تبلیغات اینترنتیclose
خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها( امیر ساقریچی)
پیچک( امیر ساقریچی) رها
شعر و ادب پارسی

امیر ساقریچی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها
خلوتِ خانه کجا، اينهمه تنهايي من؟!

زخميِ کوچِ غم انگيزِ توأم
بي کم و کاست

تا کجا مي کند اين خاطره همراهيِ من؟
غمي آکنده و ديوانه دلي در خفقان

نفسي مرده
و

طبعي ز تکاپو شده لنگ
هر ورق...

رويشِ صد خاطره از دفتر عشق
هر قدم...

شوقِ گريز از غم و
يک عالمه سنگ!

در دلم جايِ تو خالي شده، تنها شده ام
چو مترسک...

که تماشاگرِ يک مزرعه است
بي سبب مرتکب خط زدنِ روز و شب ام

زندگي بي تو درين غمکده
يک فاجعه است!

همچنان آينه اي يخ زده نفرين شده ام
دم به دم قلب مرا حادثه اي مي شکند

آنچه پيرايه ي شعرم شده
جز مرثيه نيست

وين قلم رخوتِ بي پايه فرا مي فکند!
به کدامين سبب از چشمِ تو افتاده ام و

قلب دريايي من بي رمق از فاصله هاست؟
چه شنيدي...

که مرا خوارِ غضب کردي و باز
نقلِ اين واقعه سرگرميِ بي حوصله هاست؟

آرزو مي کنم اين قصه به آخر نرسد
صحبت از عشق من

و
مهرِ تو و
لطفِ خداست
در سرم پر شده افکار پريشان و هنوز
يادِ تو بارقه اي مملوِ تصوير و صداست!
خسته ام...
خسته ازين کوچه، ازين فاصله ها
بي تو دنيايِ من از شاديِ آينده تهي ست
مرغِ عشقي شده ام يکه و تنها به قفس
که پرش بسته

و
در پيکره اش حنجره نيست!
يا تو برگرد و مرا زندگيِ تازه ببخش
يا که مي ميرم و...
اين بار گنه گردنِ توست
از رها مانده همين شاعرِ خشکيده قلم
که همه زندگي اش دردِ سفر کردنِ توست!

 

امير ساقريچي -رها

 

خستـه ام... خستـه از آزارِ شب و پنجره ها

برچسب ها : ,

موضوع : خاطره های بی غبار -15 , | بازديد : 187