تبلیغات اینترنتیclose
اين من هستم( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اين من هستم
يک شاعر با بال هايي شکسته

که پرواز را دوست دارد
و شکار را...

بي آنکه پرنده اي بميرد!
و دستاني دارم که هيچ قفسي را نوازش نمي کنند

و چشماني که به انداز? تمام گل هاي وحشي
به زيبايي هاي دنيا آفرين مي گويند!

با قلمي که چونان جامِ شرابي
درونم را آشکار مي سازد

و بي آنکه هيچ نامي از خود داشته باشم
از نردبان زندگي بالا مي روم

آري...
من جهان را

از دريچ? باور خويش مي نگرم!
با رنگ ها حرف مي زنم!

سايه ها را مي شمارم!
درختان را در حال پلک زدن

تجسم مي کنم!
و چون پاييز در قلبم رسوخ مي کند

دلتنگي را روي برگ ها مي نشانم
و وقتي کلمات...

در شبم برهنه مي شوند
تمامِ قفل ها را با يک کليد باز مي کنم!

واينگونه به هست? عشق مي رسم
بي آنکه پيکره اش را خراشي داده باشم!

و مادامي که آغوشِ عشق
پرتگاهِ من است

طوفان را
با دستانِ بسته

نوازش کرده...
مي شنوم صداهايي را

که هيچ پژواکي ندارند
و زيباترين خاطراتم

در گشودنِ پنجره ها
خلاصه شده اند!

اما هرگز باران را
از پشتِ شيش? آنها

تماشا نکرده ام!
من لبخند را نوشيده ام

نوازش را چشيده ام
ترس را بوييده ام

درد را سنجيده ام
و در رويارويي با خويشتن

بخشش را برگزيده ام
که درخشان ترين اتفاقات زندگي ام

شکست هايم بوده اند!
و هنگامي که

روي ترديد ها خاک مي ريزم
از حقيقت به خود نزديکترشده

آنقدر سرم را به اهدافم مي کوبم
که در برخورد با درد ها

درمان زاده شود
و آينه ها امروزم را فقط با امروزم بسازند

اما هنوز مهم ترين پرسش در ذهن من
همان نخِ بادبادکي ست...

که در دستان کودکِ سرنوشت قرار دارد
و نمي دانم چرا تقويم بيهوده ورق مي خورد

بي آنکه به تماميِ آرزوهاي آدمي اجاز? تفسير دهد؟!
اما چون با دقيقه هايم خلوت مي کنم

قلبم آرامش را تصفيه مي کند
و خوشبختي آنقدر در ترازويم سنگين مي شود

که هيچ استدلالي به گاهِ ستايشِ خدا
ايمانم را ويران نمي کند

تا هنگامي که زمان
از حرکت باز ايستد

و در کوچه هاي ذهن خود
به بن بست برسم

و مرگ...
لبخندش را
به سوي قلبم نشانه بگيرد!

 


امير ساقريچي -رها

 

امير ساقريچي -رها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -12 , | بازديد : 189