تبلیغات اینترنتیclose
شب بود و خلوت در دقايق دست و پا مي زد( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

شب بود و خلوت در دقايق دست و پا مي زد
من بودم و ادراکِ ناميرايِ دلتنگي

ظلمت مدام...
از وحشتِ دوشينه مي پرسيد

نجوايِ دل رد مي شد از ديواره اي سنگي
هر ارتعاشي پلکِ شب را

منبسط مي کرد...
طرحِ سکوتي کهنه در ويران? ما بود

چشمانِ خود را بسته بودم،
تا بيايد صبح!

گو اينکه بي خوابي
چراغِ خانه ي ما بود!

ناگه...
در آغوشِ تو خود را آرزو کردم

نيلوفرين در انحنايِ شب خراميدي!
يک قطره اشک،

از آسمانِ ديده ام افتاد
چون پيچکي...

از خاکِ باران خورده روييدي!
محوِ تماشايِ تو مهتاب آمد و خنديد

گل هاي خواب آلوده
در گلدان برقصيدند

عطرت به سختي...
در فضايِ خانه جاري شد

پروانگان شهدي گوارا جرعه نوشيدند!
همسطحِ هشياري...

دگرگون مي شد احوالم
رويايِ عريانِ تو اقيانوسِ ژرفي بود

توفنده آغوشت...
مرا در خود فرو مي برد

هر بوسه اي...
تعبيرِ احساسِ شگرفي بود!

آن شب عطش همواره ناهمرنگِ آتش بود
يکسر هراسِ رفتنت از لذتم مي کاست!

پيشم بُدي...
اما نه در رويا و بيداري

چشمم تو را مي ديد
و

دنيايم تو را مي خواست!
وقتي سحر دستِ تو را از من جدا مي کرد

در سايه اش آرامشِ نو رسته
مدفون شد!

من ماندم
و

تنهاييِ متروکِ بي فردا
آسايشم با وحشتِ آينده همگون شد!

بعد از تو اينجا ساعتي ديگر نمي چرخد
گويي مرا در شهر تنهايي

ـ رها ـ کردند!
تنها نفس هايي که از کوچِ تو مخدوشند

آيينه هايِ خانه را
بيهوده...
ـ هاـ کردند!

 

امير ساقريچي -رها

 

شب بود و خلوت در دقايق دست و پا مي زد

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -1+12 , | بازديد : 166