و گيسوانت را در مسير باد شانه مي کردي. فضا مملو از عطر روح نواز زندگي شده بود و عقربه هاي خسته ي ساعت داشتند نفسي تازه مي کردند. من که تا آنزمان ثانيه ها را در آرزوي تو دانه دانه شمرده بودم، بي آنکه سلامي کنم به سويت خيز برداشتم؛ اما باز هم سپيده پيروز اين ميدان شد و بيداري چنان ميهمان ناخوانده اي از گرد راه رسيد، تا بار ديگر فاصله ميان دنياي من و تو به قدر آسماني بي ستاره گسترده شود
سرنوشت را مي بيني...؟ من هنوز هم شبانه با يک دنيا آرزو به ملاقاتت مي آيم و تو که در جستجوي عشق هستي با تعجب به دستانم نگاه مي کني...اما هيچوقت نمي فهمي آنها را تنها به شوق در آغوش کشيدن توست که خالي نگاه داشته ام
افسوس اين قصه هميشه در همين جا تمام مي شود
 
 
ناخدا
 
 
من  به  آيينـه ي  چشمانِ  تـو  دل  بخشيــدم
گرچـه  تصويـــرِ  من  از  مقبــره ها بيــزارست
سرزميـــــنِ   بــدنـت   غــربـتِ    تلخي   دارد
انتخــاب  از بــد و بــدتــر  همه جـا دشوارست
 
 
قصه ي تــرسِ  تو  از اينهمه  دلتنگي  چيست
که  لبت  يکسره  از  بـــوسه   شکـايت   دارد؟
بسکه از منظره اي  يـــخ زده   گل  مي چـينم
به  زمستـــانِ   تنت  دستِ  من  عـــادت  دارد
 
 
عشق  اگر  اينهمه  غارتگر   و  بي پــروا   بـود
پيش ازين خــاطره هــا قصدِ سفــر مي کردي
شايـــد  آن  دوره ي  پر  حادثه  را يـادت نيست
که  بــرايم  چــه  دليــــرانـه  خطـر  مي کردي
 
 
اين  قفس  روزنــه اي  رو  بــه  رهـايي خواهد
سايه هـا منکسر از خستـگيِ خورشيـــدنـــد
قبل  ازيـن  فـاجعه  دستــــانِ  نحيفم  بودنـــد
که به احساسِ تو يک پنجــره  مي بخشيــدنـد
 
 
قطره اي فرصت  اگرمانده درين قحطي، کاش
سهمِ  اين  دانه ي  خشکيده ي  طاقت  باشد
قسمت  مي دهـم  اي  خفته  بيـا  کاري  کن
عشق اگر رفتــه ازيـــن خـانــه، رفــاقت باشد
 
 
بغضِ ايــن ثـانيــه هــا  را  به  کــدورت  نشکن
هر دلي  نيمه ي ره جـا بزنــد خـواهد سوخت
نازنيــن  حوصله  کن،  راهِ  سفر  طولاني ست
تن  بــه تقديـــرِ  رقم  خورده  اگر بايـــد دوخت
 
 
گرچه  مي ترسم  از  آرامشِ   پيش  از  طوفان
دل بــه  دريـــا  زده ام،  تـا  تــهِ  خط  همراهم
چون  قلم  دستِ رهـا را همه جــا مي گيـــرد
لحظـه اي  يــادِ   تــو  جــاري  نشود  بي آهم


 
امير ساقريچي -رها

 

 

ناخدا 

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -10, | بازديد : 173